X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح چهارشنبه همگی بخیر و شادی و برکت. 

خوبین شماها؟ این هفته چه زود گذشت! البت که من شنبه نبودم و هفته کاریم از یکشنبه شروع شده. 

امروز هفت و ده دقیقه رسیدم سر کار. چون مانی تو ماشین خوابش برده بود و مهدی گفت خودم می برمش. مانی خیلی دوست داره مهدی ببرتش مهد. چون به هر حال یه کاریه که با همیشه فرق داره و این تنوع ها رو بچه ها دوست دارند. مهدی مانی رو میذاره مهد و سوئیچ رو میده به مهد. منم عصر خدا بخواد میرم میارمش.  این بود که امروز زودتر رسیدم. البته تا الان نشد بنویسم. الان دارم می نویسم. 

 

اولش اینو بگم که از صبح دستم به وبلاگ ستاره های دریایی بود و خبرهای خوش دارم. اینکه هفتصد تومن از پول صندوق رو خانم مظفری زحمت کشیدند و دادند به یه زوج جوون که دارند زندگی شون رو شروع می کنند. این مبلغ رو برای خرید حلقه می خواستند. عکس حلقه و توضیحات این دختر ناز تو وبلاگ ستاره های دریایی هست. پیشنهاد میکنم حتما ببینید. من که صبح امروز که خانم مظفری عکس رو برام گذاشت، کلللللللللللی انرژی گرفتم. گفتم شماها هم ببینید. 

از یکشنبه بگم براتون. پست رو که گذاشتم تا عصر درگیر کار بودم. بعد از چند روز اومده بودم اداره و کلی کار مونده بود. دیگه عصر رفتم دنبال مانی و مهدی و با هم رفتیم خونه مادر مهدی که مانی رو یه هفته ای میشد که ندیده بودند. خلاصه کللللللللی خوشحال شدند و بیشتر از رنگ پوست مانی ذوق می کردند چون مانی تو شمال حسسسسسسابی برنزه شده. قبلا هم گفته بودم که مهدی اینا کلا خانواده سفید پوستی هستند. رنگ چشمهای مادرش که عسلیه. مهدی هم رنگ چشمهاش نسبتا روشنه و خودش هم گندمیه. حالا برعکس من که سبزه ام.  

خلاصه رفتیم و مادر مهدی استخر بود. بعد از نیم ساعت تقریبا رسید و اینقدر مانی رو چلوند که خدا میدونه. هی بغلش میکرد و ما هم هی فرت و فرت از این مهره های سیاه و سفید عکس مینداختیم منتها تو عکس، به خاطر نور فلش، مانی سفیدتر می افتاد و حق برنزگیش خوب ادا نمیشد!  

شب مادرش کتلت درست کرد و مجبور شدیم بخوریم و من هی به خودم لعنت می فرستادم چون وزنم با اجازه تون شصت کیلو شده!!! از بعد از وزن کم کردن بعد از زایمانم اصلا به شصت نرسیده بودم که رسیدم. دیگه همون شب با خودم عهد کردم که تا مهر دو کیلو وزن کم کنم و اگه میشد این پیاده روی عصرها رو داشته باشم ـ ولو نیم ساعت ـ عالی بود. ولی نشده که تا حالا. 

خلاصه دیگه شب خوابیدیم و البت تو پذیرایی کنار پنجره خوابیدیم و من دیدم چقدر خنکه و این مدت سرمون کلاه میرفته که اون طرف تو نشیمن میخوابیدیم!!! که خب خودم میخواستم چون نزدیک دستشویی و در ورودیه و صبح زودتر از بقیه بیدار میشدم و میخواستم مزاحم کسی نشم.  

دیگه آخر شب از خنکی باد و پنجره به وجد امده بودم ؛ واسه همین بلوزمو درآوردم و یه ملافه پیچیدم دور خودم و خوابیدم! خییییییلی حال داد.  

دیگه صبح دوشنبه مانی رو اونجا گذاشتیم و اومدیم اداره. گذاشتیم حسابی با هم حال کنند. یکشنبه تولد داداش کوچیکه ام بود و دوشنبه زنگید که آشتی ما شب داریم میریم خونه مامان اینا. شما هم میایین؟ گفتم خبرت میکنم. 

دیگه با مهدی حرف زدیم و قرار شد شب واسه تولد بریم خونه مامان اینا. خب چند روز مسافرت بودیم و حالا هم یه شب خونه مادر مهدی و اون شب هم خونه مامان خودم. دلمون میخواست زودتر برگردیم سر خونه و زندگی خودمون. ولی دیگه نشد. یه سری از دوستان هم میگن چرا هی میرین اینور و اونور. بارها و گفته ام. خوبه آدم سر خونه و زندگیش باشه. ولی یه چیزهایی اجتناب ناپذیره. مثلا وقتی تولده، نریم؟  

خلاصه اینجوری. عصر من و مهدی رفتیم خونه مادر مهدی و مانی رو زدیم زیر بغل و بردیم خونه مامانم اینا. ببینید چه مسیری. از عباس آباد به میرداماد و از اونجا به دروس و از اونجا هم به شهران. فکر کنم مهدی دو ساعتی فقط رانندگی میکرد! کیک رو من گفته بودم میخرم. رفتیم لادن شهران کیک شکلاتی خریدیم و دیگه رفتیم دیدیم مامانم باقلاپلو با ماهیچه درست کرده و ظرفهای سالاد رو هم تزئین کرده گذاشته تو یخچال و میوه شسته و همه چی حاضر و آماده بود. از در رفتم دیدم کپل خان هم اومده و بغلش کردم. بعد کپل خان دهنشو آورد جلو که بوسم کنه. بوسهای بچه ها رو که دیدین! آدم رو میخورن.  

نذاشتم چون صورتم آرایش داشت. رفتم دوش گرفتم و اومدم حسابی چلوندمش و واسش شعرهای مهیج خوندم و خاله کوچیکه هم بود. هفته پیش از اتوبوس افتاده و کمرش داغون شده. یه کم نشست و بعدش رفت تو اتاق رو تخت دراز کشید. دیگه پسر و عروس و دخترش هم اومدند.  

داداش بزرگه روزه بود. سومین روزی بود که بدون سحری روزه می گرفت. از بعد از ماه رمضون خیلی لاغر شده. البته خیلی بهتر شده چون شکمش بزرگ شده بود. الان حسابی لاغر شده و خیلی هم کم حرف! 

اذان گفتند و مامان برای افطارش آش گوجه درست کرده بود. افطار باز کرد و گفت با دوستام میرم پیاده روی!  

خب ناراحت شدیم. نزدیک شام زنگیدم بهش که کجایی؟ گفت: من با دوستام پیاده روی هستم. گفتم امروز تولد داداشمونه. امروز رو نمی رفتی. هر روز که میری، گفت: من اصلا نمیدونستم امشب شماها میاین. این دوستم هم دیشب از کرمانشاه رسیده. نمی تونم نرم. 

حالا همه فکر می کنند با دختردایی قرار داره ولی واقعا با دوستاش میره. مامان و خاله اینا اطراف خونه می بیننشون هر شب. البت میدونم با دختردایی در ارتباطه.  

دیگه هیچی نگفتم و قطع کردم. داداش کوچیکه گفت ول کن آشتی. چه اهمیتی داره. مهم نیست خودتو ناراحت نکن.  

پسرخاله و خانمش هم رسیدند و گفتند منتظر شوهرخاله نباشین چون گفته دیر میام. ماها هم دیگه حمله کردیم شام خوردیم و بعد از شام هم بالاخره شوهرخاله و داداشم اومدند و کیک آوردیم و بریدیم.  

آقا، این کفگیرهای سه گوش هست که باهاش کیک و دسر رو برش میدن، اسمش چیه؟ خودم باید برم یه دونه استیلش رو بخرم. این فایبرگلاسها خوشگل نیست و بعد از یه مدتی کدر میشه.  

حالا اون شب خونه مامان اینا از اونا نبود، منم رفتم کفگیر معمولی آوردم. اینم عکسش. که کلللللی هم اسباب خنده و مسخره بازی شد: 

 

و البته رومیزی که به فنا رفت!  

داداش بزرگه از همیشه ساکت تر بود و کلا خیلی تو خودشه. زدن بچه رو افسرده کردند و نشستند کنار!!!!! یکی دو بارم گفتم چرا ناراحتی؟ گفت: خیلی خسته ام.  

خب از خیلی وقت پیش توافق کردیم واسه تولد به هم کادو ندیم. منتها مامان و بابام زیر بار نمیرن و میگم ماها فرق می کنیم. ما میدیم! که بابام روز قبلش یه مبلغی رو ریخته بود به حساب داداشم! می بینین؟ کادوهامون با تکنولوژی ارائه میشه!  

منتها خاله یه مبلغی رو گذاشته بود تو پاکت و داد به داداشم که همه دعواش کردیم. منتها همین اسباب خنده شد و همه می اومدند همون پاکت رو میدادند دست داداشم و عکس مینداختند!  

دیگه آخر شب در میان سیل گریه مانی برگشتیم خونه. اونجا خودمو وزن کردم، شصت کیلو و دویست گرم بودم! همونجا عهد رو بستم. البت بعد از شام بود. منتها اونش دیگه به من ربطی نداره! مهم اینه که من هرگز نباید رو ترازو برم و عقربه، یا شماره، شصت به بالا رو نشون بده. به خودم فرصت داده ام تا مهر بشم 58. البت مهدی میگه آشتی خودتو خیلی لاغر نکن چون وقتی خیلی لاغر میشی، بیشتر مریض میشی. 

من که همیشه مریضم. لااقل سلامت باشم. والا.  

شکمم هم داغون بزرگ شده.  خلاصه که باید به داد خودم برسم قبل از اینکه بیان به دادم برسند!!!!!!! 

دیگه دیروز اومدیم اداره و من چند تا قورباغه رو با هم قورت دادم و چند تا بایگانی مونده بود که انجام دادم و دو کشو اداره رو هم خونه تکونی کردم. آدم باید زود به زود به داد کشوهاش برسه.  

عصر رفتم دنبال مانی و گفت: مامان، ما دیگه بعضی روزها تو مهد آب بازی می کنیم. ولی برام لباس نذاشته بودی و تفنگ آب پاش نداشتم. گفتم باشه برات میخرم.  

رفتیم دنبال مهدی و پیش به سوی خونه. 

از هفته قبل که مانی تو جدولش ستاره های زیادی گرفته بود، قرار بود بهش جایزه بدیم. خودش دیروز میگفت: مامان! وقتی انقلاب بودیم برام پنکیک درست میکردی. اونجا چه روزگار خوبی داشتیم!!!!!!!! بازم درست کنیم؟ گفتم باشه. این میشه جایزه ات.  

مهدی به این جایزه ها می خنده. ولی من میگم این جایزه ها خوبه. همه اش که نمیشه اسباب بازی باشه. یه جایزه هایی خدماتیه! همه اش نباید اجناسی باشه.  

رسیدیم خونه و حداقل چهار پنج تا سوپر رفتیم و پودر پن کیک نداشتند. خودم دستور یه پنک کیک رو داشتم ولی گفتیم حاضری بخریم که نیافتیم. از بازار روز فقط یه کم هلو انجیزی و هلو خریدم که مانی خیلی دوست داره. مانی گفت پس ژله بخریم ببریم درست کنیم. مهدی ما رو گذاشت خونه و خودش رفت آمپر بنزین ماشین رو درست کنه.  

شش و ربع رسیدیم خونه. با خودم برنامه ریزی کردم که تا ساعت هفت کارهام تموم بشه بعد بشینم فیلم ناهید رو ببینم. 

اول کتری برقی رو روشن کردم واسه ژله. آب که جوش اومد مانی گفت: بذاریم یه روز دیگه!!!!!!!! الان میخوام کارتون ببینم!  بسته ژله رو گذاشتم تو کابینت و بعدش تند تند میوه ها رو ریختم تو کاسه و آب ریختم روش و بعد پیازداغ درست کردم واسه قیمه پلو و یه سری لباسهای سفید رو انداختم تو ماشین و گوشت بیرون گذاشتم و یخ زدایی کردم و ریز کردم واسه غذا. برنج خیس کردم و تو این فاصله ها، سیب زمینی خلالی کردم و سرخ کردم و کنار گذاشتم. برنج خیس کردم و لباسهای رو بند رخت رو تا کردم گذاشتم تو کشوها و میزها رو هم گردگیری کردم. دیگه تا سیب زمینی ها سرخ بشه و مواد پخته بشه، ساعت هفت و ده دقیقه شد.  

گفتم برم حموم و برگردم تا هفت و نیم.  

هفت و نیم از حموم بیرون اومدم و فیلم رو گذاشتم. منتها وسطش آب برنج گذاشتم و همون موقع مهدی رسید. گفت: هنوز فیلم رو ندیدی؟ گفتم نه. کارم تا الان طول کشید. دیگه مهدی رفت حموم و رفت تو اتاق. منم نشستم به دیدن فیلم. بعد از چند دقیقه بیرون اومد و فیلم رو با هم دیدیم. وسطهاش البت من همه اش میرفتم واسه آبکش کردن برنج و درست کردن سالاد شیرازی.  

شام رو خوردیم و فیلم هم تموم شد و مهدی خیلی خوابش می اومد. حوالی ده و نیم رفتیم بخوابیم.  

البت جدول هفته جدید رو درست کردم واسه مانی و چهار مورد رو توش گذاشتم: شام خوردن، مسواک زدن، تمیزی اتاق و ادرار کردن (با عرض پوزش) چون این یکی رو دیگه اصلا انجام نمیده. دیشب چهار تا ستاره شو گرفت و رفتیم خوابیدیم. 

صبح هم زودتر از ساعت بیدار شد و اومد وایساد بالای سرم. دیگه پاشدیم حاضر شدیم اومدیم اداره.  

تهران چقدر خلوته. دیگه روزهای آخره تابستونه و همه سفرهای نرفته رو دارن میرن. خدا کنه دل همه خوش و تن همه سالم باشه. 

خب، یه عکس هم بذاریم از تحفه خانم، آشتی، کوچیک همه: 

 

بچه ها، تو عکس، به پای راستم، یه پابند هست. دیدینش؟ همونه که چفت شده به پام و اصلا درنمیاد! ظاهرا یکی از اعضای بدنم شده. یعنی اگه اسم فامیل بازی کنم، از پ باشه، اعضای بدن رو می نویسم پابند!  

امروز اس دادم به خانمی که برای نظافت خونه میاد. گفت که شش و نیم امروز میتونه بیاد. امروز عصر هم اون بیاد و بره، خونه رو هم دستی بکشه. ببینم میتونم آخر هفته پرده ها رو بشورم؟ یه بارم باید برم عبدل آباد تا قبل شلوغی مهر و پاییز و واسه آشپزخونه پرده بگیرم. دیگه از صرافت بامبو افتادم. یه طرح خوشگل تو ذهنمه ببینم خوب میشه. عکسش رو میذارم براتون هر وقت رفتم و سفارش دادم و گرفتنمش. گرفتمش!!!!!!!!   

یه بار دیگه از همه عزیزانی که تو صندوق ستاره های دریایی پول ریختند تشکر میکنم. یکی از عزیزان خونه خریده بود و شیرینی خونه اش رو به اون حساب ریخت. یعنی آدم کییییییف می کنه از اینهمه محبت و یکدلی که وجود داره و از اون قشنگتر وقتی می بینیم با این پولها، دل یه عده شاد میشه. دیگه آدم چی میخواد از خدا.  

خب دیگه من چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه. برم پی کارم، شما هم به کارتون برسین.



تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 10:53 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (28) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر