X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. 

تهران که خنکه. لااقل شبهاش. من میگم روز هر چقدر که گرم باشه، ولی شبها خنک باشه که خستگی روز اقلکن (!!!!) از تن آدم بیاد بیرون!!!!!!! 

 

عارضم خدمتتون که یه هفته ننوشتم، امروزم که  داشتم می اومدم اداره، اصلا حواسم نبود بعد از یه هفته باید بنویسم. ولی یادم اومد و به وظیفه خودم واقف گشتم! 

شنبه پیش که پست گذاشتم خب خیلی حالم بد بود سر پسرخاله. آها. اول خبرش رو بدم بهتون. اول اینکه ممنونم از عزیزانی که در خلال این یه هفته اینقدر پیگیری حال پسرخاله رو کردین. راستش برده به دکتر نشون داده، اونم گفته چیزی نیست. چون آزمایش خون هم جوابش اومد و شکر خدای مهربون، چیزی نبود. ولی دل و روزده من یکی که اومد تو دهنم. 

از این طرف هم مهدی جواب آزمایش رو داد به خواهر کوچیکه اش که تو آزمایشگاهه و اونم به دکتر نشون داد و اونم گفته بود چیزی نیست. اون ضایعه روی کبد رو هم دست نزنید یحتمل مادرزادیه. سه درصد آدمها از این ضایعه دارند از جمله خود من! یعنی دکتره هم از اون ضایعه داشته. و گفته چیز مهمی نیست و جای نگرانی نداره. حالا شاید یه چیزی هم خورده بودی که اون ایام حالت بد بوده. 

خب این بی همه چیز خیلی تخمه میخوره که البته بهش اولتیماتوم داده ام که اگه ببینم داره تخمه می خوره، فکش رو میارم پایین! آره داداش اینجوریه. آشتی رو نگاه نکنین که مهربونه و دل می سوزونه. به وقتش خشانتی (!) از خودش بروز میده که تو فیلمهای مثبت دوازده هالیوود هم دیده نشه! بله. 

دیگه این از این. البت من روز شنبه هنوز به این راحتی خیال دست نیافته بودم و همچنان نگران بودم. 

دیگه شنبه تا طرفهای شش و خرده ای اداره بودم و بعدش آژانس گرفتم و تشریف مبارکم رو بردم منزل. یه کم تو خونه چرخیدم و بعدش با فیلم گربه و ماهی رو گذشتم و یه کمش رو دیدم و بعدش تصمیم گرفتم برم پیاده روی. در جریان پیاده روی یکی از دوستای دبیرستان رو دیدم و یه دور هم با اون زدم و حرف زدیم و بعدش یه کم خرید کردم و واسه مانی کیک خریدم و برگشتم خونه. بقیه فیلم رو گذاشتم و دیدم و تموم شد.  

اول فکرکردم فیلم ترسناکیه و تنها تو خونه نبینم که شکر خدا اونجوری ترسناک نبود. فقط فیلمش یه جوریه که حداقل آدم باید دو بار ببینتش. سبک فیلم سازیش متفاوته با این یکی فیملهایی که از سر شروع میشه و به ته ختم میشه. این فیلم از یه جایی شروع میشه و به یه جایی ختم میشه و سر و تهش هم بعد از دو بار دیدنش معلوم میشه کجاست. 

خلاصه یه کم هم سالاد درست کردم و خوردم و مهدی و مانی رسیدند و بعدش لالا. البت قبلش دعوامون شد چون از در که وارد شد توپید بهم که چرا اینقدر قیافه ات درهمه؟ حالا تا دو سه سال میخوای همینطوری عزا بگیری. 

منم بهم برخورد و گفتم تو بلد نیستی دلداری بدی و این پسرخاله عین داداش منه و تو دیگه اینو میدونی. اونم گفت من خودم دنبال کارش هستم و هنوز چیزی نشده و بعدش هم دعوا به خودمون کشیده شد و مهدی گفت: تو با این حرص خوردنهات (برای زندگی خودمون) هر روز مریضی و مشکلی برای من پیش نمیاد و آخرش فکر میکنی چی میشه؟ زود می میری. پس تو ضرر می کنی. گفتم: نه اتفاقا. مردن برای من چیز بدی نیست. می میرم و راحت میشم. تو بمون با یه بچه ببینم چقدر بهت خوش میگذره!!! بعد گفت آشتی چرا آخر شب اوقات تلخی میکنی؟ کاری میکنی آدم حرفهایی بزنه که قبول نداره. گفتم تو برو یاد بگیر زنت رو چطوری آروم کنی. نه که دعوا کنی. بعدش کپیدیم.

یکشنبه اومدم اداره و عصر که رفتم دنبال مانی، مهدی گفت من کار دارم و نمی تونم بیام شماها برین. ما هم اومدیم خونه و عدس پلو واسه شام درست کردم و با مانی هم کلی بازی کردم و وقت گذروندیم.  

تو راه هم که می اومدیم مانی بسیار مغموم و ناراحت بود و کلی گریه کرد که یکی از دوستای خوبم (!) محل کار مامانش عوض شده و از مهد ما رفته. بعد هاااای هاااای گریه میکرد. نه از اون گریه الکی های بچه ها. گریه واقعی. که من هرگز دیگه نمی بینمش و دلم براش تنگ میشه. منم سعی می کردم ارومش کنم. 

بعد که رسیدیم خونه، تفنگ آبپاشش رو پر کردم و دادم دستش. گفتم با خودم که فصل گرما داره تموم میشه. حالا گیرم دو بار هم تو مهد اینا آب بازی کنند. چرا تو خونه بازی نکنه؟ این بچه های این دوره که تو خونه محبوس هستند. خلاصه با هم تفنگ آب پاش رو آب کردیم و چقدر مسخره بود سیستمش. باید یه شیشه آب معدنی پشتش میذاشتیم و اونجوری پر میشد. بعد فرستادمش تو بالکن و بلوزش هم درآورد و یه تشت آب هم گذاشتم جلوش. کللللللی سرگرم شد و غم دوست رو فراموش کرد!  

اینم بگم که یکشنبه، مدیرعاملمون بچه شو دوباره آورد اداره و اون روز بچه اش ـ که من خیلی دوستش دارم ـ همه مون رو از پوست درآورد از بس اذیت کرد و کلللللللی هم نامه داشتیم. دیگه شلپ و شهید شدیم تا ساعت کار تموم شد. بعد فهمیدیم بچه مریض بوده و من بدبخت همون تو اداره بدن درد شدید گرفتم. خودم کم مریضی دارم، از اسمون هم برام می باره. دیگه مانی که داشت بازی می کرد تو بالکن، رو کاناپه بالش و پتو آوردم و دراز کشیدم و شاید ده دقیقه ای خوابم برد. حالا تو اداره همه اش چای پونه و عسل خورده بودم ولی خب انگار یه چیزهایی تو تنم بود.  

بعدش عدس پختم که دیدم له شده و گفتم بذار اینو بکنم سوپ عدس و دوباره عدس پختم واسه عدس پلو. 

این خانمهایی که مدت زیادی بدون شوهرشون تو خونه اند، چقدر وقت دارند واسه انجام کارها. البت که با حضور شوهر هم میشه شام پخت و کار کرد. ولی وقتی شوهر نیست خونه، خیلی خوبه. از این نظر که آدم همه اش میگه این کارها رو بکنم تا نیومده. منم دوش گرفتم و خونه رو کردم دسته گل و سالاد هم درست کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم تا مهدی بیاد. 

 ساعت حوالی نه و نیم بود که رسید. و فوری بساط شام رو پهن کردم و خوردیم و مهدی هلاک بود از خستگی. خوابیدیم و دوشنبه صبح اومدیم اداره.  

خاله بزرگه و خاله سومی از کرمانشاه رفته بودند مراغه دیدن دخترخاله. روز قبلش رسیده بودند تهران که خونه مامان بودند.  

دوشنبه عصر که رسیدیم خونه، ا زمهدی پرسیدم شام از عدس پلو می خوری؟ گفت: آره بابا. دیدم دلش به شام خوردنه، گفتم یه کم خورش قیمه درست کنم. آخه عدس پلو هم کم بود. نیم ساعته خورش قیمه درست کردم و رفتم شهران. خاله سومی واسه نوه اش یه عروسک خیلی خوشگل از مراغه آوره بود که عین بچه بود. در همون ابعاد. که من هی بغلش می کردم و خاله ها هم می خندیدند.  

بعد خاله سومی گفت که یه دستبند طلا داره و می فروشتش. منم گفتم بذار ببرم به مهدی هم نشون بدم و ببینم باهاش راحتم یا نه! آخه من میگم آدم باید با این جور چیزها که دایم میخواد دستش باشه راحت باشه و مثلا ببینه شب می تونه راحت دستشو بذاره زیر سرش یا نه. منم متاسفانه عادت دارم موقع خواب دستمو میذاریم زیر گوشم و هرچی دستم باشه، زیر لپم می مونه! آره داداش، ما با زیورآلات باید راحت بخوابیم، بعد بخریمش!!!!!!!!! (اشتی بی ناموس) 

بعد مامانم یه کدو تنبل برام خریده بود که آوردمش. بلد هم نیستم خشکش کنم. شنیده ام قدیم همین کدوها رو خشک می کردند و به جای مثلا ظرف نخ و سوزن استفاده می کردند. خب خیلی خوشگله. چرا که نه. اصلا میشه باهاش کارآفرینی کرد و درست کرد و فروخت. حالا برم امتحان کنم و ببینم میشه خشک کرد یا نه.  

خلاصه اونا رو آوردم خونه و برنج رو هم درست کردم و وقت شام مهدی گفت من که شام نمیخورم! گفتم یعنتی اینهمه غذا رو چه کنم؟ 

دیگه خورش قیمه رفت تو یخچال و شب خوابیدیم. سه شنبه هم اومدیم اداره و رفتیم و اینم بگم که شکر خدا مریض نشدم. همون چند ساعت بدن درد داشتم. ظاهرا اینقدر ضعیف بوده که با چای و عسل و لیمو و دمنوش پونه خوب شدم. 

سه شنبه عصر هم کار خاصی نکردیم و فقط خیال من از طرف پسرخاله راحت تر شد چون خودش رفته بود دکتر و شب ساعت یازده و خرده ای به مهدی زنگیده بود و گفته بود دکتر خیالش رو راحت کرده و مهدی آخر شب اومد گفت: آشتی بیداری؟  

تو خواب و بیداری شنیدم که دکتر گفته چیز خاصی نیست. 

چهارشنبه صبح اومدیم اداره و مهدی منو رسوند اداره که خودش مانی رو ببره. مانی خیلی دوست داره مهدی ببرتش. چون همیشه من می برم. بعد بهم زنگید که کیف مانی کو؟ 

جا گذاشته بودمش تو خونه!!!!!! 

مهدی هم یه کم غر زد که چی مهمتر از کیف مانیه و تو حواست کجاست و از این حرفا. بعد پرسید الان براش چی بخرم؟ گفتم کیک و شیر. چون دیرش میشد تا بخواد بره میوه هم بخره. 

دیگه چهارشنبه طرفهای ظهر باز هم بچه مدیرعاملمون اومد و این بار شکر خدا آرومتر بود و تونستم ساکت نگهش دارم. بعد داشت مهر میزد رو کاغذ که دستش لای مهر گیر کرد و کلی گریه کرد بچه بی گناه. همه مون به شدت ترسیده بودیم. من که تا چند دقیقه صدای قلبم می اومد تو دهنم. آخه دو تا دگمه مانتوم کنده شده بود، داشتم اونا رو می دوختم. تو همون فاصله دستش لای مهر گیر کرد. 

من باشم بچه ام رو نمیارم تو محیط اداری. خطرناکه. پانچ و منگنه و اینهمه وسیله خطرناک هست. مسوولیت داره. البته بیچاره رئیسم هیچی بهم نگفت ولی خب خودم ناراحت بودم. یه لیوان آب بهش دادم و حواسش رو به قصه یه ساعت پیشش که براش تعریف کرده بودم پرت کردم. اونم دیگه یادش رفت. شکر خدا چیزی نشد. 

بعدش رفت نشست بغل باباش. من میگم شاید هم مشکلی داره که مجبور میشه بیارتش. ولی خب، برای ما هم مسوولیت داره.  

دیگه مهدی زودتر رفت دنبال مانی و بعدش دوتایی اومدند دنبال من و رفتیم خونه. رو همه میزها یه وجب خاک نشسته بود. این چند روز به خاطر خنکی هوا و البته کولر نداشتن ما، پنجره ها همه اش بازه و خاک همه جا رو برداشته. دیگه رسیدیم خونه و چهارشنبه تولد دوست مامانم بود. 

زمانی که هنوز مامانم شاغل بود، سالها با این دوستش تو مدرسه همکار بودند. مامان من، یکی دو تا دوست نداره. چه همکارهاش چه دوستهای دیگه اش. یکی از این دوستهاش، این خانم بود. منتها این دوست مامانم، نقطه مقابل مامانم بود. یه خانمی که قوانین زندگی خودش رو داشت. مثلا معتقد بود آدم باید یه دوست داشته باشه! خودش هم فقط با مامان من دوست بود!  

یه خانم بسیار شیک پوش و تمیز و مرتب که در سن سی و خرده ای، همسرش فوت کرده بود و دو تا پسر داشت. منتها چون پسرها دوازده سیزده ساله بودند، میگفت هرگز نتونستم ازدواج کنم و این بچه ها رو تنها بذارم. و چون پسرها تو سن بلوغ بودند، همیشه این خانم فکر میکرده قطعا جریحه دار میشن اگه من با کسی ازدواج کنم. برای همین هرگز دیگه ازدواج نکرد. تا اینکه پسرها بزرگ شدند و پسر بزرگه برای همیشه رفت خارج و کوچیکه هم اینجا ازدواج کرد.  

حتی تا ده سال پیش هم این خانم سرپا و سالم بود تا اینکه کم کم پیر شد و از پا افتاد و الان متاسفانه پارکینسون گرفته و پرستار داره. یه خانمی که از صبح میاد کارهاشو میکنه تا ساعت پنج. خییییلی تنهاست. من همیشه یادم بود که هفده شهریور تولدشه. اونم هر سال تولدم رو تبریک میگفت و اون سالهایی که سرپا بود، حتما برام کادو می آورد. منتها سالهات که دیگه از پا افتاده و نمی تونه.  

منم هر سال اگه بتونم میرم دیدنش. خلاصه یه روسری براش خریده بودم و به مانی هم گفتم که بیا با هم بریم تولد دوست مادربزرگ. چون اون خانم خیلی دوست داشت مانی رو ببینه.  

چهارشنبه از اداره که رسیدیم نزدیک خونه، اول رفتیم پارک نزدیک خونه و زیرانداز رو به دوستای دبیرستانیم دادم. آخه اون روز، زمان جمع شدن بچه های دبیرستان هم بود. منتها زیرانداز رو دادم بهشون و گفتم من تا یه ساعت دیگه میام. اومدیم خونه و لباس عوض کردیم من و مانی و هر دو رفتیم خونه دوست مامانم. 

اول اینم بگم که یه پدری ازم دراومد که خدا می دونه. رسیدیم در ساختمون، هرچی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد. همسایه بیرون اومد و ازش خواهش کردم در رو برام باز کنه. باز کرد و رفتم داخل ساختمان. دیدم حفاظ بازه. خونه شون طبقه اوله و از بیرون هم هی میزدم به شیشه ولی جواب نمیداد. ترس برم داشت. گفتم نکنه امروز که روز تولدش هم هست، بلایی سرش اومده باشه. از واحد روبرویی شون پرسیدم که گفت پرستارش ساعت پنج میره. اون موقع ساعت شش بود.  

کلید داشت که بهم داد. هرچی هم زنگ میزدم، تلفن خونه شون اشغال بود. دیگه در رو باز کردم ولی نذاشتم مانی بیاد داخل. خودم رفتم داخل و دیدم تو اتاق خوابیده و تازه بیدار شد.  

برگشتم مانی رو آوردم داخل و از همسایه روبرویی هم تشکر کردم و دیگه اومدم پیشش.  

اصصصصصصلا اون آدمی نبود که چند ماه پیش دیده بودمش. باز یه کم راه میرفت. الان کلا رو تخت بود و اون نشست رو تخت و من و مانی هم روبروش رو زمین. چند بار هم گفت اشتی بیا بشین بالا. گفتم نه. اینجوری راحتم. بعد گفت که پرستار از صبح میاد تا عصرو اینم از بعدازظهر میخوابه تا فردا صبح! چون قرص خواب میخوره.  

آخه این چه زندگیه.  

یه کم که نشستیم، مانی شروع کرد به ورزش کردن! مثلا انگار موظف بود یه کاری بکنه! بعد از بیست دقیقه شاید دیدم هیچ حرفی نیست. من یه کم از روز و شب خودم گفتم و اونم هیچی نگفت. بعد ازش عذرخواهی کردم که بیدارش کرده ام. کادو رو هم باز کرد و کلی تشکر کرد و پاشدیم اومدیم. اونم خوابید!  

همون دم درشون بودیم که مانی گفت: مامان! نمیشد بیاییم یه تولد درست و حسابی؟ چرا تزیین نکرده بودند؟ فوری در دهنش رو گرفتم و گفتم بیا بریم.  

آروم گفت: بچه هاش کجان؟ چرا نیستند؟ چون مریضه براش اینجوری تولد گرفته بودند؟؟
گفتم آره مامان. مریضه. بیا بریم. 

دیگه اومدیم و هوا گرد و خاک داشت و مانی ترسید که طوفان بشه. گفت باهات نمیام. بردم گذاشتمش خونه و از سوپر هم چیپس و ماست موسیر و ماءالشعیر خریدم و رفتم به دوستان در پارک ملحق شدم و یکی دو ساعت پیش هم بودیم و نخود نخود هرکه رود خانه خود! 

شب ساعت نه رسیدم خونه. آشتی نیست که، لات محله! خب چه کنم. منم یه وقتی باید بذارم واسه خودم.  

دیگه شب من و مانی یه کم قیمه خوردیم و من بیشتر سالاد خوردم. این سالاد خوردن ها نتیجه هم داده ها. حالا میگم. 

چهارشنبه شب خوابیدیم و صبح پنجشنبه ساعت هشت بیدار شدم و با مانی یه صبحانه مادر و پسری خوردیم و بعدش بهش گفتم بمونه خونه تا من برم کارم رو انجام بدم و ظهر بیام دنبالش بریم خونه مامانم اینا.  

ظرفهای باقیمانه رو شستم و دیگه گردگیری موند واسه بعد. 

رفتم شهران دنبال مامان و دو عدد از خاله ها! خاله بزرگه ام که تقریبا پایی نداره. نمیتونه راه بره. بردمشون جنت آباد و خودم هم کار داشتم البت اونجا.  

راستش یه مدته به این نتیجه رسیده ام چرا بابت خرید یا تهیه هر چیزی فکر میکنم باید حتما برم جایی که صد ساله تو ذهنم رفته که اونجا بهتره. مثلا برای خرید طلا چرا حتما باید برم بازار؟ خب روز زن که تو فروردین بود. از اون روز نشده ما به مامانمون کادو بدیم چون همه اش منتظر یه زمانی هستیم که من مرخصی بگیرم و مامانم هم بتونه بیاد که بریم براش یه تیکه طلا بخریم. خب این فرصت بعد از شش ماه دست نداده. 

تا گفتم مامان تو ر خدا رضایت بده و اون اشنا رو تو بازار ول کن. بیا از همین نزدیک خونه بخریم. که داداشم یه طلا فروش تو پاساژ طوبی جنت آباد رو معرفی کرد. روز پنجشنبه خاله ها رو بردیم جنت آباد و یه کم خرید کردند و بعدش نشستند تو ماشین من و مامان رفتیم طلا فروشی. پولی که بابا و داداشهام پیشم گذاشته بودند رو دادم به طلافروش و مامانم هم خودش روش گذاشت و یه زنجیر واسه خودش خرید. شکر خدا اینم به خیر گذشت.  

بعد چند سال پیش بچه های اداره (دوستام) یه دستنبد خوشگل برام خریده بودند منتها همون موقع هم طلای دست دوم بود و یه مدت هم دستم بود ولی دیگه پاره شده بود. ارزش نگه داشتن نداشت. 

فروختمش و قرار شد با پولهایی که بابت تولدم بهم میرسه و یه کم خودم بذارمش روش، دستنبد خاله رو بخرم. خلاص. 

بعدش خاله ها رو بردم خونه پسرخاله انباری چون اونجا مهمون بودند. (خاله بزرگه مادر پسرخاله انباریه) بعد با مامان رفتیم خونه خودمون و مانی و مهدی اومدند چهارتایی رفتیم شهران.  

مامان واسه ناهار ماکارونی درست کرده بود. به قول هیلا زدیم بر بدن و بعدش خوابیدیم.  

داداش بزرگه هم بود و چند بار تا شب به مانی گیر داد که چقدر بلند حرف میزنی و چقدر سر و صدا می کنی و از این صوبتا. اعصابش شدید داغونه. مامانم هم همه اش غصه میخوره. مامان و بابا میگن یه روز خوبه، یه روز بد. به مامان گفتم الان واسه این کلافه است که بلاتکلیفه. هیچی تو عشق بدتر از بلاتکلیفی نیست. آدم رو داغون می کنه. دست آدم به هیچ جا بند نیست و همه اش تو خودش، دور خودش می چرخه. بهش حق بدین. 

بعد عصر پنجشنبه هرچی به مهدی گفتم بیا بریم پیاده روی، نیومد. خودم میخواستم برم کن، پرده فروشی ببینم می تونم پرده بخرم واسه آشپزخونه؟ که پیاده رفتیم و چیزی نیافتیم و برگشتیم. شب شام خوردیم و بعد از شام هم اومدیم خونه مون. کلی اصرار کردند که بمونید. منم هی بهانه آوردم که خواهرمهدی اسباب کشی داره و خودم کلی کار دارم.  

بابت اینکه آدم شب جمعه خونه خودش باشه، چقدر باید بهانه بیاره؟ شاید یادشون میره اینو. قطعا محبت دارند ولی خب، .... چی بگم... 

شب اومدیم خونه مون ولی خب، شب جمعه، فقط یه اسم بود و خوابیدیم. مهدی که فرداش میگفت من تا ساعت یک و نیم بیدار بودم، تو پشتتو کردی به من!  

دیگه حالم از این بحث مسخره به هم میخوره. 

جمعه صبح مانی ساعت هشت صبح به زور بیدارم کرد و داشتم از خواب می مردم. باهاش صبحانه خوردم و بعدش یه کم دراز کشیدم و دیدم خوابم نمی بره. پاشدم به تمیز کردن خونه و حسابی گردگیری کردم و البت دستمال و شیشه پاک کن رو هم دادم به مانی که تی وی اتاقش رو تمیز کنه و حتی اتاق ما رو هم تمیز کرد. پاتختی ها و آینه ها رو. ولی باید ببینین آینه ها چه شکلی شده اند. ظاهرا زیادی شیشه پاک کن زده و از اون بدتر، دستمال گردگیری رو مالیده به آینه!  

ولی در هر حال کلی ازش تشکر کردم. مهدی خیلی خوشش نیومد. ولی من خوشم اومد! چون بچه با کار آشنا میشه. مادرهای ایرانی تا کی میخوان بچه های تن پرور و پر توقع بار بیارن. والا. 

دیگه نزدیک ظهر مهدی پرده پذیرایی رو زد و گفت بذار مال نشیمن رو نزنیم تا کثیف نشه! البت زیر بار نمیرم و میگم بزنه. چون بدم میاد یه پرده بزرگ و دراز تور سفید رو مبل پذیرایی باشه. مهدی میگه مهمون نداریم.  

خب نداشته باشیم. خودمون چرا باید خونه مون ریخت و پاش باشه. والا. 

بعدش مانی رو برد حموم و منم لباسهای شسته شده رو دسته کردم و گذاشتم تو کشو. بیرون که اومدند برنج رو گرم کردمو خودم یه دوش سرپایی گرفتم. ناهار خوردیم. بعدش من و مانی رفتیم براش کتاب خوندم و خوابم برد. ساعت چهار بیدار شدم دیدم مهدی داره فیلم می بینه. مانی هم تو اتاقش خوابیده.  

یه کم با مهدی حرف زدیم. حیف که نمیشه حرفامون رو بنویسم اینجا. در مورد کار بود و این صوبتا. بعدش پاشدیم حاضر شدیم و رفتیم خونه مادر مهدی. 

مانی رو توجیه کرده ایم که از اول مهر چون میره پیش دبستانی، بهتره شنبه ها غیبت نداشته باشه و اولش کلی گریه کرد ولی بعدش گفت باشه. قرار شده جمعه شبها بخوابیم اونجا ولی شنبه صبح مانی بیاد با ما بریم مهد کودک. خب بچه است. هرچی خونه مادربزرگهاش بخوابه سیر نمیشه! بچگی خودمون که یادتونه. 

خواهر بزرگه مهدی قرار بود پنجشنبه جمعه اسباب کشی کنه. منتها گفته بود خانواده شوهرش میان کمک. من خودم هی دلم می جوشید که یعنی اسباب کشی کرد یا نه. چند بارم به مهدی گفتم بهش بزنگه که گفت زده ام. دیروز مادر مهدی گفت که ظاهرا خانواده شوهرش پنجشنبه شب اومده اند و گفته اند الان که جمع شده ایم، وسایل رو ببریم! بعد وسایل رو برده اند گذاشته اند تو خونه جدید و یه سری رو چیده و یه سری رو نچیده اند. خب فرصت نبوده. این وسط هم خواهر مهدی به خونریزی افتاده!!!!!! 

دیشب به مادر مهدی میگم آخه یعنی چی؟ زن پابه ماه که اسباب کشی داره، چرا کارگر نگرفته؟  

راستش تعجب کردم. نه مهدی نه برادرش نه خواهر وسطی مهدی نرفتند واسه اسباب کشی. خواهر کوچیکه که مسافرته. این جماعت هفته پیش رفتند فقط یه روشویی نصب کردند!!!  

بعد یه سری به من میگن تو چرا واسه اسباب کشیت، به اینا نگفتی. والا فقط زحمت پذیرایی ازشون گردنم می افتاد. وگرنه هیچکی از جون و دل مثل مامانم و داداش بزرگه ام مایه نذاشت. من واسه اسباب کشی خودم، خودم وسایل رو بسته کردم. مامانم هم غذا درست کرد و ما وسایل رو آوردیم و چیدیمش.  

اینا کلا از جون کار بکن نیستند!!!!  

اگه مامان من جای مادر مهدی بود، تا می شنید این، اسباب کشی کرده، از صبح پامیشد میرفت اونجا. البت اونم قرار بوده خبر بده که نداده. کلا همه شون رفتارهاشون به هم میاد. 

ولی دعوام نکنین. الان به مهدی زنگیدم و گفتم من نمیتونم با این دست و پلم زیاد وسیله جابجا کنم. ولی لااقل میشه کشوها رو بچینم. میتونم یه کم خرده کاری انجام بدم. چون خواهرش از پریشب به خونریزی افتاده. هر کدوم از اینا که وسیله و جهازشون رو بردند، راستش من رغبتی به رفتن نداشتم. البته به مهدی گفتم بره ولی خودم نرفتم. چون وقتی خودم میخواستم جهازمو بیارم جگرم از دستشون خون بود. نه بابت کمک نکردن. بابت چیزهای تخمی که تازه همه اش هم جمع شد روز عروسی و پاتختیم رو کرد زهر مارم.  

از اون روزها ده یازده سال میگذره و اینا در حق من خوبیهایی کرده اند. ولی بابت اسباب کشی هاشون من نرفته ام. منتها این یکی حامله است. حالا به مهدی گفتم ببینه اوضاع چه خبره. منم زیاد خودمو خسته نمیکنم. در حدی که یکی دو ساعت ـ د رحد توانم ـ وسیله شو جابجا کنم خوبه. خیال خودم راحت تره. 

من آدم خوبی ام. (خوبی از خودتونه!) اندازه خودم و درتوان خودم به دیگران کمک میکنم. جوگیر هم نمیشم. خودم رو هم جرواجر نمیکنم. همین. 

دیگه دیشب هم خواهر کوچیکه مهدی نبود و ما بازم تو پذیرایی خوابیدیم. قبل از خواب هم یکی از کانالها داشت رمبو چهار رو میداد. من عاااااااشق سیلوستر استالونه هستم. خب قهرمان بچگی های ماست. مهدی هم بابت این، همیشه سربه سرم میذاره.  

ظهر که ناهار رو گرم می کردم، واسه خودم خوراک هویچ لوبیا درست کردم. منتها متاسفانه مانی خیلی بد غذاست و خوراک نمیخوره. گوجه و گوشت و هویچ هم نمیخوره. دیشب با تعجب داشت رمبو رو میدید. منم همه اش میگفتم تو اول فیلم رو ندیدی. این چهار تا غذا میخوره که زورش اینقدر زیاده: شیر گوشت گوجه و هویچ. خوشبختانه تو شیر میخوری. ولی بقیه رو که نمیخوری. 

در طول فیلم هم همه اش تبلیغ غذای رمبو رو می کردم! خدایا منو ببخش که مجبور شدم چاخان بگم. البت حرفم هم پربیراه نیست. چون آدمهایی که زورشون زیاده، قطعا این مواد غذایی رو می خورند!!!!!!!!! 

بعدش که فیلم تموم شد حسسسسسابی با من و مهدی کشتی گرفت و لپ و پارمون کرد! بعدش هم که خوابیدیم. امروزم اومدیم اداره.  

وااااااااااای که چقدر تهران خلوته. آدم کییییف می کنه. 

راستی. شنبه که با مهدی شب بحثم شد، فرداش یه عطر برام خرید!!!!!!! 

خب دیگه من برم. هی خرده کاریها یادم میاد...



تاریخ : شنبه 20 شهریور 1395 | 11:07 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (25) (3 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر