X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااام. صبح همگی بخیر. شنبه خنکیه ظاهرا. خوبین شماها؟  

بچه های شمال خوبند؟ امیدوارم همه صحیح و سالم باشین و اتفاقی براتون نیفتاده باشه. بیاین یه خبری از خودتون بدین. 

 

 

خب، من اومدم بازم. با کلی حرف. به قول آبانه جا باز کنین منم بشینم. البته من باید روبروتون بشینم  که بتونم خوب تعریف کنم. 

پس همونجوری کیپ هم بشینین، من سرپا وایمیسم. پنجشنبه اومدم اداره و الان دستم واسه کار یه کم سبکه. اینه که می نویسم. 

چهارشنبه یه روز شلوغ بود. پسر رئیس هم وسط روز اومد و دیگه همه رو از کت و کول انداخت. راستش نه من جون داشتم مراقبش باشم نه همکارم. ولی هرجوری بود تا عصر وایسادیم. بعدش شکر خدا ساعت نزدیک پنج بود که رفتند و منم بدو بدو رفتم مهد. مانی رو زدم زیر بغل و رفتیم دنبال مهدی از اونجا هم خونه. 

چهارشنبه ظهر به خانمه اس دادم می تونی شش و نیم بیای برای نظافت؟ گفت: آره میام. 

دیگه ما هم زود رفتیم خونه و قبلش رفتیم بازار روز من یه کم خرید داشتم. رسیدیم در خونه دیدیدم خانمه در ساختمون وایساده و اونم تازه رسیده بود. دیگه رفتیم بالا و کار شروع شد. 

بهش گفتم اول آشپزخونه رو تمیز کنه و فویل رو گاز رو عوض کنه. تا بعدش بتونم غذا درست کنم. دیگه یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و یه سری لباس بیرون بود که تا کردم گذاشتم تو کشوها. بعدش کار آشپزخونه تموم شد و ایشون رفت سراغ سرویس ها که گفتم حتما دیوارها رو هم دست بکشه. 

بعد بهش گفتم میشه شیشه های دو تا اتاق رو هم تمیز کنه؟ گفت روزنامه داری؟ گفتم نه.  

مهدی تو اتاق خواب بود. یه سر رفتم بیرون روزنامه خریدم و اومدم. گفت از بیرون نمیشه تمیز کرد. چون هوا داره تاریک میشه و خوب دید نداره. گفتم عیب نداره. همین خاک این طرف رو بگیری کافیه. چون میخوام خونه تکونی پاییز کنم و پرده ها رو بشورم. لااقل اینور شیشه ها تمیز باشه.  

خب یه سری موارد رو خود آدم میگه. ولی یه سری رو اون خودش باید بدونه. مثلا وقتی قراره شیشه ها رو تمیز کنی، خب طاقچه پنجره رو هم دست بکش. اومدم دیدم تمیز نکرده. گفتم لطفا اینا رو هم دست بکش. دیدم طاقچه پنجره آشپزخونه هم کثیفه. گفت: این نمیره! گفتم چرا. با اسکاچ بکشید، میره.  

که دست کشید و رفت!!!!  

بعدش تی و جارو کشید و البته هفت هشت مورد رو خودم هی میگفتم اینم بکشید، اونم تمیز کنید. انگار دلش نبود به کار کردن. طرفهای ساعت نه رفت. ما روز اول توافق کردیم ساعتی ده هزار تومن. منتها هر باز سه چهار ساعت که کار میکنه، من بهش پنجاه میدم. از ته دلم هم راضی هستم. اونم داره از تنش کار میکشه. منتها اونم باید کارهاشو بکنه. نمیاد که یه دستی بکشه و بره. دیگه ساعت نزدیک نه رفت و پولشو بهش دادم. بعدش دیدم یه گوشه از آشپرخونه مونده و طاقچه پنجره پذیرایی هنوز کثیفه! دیروزم تو پذیرایی نشسته بودم دیدم زیر مبل یه گوشه اش کثیفه. با خودم فکر کردم شاید دیگه نگم بیاد. چه کاریه من هی بگم حالااینو تمیز کن حالا اونو تمیز کن.  

دیگه شب کباب تابه ای درست کردم با برنج. از اونا که مادر مهدی درست می کنه. مادرش خیلی خوشمزه درست میکنه. مهدی چهارشنبه گفت: درست کن از اونا ولی وقتی برش میزنی، از گوشه هاش چیزی نمونه. صاف باشه.  

بعد فوری حرفش رو قورت داد و گفت: هر جور درست کردی، کردی! 

دیگه وقتی چهارشنبه آشپزخونه تمیز شد و داشتم درستش میکردم، با نوک تیز کفگیر داشتم با دقت برشش میزدم که مهدی اومد با خنده گفت: داری مهندسی می کنی؟ گفتم: آره. میخوام صاف بشه.  

این روزها گاهی عصرها تو ماشین تا برسیم یه چرتی می زنم. شاید در حد ده دقیقه. یه کم خستگیم در میره. اون روز رسیدیم نزدیک خونه که از خواب پریدم. مهدی خندید و گفت: خوب میخوابی ها. گفتم: خسته بودم. گفت: اتفاقا خوشم میاد میخوابی.  

خوشم اومد اینو گفت. چون چند سال پیش بدش می اومد بخوابم تو ماشین. اصلا کلا اون سالها بدش می اومد استراحت کنم و یه کم راحت باشم!!! 

خلاصه که این خواب عصرها خعلی می چسبه!  

دیگه بعد از شام خیلی خوابم نمی اومد. بعد از رفتن خانمه هم تا برنج دم بکشه، یه سر رفتم حموم که مهدی هم اومد. هول برم داشته بود نکنه مانی از راه برسه. که شکر خدا مشغول دیدن کارتون تو اتاقش بود. دیگه داشتم خودمو خشک می کردم فیوز پرید و مجبور شدم حوله تنم بکشم و زود بیام بیرون. مشغول فیوز بودم که مانی رسید ولی متوجه نشد و دوباره برگشت به اتاقش. منم لباسمو پوشیدم و وقتی مهدی از حموم بیرون اومد، لوسیون رو بیرون حموم زدم. 

یه سریالی بود بعد از شام میخواستیم ببینیم که مانی اینقدر رفت و اومد که از صرافتش افتادیم. بعد هم خوابیدیم. 

پنجشنبه صبح اومدم اداره. خداییش هیچ کاری نبود و بیخودی علاف شدم. بدی دفتر اینه. یه وقتهایی شاید آدم دو ساعت بیکار باشه. ولی نمیشه پاشه بره. یکی باید تو دفتر باشه برای کارهای احتمالی!!! دیگه پنجشنبه ساعت دوازده و ده دقیقه در حالی که دو تا نامه آخرین لحظه واسه یه واحد دیگه زده بودم راه افتادم اومدم خونه. از همون در اداره پودر پنکیک خریدم واسه مانی. چون جایزه یه هفته ستاره گرفتنش، درست کردن پنکیک بود. رسیدیم در بازار روز خونه مون که مدیرعامل زنگید که امروز شما اداره بودین؟ گفتم بلی. گفت چرا زود رفتین؟ گفتم من تا دوازده و ده دقیقه بودم. یه غری زد و بعدش گفتم یه سری موارد دارم. میتونی بنویسی؟ گفتم نه. پشت فرمونم! بذارین خودکار بیارم، بهتون می زنگم. 

که فوری رفتم خودکار خریدم و اومدم پشت یه کاغذ تبلیغاتی صورتی موارد رو یادداشت کردم. اصلا نیازی نبود تو دفتر باشم. تلفنی هم میتونست بهم بگه که گفت. 

رفتم از عطاری سماق و پودر ژلاتین خریدم بعد دیدم تخم سبزی جات رو داره. تخم ریحون بنفش هم خریدم که با مانی تو گلدون بکاریم.  

برگشتم خونه و ناهار رو گرم کردم و خوردیم. به مهدی گفتم عصر باید دو جا بریم. البته یه جا رو انتخاب کن. یا بریم خیابون بهار واسه بچه خواهرت سیسمونی بخریم یا بریم عبدل آباد. که لب و لوچه اش آویزون شد و اینقدر کش و قوس اومد که دیگه رفتیم جنت آباد. میخواستم براش آشور بگیرم که وقتی دیدم نمیاد، گفتم ولش کن. چه اصراریه. بریم همون جنت آباد.  

پنجشنبه بعدازظهر دو سه ساعت خوابیدیم! من باورم نمیشد اینقدر خوابیده باشم. پاشدیم و راه افتادیم به طرف جنت آباد. میخواستیم تا قبل از نه برگردیم خونه. تا قبل از بازی ایران و قطر. مردم هزار هزار داشتند میرفتند استادیوم. باورتون نمیشه چه جمعیتی بود. دیگه رفتیم و دیدیم جنت آباد جای سوزن انداختن نیست. بالاخره مهدی یه جا دوبل وایساد و من رفتم از مغازه همیشگی خرید کردم و دیدم شکر خدا مارک می نی نی داره. اونم خوبه مثل آشور. دو دست لباس براش گرفتم و هی جغجغه دندونی با یه سرویس بیمارستان. مهدی هم جا پارک پیدا کرد و اومد لباسها رو دید. یه دستش سفید و صورتیه، یه دستش زرد و قهویه. درسته بچه دختره ولی دیگه نمیشه همه چیزش هم صورتی باشه. مانی پسر بود ولی یه عالمه لباس صورتی و قرمز هم داشت. آدم باید همه رنگی تن بچه بکنه. 

هر رنگی انرژی خودش رو داره. 

بعد چون به مانی قول داده بودیم، رفتیم براش تفنگ ابپاش بخریم. 

یه چی بگم بخندین. 

چهارشنبه که از اداره رفتیم خرید کنیم، یه مغازه همه چی فروشی بود که می خواستیم ازش فویل گاز بخریم. فروشنده اش خیلی بی فکر بود و یکسره داشت پشت تلفن دعوا میکرد. مادرش هم کنارش وایساده بود. من هی این پا و اون پا میکردم. گفتم که عجله دارم. ولی درگیر دعوای خونوادگی بودند. به زور مادره برام یه متر فویل گاز برید و مجبور شدیم پولش رو ببریم مغازه بغلی حساب کنیم و از این داستانها. خودم خیلی شاکی شده بودم از این اهمال کاری. بعد مادره گفت: چیزه خانوادگیه!!!!!!!  

منظورش دعوای خانوادگی بود! خب به مردم چه مربوطه. در مغازه رو ببندین.  

مغازه شون، سه تا تفنگ آبپاش داشت. دو تا بزرگ و یه کوچیک. مانی که دید، گفت: مامان برام بخر.  

آخه تو مهدشون از هفته پیش قراره روزی هفته ای یه روز آب بازی داشته باشند. تابستون تموم شده، اینا تازه یادشون افتاده! بعد منم دیدم مجبورم براش تفنگ آب پاش بخرم، گفتم اینو بذارم جایزه یکی از هفته هایی که ستاره هاش کامل میشه.منتها از هفته جدید، فقط یه روزش رفته بود. بهش گفتم فقط یه روز ستاره کامل گرفتی.خودشو کشت و گفت: به خدا قول میدم همه ستاره ها رو کامل بگیرم. خواهش میکنم برام بخر. گفتم اگرم بخوام بخرم، از اینا نمیخرم. اینا بلد نیستند جنس بفروشند. بریم یه جای دیگه.

بعد چهارشنبه شب که اومدیم خونه، مانی از اتاق اومد پیشم و گفت: مامان! من میگم زود بریم تفنگ آب پاش رو بخریم. اگه کسی بره بخرتش چی؟  

گفتم: خب بخره، اون یکیش رو ما می خریم. گفت: نه، اگه کسی داداش داشته باشه و یه دوست هم داشته باشه و هر سه تا تفنگ رو بخره چی؟ 

زدم زیر خنده.  

گفتم خب میریم یه مغازه دیگه. 

ببینید دنیای بچه ها چقدر کوچیکه! 

خلاصه پنجشنبه عصر تو جنت آباد رفتیم یه اسباب بازی فروشی و مهدی براش یه تفنگ آب پاش خرید و یه بسته که پر بود از این عروسکهای سرباز. که پسرها خیلی دوست دارند. البته از مانی قول گرفتیم که اینبار قبل از پر شدن ستاره ها براش خریدیم و باید اونم به قولش عمل کنه. 

اونم ارواح دمش قول داد!  

دیگه از خشکبار تو جنت آباد هم یه کم حلوا ارده واسه مهدی و یه کم خرما واسه خودم و یه کم عسل و مسقطی و همچنین روغن کنجد خریدم و برگشتیم خونه. چه ترافیکی هم بود بابت فوتبال. نمیدونین مردم تا کجا ماشین پارک کرده بودند برن استادیوم. دسته دسته هم داشتند پیاده می رفتند.  

رسیدیم خونه و واسه خودم و مهدی سالاد درست کردم و مانی هم قیمه پلو خورد. شبش مهدی باهام مهربون بود و خوابیدیم. 

جمعه صبح پاشدم واسه صبحانه پنکیک درست کردم و مانی کلی کیف کرد. مهدی هم بیدار شد و دیگه نه و نیم صبحانه خوردیم. عسل و حلوا ارده و پینکیک و شیر و چای و نون و شکر (!!!!!) و از این چیزا!!!!! 

بعدش من اصلا نمی تونستم تصمیم بگیرم ناهار چی درست کنم. دو روز بود کتف و گردنم هم به شدت درد میکرد. اصلا هم حال و حوصله نداشتم. کارهامو کردم و رفتم شهران که مامانم واسم بادکش بندازه. قبلش دادم مهدی پرده نشیمن رو دربیاره. یادتونه دو سری پرده داشت؟ زیرش تور سفید ، بالاش مخمل قهوه ای. تور پذیرایی رو پنجشنبه شسته بودم. خلاصه مهدی تور رو درآورد انداختم تو ماشین و رفتم شهران.  

مامان اینا هی گفتند چرا مهدی اینا رو نیاوردین. بابام میگفت: خب این یه ساعت مانی رو هم میاوردی. 

گفتم اون وقت دیگه بردنش کار حضرت فیل بود. خودم بادکش میندازم و زود میرم.  

حالا فکر کنین اون کاغذ صورتی که فرمایشات رئیس رو توش نوشته بودم رو گم کرده بودم. سرگیجه گرفتم تا پیداش کردم. بعد تند تند حفظش کردم عین رمزهای دوران جنگ جهانی!!!!!!! 

بعدش رفتم شهران.

مامانم چند تا بادکش انداخت پشتم. درد پشتم بهتر شده ولی دستام خیلی سنگینه. دکتر هم گفته آرتروز گردن و دست دارم.  

داداش بزرگه هم بود و هی میگفت کاشکی ناهار اینجا بودین. خب بگو بیان. بریم دنبالشون بیاریمشون. تو دلم گفتم خب اون روزی هم که ما هستیم، تو همه اش بیرونی. دیگه هیچی نگفتم.  

حوصله نداشتم. دلم میخواست روز جمعه خونه خودم باشم.

بیرون اومدم و رفتم از بازار روز شهران مرغ و کاهو خریدم و اومدم خونه. 

منتها مامانم یه حرفی بهم زد که خیلی بهم ریختم. گفت پسرخاله مجرد یه مدته که مدفوعش سفید شده. (با عرض پوزش)  

نمیدونستم علامت چیه. ولی حس خیلی بدی بهم دست داد. تو راه که برمیگشتم خونه، همه اش گریه می کردم. همه اش با خودم میگفتم چرا دارم گریه می کنم. اصلا نمیدونستم علامت چه مریضیه. ولی حسم خوب نبود. 

رسیدم خونه، مهدی فهمید گریه کردم. گفت چی شده؟ گفتم هیچی.  

یه دفعه بغضم ترکید.  

گفتم اینجوری شده. گفت: خب این علامت کبده. 

اسم کبد رو که آورد زدم تو سرم. گفتم برو تو نت سرچ کن. رفت سرچ کرد گفت آشتی، شاید شیر زیاد خورده یا داروی معده استفاده کرده.  

دیگه حالم خیلی بد بود. بیشتر از این ناراحت بودم که این یک سال اخیر نتونستم براش کاری کنم. اینکه دو ساله حداقل بیکاره و به هر دری میزنه نمیشه. اینکه رو پاهای خودمون بزرگ شده و عین برادرمه. اینکه خیلی دوستش دارم و خیلی دوستش دارم و خیلی دوستش دارم. 

دلم قل قل می جوشید و اشکام سر میخورد. نمی فهمیدم دارم چی درست می کنم. غذا درست کردن برام کوهی شده بود. چرا آشپزخونه جمع نمیشد؟ چرا شستن دو تیکه استکان اینقدر سخت بود؟  چرادستام اینقدر درد میکرد؟

مهدی رفت حموم و مانی رو هم برد. منم نشستم های های گریه کردم. اصلا حس خوبی نسبت به کبد و بی اشتهایی ندارم.  

بعدش از حموم اومدند بیرون.  

شب قبل خواهر بزرگه مهدی زنگید که مهدی میخوایم لوسترهامون رو بیاریم پایین. یه ماه دیگه میزاد و قبلش میخواد بره خونه خودشون به سلامتی. خودش مستاجر بود و خونه اش هم دست مستاجر. هشتاد میلیون رهن داده بود. حالا از چند ماه پیش نگران این هشتاد میلیون بود که چه جوری باید تا قبل از زایمانش جورش کنه. اونجوری که میگفت، فقط میخواست اونو جور کنه. یعنی میخواستند زنو شوهر خودشون رو بتکونند که این هشتاد میلیون رو جور کنند. 

به مهدی گفتم برو کمکش. بعد زنگید که برنامه افتاده واسه بعدازظهر. دیگه مهدی هم رفت حموم و همون موقع خواهرش زنگید که برنامه عوض شده و مهدی الان بیاد.  

مهدی از حموم بیرون اومد و بهش گفتم برو خونه خواهرت. من به مانی ناهار میدم. اگه کارت طول کشید ناهار میخورم. ولی اگه یکی دو ساعته برگشتی، وایمیسم بیای بعد ناهار میخوریم با هم. گفت تو بخور. گفتم گشنه نیستم. 

دیگه مهدی رفت و ساعت حوالی یک بود. فیوز هم تند تند می ترکید. قبل از رفتن ، مهدی زنگید به تعمیرکار کولر و اونم گفت خیلی سرم شلوغه و معلوم نیست کی بتونم بیام.  

منم رفتم حموم. تو حموم هم همه اش گریه میکردم. سرم رو که شستم، زنگ زدند! حوله پیچیدم به خودم و رفتم دم آیفون دیدم تعمیرکار کولره!!!!! 

برگشتم حموم و تا طرف برسه طبقه چهارم ، تند تند لباس پوشیدم. حوله پیچیدم به سرم و در رو باز کردم.  

اومد نگاه کرد گفت مشکل پمپ آبه یحتمل. یه ساعتی باهاش ور رفت. منم تو این فاصله به مانی ناهار دادم و وردست اوستا وایسادم. اینو وصل کن، اونو قطع کن، کنتور رو بزن. 

مانتو شلوارم رو هم شستم و پهن کردم تا خشک بشه. تعمیرکار کارش ساعت سه و ربع تمووم شد. خودم یه کم سالاد وچند قاشق ناهار خوردم.  

تعمیرکار رفت و گفت اگه کنتور بازم پرید، خبرم کن. گفتم باشه. دیگه تا قبل از رفتنش، همسایه فنی مون هم اومد و اونم سری زد به کولر. کولر اتصالی داره که میزنه به کنتور. 

فکر کنین یه روز جمعه آدم خونه باشه و حوصله هم نداشته باشه و مجبور بشه، وردست تعمیرکار هم بشه!  

دیگه اونا که رفتند، یه چرت خوابیدم ولی همه اش حواسم به مانی بود. از ظهر که مهدی رفته بود، هی کولر نصب میشد و ما پنجره ها رو می بستیم. بعد قطع میشد و پنجره ها رو باز میکردیم. بعدش از ظهر که مهدی رفته بود، مانی لباسش رو درآورد و گفت میخوام لخت باشم! اینجوری بهتره. با شلوارک تو خونه میگشت. از نظر من هیچ ایرادی نداره. منتها مهدی گیر میده. مهدی که نبود، گذاشتم آزاد باشه. آخه اینم چیزیه!!!!!  

بعد اومدیم دو تایی با هم تو گلدون، تخم ریحون بنفش کاشتیم و بهش آب دادیم. خیییییییلی برای مانی جالب بود. خب خودمون بچه بودیم تو کوچه بازی می کردیم و دستی به خاک می زدیم. الان بچه ها خاک رو کجا می بینند. دیگه مهدی نبود و گذاشتم مانی حسسسسسابی با خاک گلدون بازی کنه. دست که نمیزد. همون با یه چیزی که مثلا بیلچه بود، خاک رو اینور اونور می کرد. اینقدر که دیگه خسته شد. گفتم حالا برو دستت رو بشور. گفت تمیزه. گفتم برو بشور ببین چقدر کثیفه. 

از تو دستشویی داد زد: مامان! ببین چه آب کثیفی از دستم میاد!!

بعد پاشدم به مهدی زنگیدم. گفت عصر میام دنبالتون بریم خونه مامانم اینا. 

من نمیدونم، روزی که اونا همه شون اینقدر کار دارند، چه اصراریه حتما بریم. نمیدونم، شاید من حوصله نداشتم. من دلم گرفته بودم و دوست داشتم خونه خودم باشم. ظهر هم حوصله خونه مامانمو نداشتم. هرچی گفتند، زود برگشتم خونه مون. فهمیدم به جز مامان و باباش همه شون خونه جدید خواهرش هستند. پسرها داشتند روشویی و لوسترها رو نصب می کردند. دخترهاشون همینطوری بیکار نشسته بودند. خب شاید یکی دوست داشته باشه و براش مهم نباشه. ولی برای من مهمه. بدم میاد یه جا علاف باشم. 

گفتم باشه عصر بیا.  

دیگه یه چرت خیلی کوچیک زدم و تعمیرکار بازم اومد چون فیوز دوباره پریده بود. اومد گفت مشکل از دینامه یحتمل. حالا یه ساعت با اون ور رفتو گفت این دیگه خوبه. گفتم نمیذارم برین. بذارین یه کم کار کنه. گفت: من خیلی کار دارم. خونه فامیلتونم. 

راست میگه. خونه پسرخاله ام بود. همون پسرخاله که مستاجر عمومه. شکر خدا یه خونه تو همون شهرک خریده منتها قبل از اینکه بره توش داره حسابی تعمیرش میکنه. گفت اگه یه چای بهم میدی، که بمونم. گفتم بمون الان دم میکنم. 

آب، جوش بود. چای دم کردم و بقیه کارهاشو کرد و یه چای با هم خوردیم و یه کم حرف زدیم. دخترش قبلا همکاسم بود. بعدش پاشد بقیه کارها رو کرد و گفت این درست میشه دیگه. اگه نه، دیگه باید دینام رو عوض کنین. داشت میرفت که همسایه فنی اومد و بقیه کار رو دست گرفت و تعمیرکار رفت. همسایه هم یه کم باهاش ور رفت و گفت پمپ آب رو می برم یه نگاهی بهش میندازم.  

از اینهمه رفت و آمد کلافه شده بودم. دیدم ساعت یکربع به ششه. یه دست مانتو شلوار و یه پیرهن واسه مهدی اتو کردم و نشستم فیلم گربه و ماهی رو دیدم. البت تو لپ تاپ. لااقل شارژ داشت یه کم.  

مهدی هفت و ده دقیقه بهم زنگید که دارم میام دنبالتون. یه شکری خوردم گفتم: من دارم فیلم می بینم. به نظرت کی میای؟ که گفت: به نظرت اون مورد واجبه؟ 

گفتم: تو الان خجالت میکشی جلوی خواهر و برادرت بگی که من دارم روز تعطیل تو خونه ام فیلم می بینم؟ میگی اون مورد؟ .... هر موقع بیای ما حاضریم. همه چی حاضره.  

قطع کردیم. 

من آدم خوبی ام اگه یه لنگه پا از صبح برم در محضر اساتید بتمرگم و هیچ کاری هم نکنم. سه خواهر و جاری ام اونجا بودند ولی غذا از بیرون سفارش داده بودند! واسه این چیزها بدم میاد واسه اسباب کشی بیان کمک. بیشتر از اینکه کمک کنند، یکی باید باشه بهشون سرویس بده.  

ولی اینجوری نیست. من دلم میخواد جایی باشم که به کار بیام. منم یه روز خونه ام. تازه همین یه روزم از صبح وردست اوستا بودم که اگه بیشرف و بدجنس بودم نمیذاشتم مهدی بره خونه خواهرش میگفتم وایسه تا کولری بیاد. 

دیگه مهدی تقریبا هفت و نیم بیست دقیقه به هشت اومددنبالمون. تا زنگ زد مانی گفت: خاک تو سرم بدبخت شدم. بدو بدو رفت لباسش رو بپوشه. 

دیگه یه لباس پوشیدن چیه که آدم از باباش قایم کنه! خدابه همه مون رحم کنه. 

بعد مهدی اومد ما رو برد خونه جدید خواهرش.  

خواهرش که پا به ماهه یه پارچه انداخته بود کف زمین و نشسته بود. خونه رو دیدم و تبریک گفتم. مردها داشتند لوسترها رو نصب می کردند. منتها ظاهرا سقف، پوکه و نمیشد نگهش داشت. خواهرهای مهدی و جاریم هم بیکار وایساده بودند. هی منتظر موندم که بریم که نرفتیم. یعنی مهدی منو با این ایده آورد که ما بیاییم اونجا و با جاریم بریم خونه مادرشوهرم.  

منتها تا نه و خرده ای وایسادیم و کار تموم نشد.  

به مهدی گفتم لااقل میذاشتی من فیلمم رو ببینم.  

کلا من نباید بگم دارم فیلم می بینم. نباید بگم تمرگیدم دارم استراحت میکنم. باید بگم درگیر کولرم. درگیر بدبختی ام. که رضایت بده تو خونه بتمرگم.  

اینم یه درده واقعا. اینم یه بدبختیه.  

آخرش گفتم بابا این کار شماها نیست. قبول کنین نمی تونین. خب بگین نصاب بیاد. 

جالبه هیچ کدوم هم زیر بار نمی رفتند. می گفتند ما فقط یکساعت و نیم وقت سر نصب لوسترها گذاشتیم! طوری نیست که. 

مانی کلافه شده بود. گفت: خب یه تعمیرکار بیارین، من نمیدونم چرا درک نمی کنین!!!!!!!! 

همه زدند زیر خنده. 

واقعا چرا برای مردها سخته بپذیرند یه کارهایی ازشون برنمیاد و باید بدن یکی دیگه انجام بده. واقعا چرا؟ 

دیگه ساعت نه و خرده ای رضایت دادند و رفتیم. جالبه، خواهرشوهرم که می نالید چطوری میخواد هشتاد میلیون رهن رو جور کنه، کف خونه رو پارکت کرده و کاغذ دیواری و در ضد سرقت و سرویس دستشویی و کاشی و سرامیکشون و هممممه رو عوض کرده و تازه مبلهای نو رو هم داده رفته یه سری مبل جدید خریده.  

بعد مادرشوهرم غصه اینا رو میخوره!  

این دنیا پره از شگفتی.  

بگذریم.  

دیگه راه افتادیم شکر خدا و مانی رفت تو ماشین جاریم.  

مهدی از پسرخاله پرسید که بهش گفتم ظهر باهاش چت کرده ام و گفته یکشنبه دوشنبه جواب آزمایشش میاد. که گفتم کرمانشاه صاحاب نداره از نظر پزشکی و زود بیا تهران اینجا کاری براش بکنیم. تو ماشین هم همه اش گریه میکردم. مهدی همه اش میگفت آشتی بس کن. هنوز چیزی معلوم نیست. 

جگرم از این خون بود که یک ساله من بهش قول کار داده ام. همکار قدیمیم، یه ساله هی میگه این هفته اون هفته. ولی نشده. اول قرار بود بره کرمانشاه یا سنندج تو نمایندگی محل کار همکار قدیمی. ولی نشد.  اگه الان سر کار بود، لااقل بیمه و بیمه تکمیلی داشت.

هیچ جا نشد. 

ایییییییینهمه جا رزومه فرستادیم و پیگیری کردیم.  

ولی نشد.  

جگرم خونه. این بچه چشم امیدش به من بود. به خواهرش. ولی نشد. دیگه آویزون چند نفر بشم. التماس چند نفر رو بکنم. 

بعد یارو مرتیکه بابت دروغ و اراجیفی که میگه، یه ظاهر آراسته و موجه برای خودش درست میکنه و کاشف به عمل میاد شهرداری یه زمین یک میلیاردی بهش داده!!!! واقعا داریم به کجا میریم. به چه جهنمی!  

خدایا همه مریض ها رو شفا بده. دل همه رو شاد کن. نذار کسی ناامید از در خونه ات بره. 

دیگه همه رفتیم خونه مادر مهدی و همه شام خوردند به جز من و مهدی. من یه کم سالاد خوردم و مهدی میوه.  

بعدش کپه مرگم رو گذاشتم و خوابیدم. 

امروزم که اومدیم اداره. 

فقط میخوام دل این بچه خوش باشه. تف تو دوره و زمونی که فوق لیسانس ممکلت بیکار باشه. لیسانسش مکانیکه و فوق لیسانسش مدیریت. بعد بیکاره. چون تو هفت آسمون یه ستاره نداره. خدا رو داره. ولی ظاهرا حکمت خدا یه چیزیه که ما نمی فهمیم. 

خدایا ظرفیتمون رو به اندازه حکمتت بزرگ کن. 

بچه ها من دستام خیییییییلی درد می کنه. شاید عصبی هم باشه. اجازه بدین این هفته دیگه ننویسم. بره تا شنبه دیگه. یه هفته بهش استراحت بدم.  

ممنون که کنارم هستین. ممنون که دعا می کنین. 

خودم پنجاه تومن نذر ستاره های دریایی کردم اگه جواب آزمایشش خوب باشه. و یه نذر اگه کار براش پیدا بشه. که دلش خوش باشه. 

خدایا دلخوشی ما رو خودت بده. خود خودت. بنده هات دستهاشون کوچیکه. ولی تو دستت بزرگه. پر کن... پر کن.... پر کن.... 



تاریخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:51 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (41) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر