X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااام به روی ماه همگی. وای که این روزها بهشت تهرانیهاست. بابت این دو روز تعطیلی که این هفته و هفته دیگه هست، خیلی ها رفتند سفر و خیابونها خلوته. شبها هم یازده دوازده شب، یه نسیم خنک میاد؛ روح افزا!!!!!!!! 

چی بگم که آشتی زنده میشه با این اوصاف! 

 

 

آقا من یه سری حرفها یادم رفت دفعه پیش بنویسم. یه نتی هم ازش برداشتم که امروز که می نویسم، یادم باشه. منتها همه اش رو ننوشتم که. حالا کم کم یادم میاد. 

عرض کنم خدمتتون شنبه که پست گذاشتم، تا عصر اداره بودم و مانی هم که خونه مادر مهدی بود. کلی باهاش حرف زدیم که دیگه آخرهاشه و تو از اول مهر نمیتونی خونه مامان مهدی شب بخوابی. که اولش کولی بازی درآورد و گفت پس پنجنشبه و جمعه باید بیاییم اینجا. که گفتیم: ترمز دستی رو بکش بچه! پس ننه بابای من چی میشن؟  

خلاصه کلی باهاش حرفیدیم که پسرجان، تو دیگه میری پیش دبستانی و بهتره مثل بچه آدم هر روز بری مهد و آموزشهای لازم رو ببینی. بعد توافق کردیم که اصلا همون جمعه شبها اونجابخوابیم ولی مانی رو صبح شنبه با خودمون ببریم! که این برنامه، با ذائقه اش خوش اومد و قبول کرد. حالا اینکه واقعا در عمل شرف به خرج بده و صبح شنبه پاشه با ما بیاد، خودش داستانیه. 

قرار بود همون روز شنبه پسرخاله مجرد بیاد اداره ما با یکی از مدیرها برای کار صحبت کنه که اون مدیره معرفیش کنه واسه جایی نزدیک اداره ما. یعنی اینجوری شد که خود پسرخاله بلند شد سرخود رفت پیش همون همکار قدیمی ـ که اتفاقا اداره اش نزدیک اداره منه ـ که همکار قدیمی نبود و مدیر منابع انسانی شون بعد از یه سال آب پاکی رو ریخت رو دستش و گفت: اصلا نمیشه بیایی و من همون موقع هم گفتم که نمیشه!!!!!! 

خب اگه آدم مرد باشه، خیلی خوبه. که بگه آره، من تلاش خودمو کردم تو بیای، ولی نشد. که من بودم گفتم نمایندگی کرمانشاه یا سنندج صد در صد میشه ولی نشد. 

ولی من نمیدونم این چه بدبختیه که بعضی از آقایون دارند. این غرور لعنتی چیه آخه. چه اشکالی داره آدم بگه: داداش! من میخواستم و تلاش کردم ولی عوامل دیگه نذاشتند. نه که بگه: اصلا از اولش نمیشد. خب آدم اونجا برگرده بهش بگه: فلان فلان شده، تو یه ساله منو گذاشتی سر کار. همون پارسال میگفتی نمیشه، که منم برم یه گورستان دیگه دنبال کار بگردم. 

خلاصه بهم زنگ زد گفت آشتی اینجوری میگه. گفتم اونو ول کن. حالا کجایی؟ گفت پیش پسرخاله انباری. آخه اونم روبروی همون شرکته محل کارشه. دیگه یه کم اونجا بود و منم با همون مدیرمون هماهنگ کردم و بهش گفتم بیا الان که این مدیره تو رو ببینه. دیگه تا پسرخاله مجرد از پیش پسرخاله انباری بیاد، این مدیره رفت تو جلسه. دیگه اینم اومد اداره ما و برگشت. 

حالا گوش بدین باقی داستان رو. 

دوباره برگشت پیش پسرخاله انباری. بعد که جلسه این آقا مدیره داشت تموم میشد، بهش زنگیدم که بیا. اومد و رسید و منتظر مدیره موند. یه دفعه پسرخاله انباری زنگید بهش که سوئیچت رو جا گذاشته ای!!! پسرخاله مجرد ماشینش رو گذاشته بود متروی اکباتان و با مترو اومده بود این منطقه. دیگه پسرخاله مجرد گفت عیب نداره. برمیگردم میارمش. 

بدبخت صد بار اون روز این مسیر رو رفت و برگشت. رفت پیش مدیره و منم زنگیدم به پسرخاله انباری و ساعت نزدیک چهار بود. گفتم اگه میتونی وقتی داری میری خونه، سوئیچ این پسره رو بیار! اونم گفت باشه. دیگه اونم اومد سوئیچ رو داد به من. می خندیدیم که اداره در تسخیر خاندان ماست الان!  

بعدش رفت. البته تعارف زد که بیایین شما دو تا رو برسونم. حالا خودش هم ماشین نداشت! ماشین رو گذاشته بود گیشا!  

ببینین چه شیر تو شیری بود!!!! 

اون رفت و کار پسرخاله مجرد هم تموم شد اون آقاهه واسه جایی بهش قول داده بود حالا ببینیم خدا چی میخواد. دیگه اونم رفت و منم آژانس گرفتم و رفتم خونه. منتها با دوستم قرار گذاشته بودم و رفتم پیش اون که ناخنهامو درست کنه. خواهرزاده شرش هم بود. همون دختره. نمیدونم بقیه دخترها هم اینجوری اند یا نه. قبلا هم گفته ام. واقعا تحملش واسه من یکی که صبرم زیاده سخته. کلاس دوم دبستانه. نه که فکر کنین بچه است. یکسره جیغ می کشید که یه چیزی رفته تو دستم. دیگه من و مادربزرگش عینک زدیم و با ذره بین نگاه می کردیم ولی هییییچی تو دستش نبود. بعد یه جای ثابت هم نبود. کفت دستش رو نشون میداد و می گفت اینجاشه، یا گاهی اینجاشه!!! ما هم هرچی می دیدم، چیزی پیدا نمی کردیم. مادر خودش رفته بود جایی پیش دوستهاش. من که می گفتم این بچه جن زده شده! ولی اونا می شناختنش می گفتند بهانه مادرش رو میگیره!!!! آخه اینجوری؟ 

خلاصه روانی مون کرد و منم هشت و نیم دیگه فرار کردم. واقعا اعصابم خرد شده بود. دیگه توبه کار هم شده ام مانی رو نمی برم پیشش. چون هیچی از خونه و زندگی باقی نمیذارند.  

برگشتم خونه و شکر خدا همه جا تمیز و مرتب بود. یه دوش گرفتم و فیلم شکاف رو گذاشتم و تا تبلیغهای اولش تموم بشه نمازم رو خوندم.  

دیگه وقتی مهدی و مانی رسیدند اوایل فیلم بود تقریبا. با مهدی نگاه کردیم فیلم رو. همینجوری اگه بگم مهدی بیا فیلم ببینیم میگه برو بابا من حوصله فیلم ایرانی رو ندارم. بعد اگه من تنهایی فیلم بذارم که اون خواب باشه و نباشه و من تنها باشم، اگه خوشش بیاد میاد می شینه. 

بعدش هم لالا. 

یکشنبه اومدیم اداره و رئیسم از صبح جایی جلسه بود. منتها تلفنی باهاش در ارتباط بودم. یعنی وقتی هم نیست، همه اش زنگ میزنه و رشته ارتباط قطع نمیشه. تا ظهر که زنگید و گفت من اینور جلسه ام، ولی بچه ام میاد!!!! منم براش غذا گرفتم و بچه اومد و دو سه ساعت باهاش بودم و بعدش دیگه مادرش اومد دنبالش بردش. فشار کار که کم باشه، راحت میشه برای بچه هم وقت گذاشت!!!!! حالا قراره بچه داری هم تو فیش حقوقم اضافه کنند!!!!!! 

بعدش دیگه ساعت چهار و ربع شد و رفتم دنبال مانی و بعد هم دنبال مهدی و رفتیم خونه.   

سر راه واکسن آنفولانزا خریدم دو تا واسه خودم و مانی. رسیدیم در خونه و رفتیم زدیمش. اولش مانی می گفت نمیزنم. بعد هی گفتیم تو شجاعی و قراره تو ادره بابا اینا به عنوان شجاعترین پسر شناخته بشی و جایزه بهت بدن. دیگه رفتیم داخل درمانگاه و اول من نشستم و خداییش سوزنهاش بسیار کوتاه و نازکه و دردش خیلی کم بود. بعدش وقتی دید من راحت آمپول زدم، اونم راحت نشست و گفت درد نداشت. البت من الان بازوم یه کم درد داره. مانی هم همون شب دستش کمی درد می کرد. ولی اصلا محسوس نیست.

اومدیم خونه و یه کم لمیدم رو مبل و بعدش ساعت هفت دوستم اومد دنبالم رفتیم یکشنبه بازار. اون ماشین آورد و دیگه من از رانندگی راحت بودم. تو یکشنبه بازار که میرفتیم، بهش گفتم بیا اینو بخریم، گفت: بذار وقتی برگشتیم. گفتم کار همیشه من همینه. وقتی دارم میرم، همه جا رونشون میکنم که برگشتم اینا رو بخرم، ولی وقتی برمیگردم، همه اون غرفه ها یادم میره چون جهتم عوض شده!!!!!!!!! 

بعد یه سی دی فروش دوره گرد هم آهنگ شاد گذاشته بود که تو جمعیت به صورت غیرمحسوسی کمی قر ریختم. یه چهارپایه برای حموم و پسته تر و سه جفت جوراب پنج هزار تومن و کش سر خریدم. بقیه چیزها یادم نیست. آها، بیسکوئیت رژیمی و دم کنی هم خریدم. دیگه برگشتیم و دوستم منو رسوند در خونه.  

اومدم بالا از قورمه سبزی که مامان داده بود برای مانی گرم کردم دادم خورد. بعد ساعت یازده مهدی گفت هوس ساندویچ کردم. گفتم یکی سفارش بده با هم بخوریم. گفت نه دیگه! 

کلا مدلش اینجوریه. یه چیزی رو میخواد، من اگه بگم بخر، میگه نمیخواد. اگه بگم نخر، میگه من چیزی که میخوام تو چرا مخالفی! و این اخلاق زجر آورشه که من باید همه این سالها بهش عادت می کردم ولی نکردم. اصلا تازگیها فهمیده ام که ظرفیتم انگار پر شده. چیزهایی که یه روزگاری برام اهمیت نداشت، الان داغونم می کنه.  

آخرش سفارش داد و من یه گاز خوردم و بقیه شو خودش خورد. بعدش هم لالا. 

دیروز صبح خیلی خوابم می اومد ولی مانی از هشت بیدارم کرد که من صبحانه میخوام. خب یه شبهایی کیک بیرون میذارم و میگم فردا صبح با شیر بخور. مثلا شبهایی که میگرنم عود کرده یا مریضم و صبحش میدونم زود نمیتونم پاشم.  

ولی دیروز از اون روزها نبود و دلم نیومد صبح روز تعطیل شیر و کیک بخوره. با سختی از جام پاشدم و چای گذاشتم و بعدش یه چرتی زدم و دیگه پاشدم رفتم آشپزخونه. مهدی هم ساعت نه پاشد و با هم صبحانه خوردیم.  

بعدش یه کم با مانی فوتبال بازی کردم و بعدش پست رو دادم به مهدی و اون باهاش بازی کرد و رفتم آشپزخونه و وسایل کیک یخچالی رو آماده کردم و مانی رو صدا کردم با هم کیک یخچالی درست کردیم و بعدش فیله های مرغ رو شستم و خرد کردم و خمیر درست کردم و گذاشتم تو یخچال. رفتم بقیه فوتبال رو بازی کردم. البت کمی بیحال بودم و مانی هم کمی بدنش گرم بود. منتها تب نداشت. گفتیم حتما اثر واکسنه. 

واسه ناهار جوجه چینی درست کردم و خوردیم و بعدش من و مانی رفتیم تو اتاق دارز کشیدیم که من خوابیدم و اون نخوابید. مهدی هم اومد خووابید. قبل خواب مهدی زنگید به مامانش اینا که گفتند خونه خواهر بزرگه مهدی هستند. گفتم مهدی میخوای عصر یه سر بریم؟ گفت باشه. گفتم پس بخوابیم ببینم عصر حالمون چطوره. اگه مانی واقعا تب نکرد و سرماخورده نبودیم، بریم. 

دیگه خوابیدیم و من ساعت چهار بیدار شدم رفتم حموم و بیرون اومدم آرایش کردم و آشپزخونه رو جمع کردم و موهامو خشک کردم و نماز خوندم و مهدی بیدار شد. منتها گفت نمیریم! مانی هم کلی غر زد که تو رو خدا بریم و شما گفتی میریم. البت مهدی گفت بود باید بخوابی تا بریم. اونم قول داد بعدها ظهری دیگه بخوابه!!!  

 پاشدیم کیک یخچالی رو برداشتیم و یه سر رفتیم. بعد مهدی رفت تو حمومشون و با کمک شوهرخواهرش روشویی رو نصب کرد. یه سری وسیله میخواست که رفتند خریدند. 

مادر و پدر و خواهر وسطی مهدی هم اونجا بودند. کیک یخچالی رو خوردند و خیلی خوششون اومد. بعد بحث این کارهای تو خونه پیش اومد و خواهرشوهرم گفت: این چند روز من خیلی شوهرم رو اذیت کردم و واسه هر کاری هزار بار بهش گفتم و اونم فقط کارها رو انجام میده. چون البته شوهرخواهر بزرگه همسرم خیلی بهش مسلطه و هر روز زنگ میزنه ببینه شوهرم اون کارها رو میکنه یا نه!  

منم خندیم و گفتم: نمیشه شوهرخواهرش به مهدی هم زنگ بزنه؟ چون ما هم کولرمون خرابه و شوفاژ باید بخریم و هواکش خونه از کار افتاده. بعد مادر مهدی گفت: کاری نداره آشتی! خودت زنگ بزن هواکشی بیاد نصبش کنه! 

دیگه اون تحملی که این سالها از من می شناسین تموم شد و خیلی خودمو کنترل کردم چیزی نگم. گفتم: مامان! من زنگ بزنم؟ هواکش رو من زنگ بزنم. شوفاژ رو من برم بخرم. من رو سر کولری وایسم و همه اش من؟ پس واسه چی شوهر کردم؟ پس مهدی چه کاره است؟ هیچی نگفت. 

خواهرشوهرم هم گفت: مامان، آشتی راست میگه. مرد باید این کارها رو بکنه. زن چرا بکنه؟  

به مادرشوهرم گفتم: اونوقت شما میگین چرا آشتی مثل مردها میره بیرون کارهای بیرون رو میکنه. خب این نمی کنه. الان هفته هاست ما تو دستشویی از بوگند خفه میشیم. ولی مهدی یه نفر رو نمیاره کار انجام بده.  

دیگه ادامه ندادم. گفتم الان به بی لیاقتیم پی می بره. چند وقته فهمیده ام وقتی اینا رو بهش میگم، فکر میکنه دخترهای خودش لایقند حتما که شوهرهاشون از سر تا پاشون رو می لیسند و مثل غلام حلقه به گوش دست به سینه از صبح تا شب دارند خدمتشون رو می کنند. مهدی هم که در خدمت پدر و مادرشه و کاری داشته باشند انجام میده. پس لابد این آشتی لایق نیست که ارزش نداره که پسرم کاری براش انجام نمیده. 

دیگه دهنم رو گذاشتم اونجایی که باید بذارم.  

داستان امروز و فردا نیست که.  صحبت یه عمر زندگی مشترکه. 

بعد خانواده مهدی دیگه رفتند و مهدی موند کار روشویی حموم رو درست کرد و بعدش ما هم پاشدیم اومدیم. هرچی خواهر مهدی گفت شام بخورین، بمونین فسنجون گرم کنم بخورین، من و مهدی سیر بودیم و فقط مانی شام خورد و برگشتیم خونه مون. 

آخر شب که مانی خواب بود آروم به  مهدی گفتم: مهدی، ظاهرا ما یه اشتباهی کردیم. پارسال که از خونه انقلی بیرون اومدیم باید یه طبقه دوم تو همین شهرک رهن می کردیم. ظاهرا خانواده تو نمی دونند ما بابت چی اومدیم خونه بابام.  

آخه خواهرش دم رفتن به مهدی میگه: آسانسور خوبه. شما چرا رفتین طبقه چهارم؟؟؟؟؟!!!!!!!!! 

ما به خاطراینکه پول تو دست مامان و بابات باشه، ازشون پول نگرفتیم و اومدیم ارزونترین موقعیتی که می شناختیم. ولی مثل اینکه دیده نمیشیم. مامانت میگه چهارصد داشته باشم واسه پسرکوچیکه خونه میخرم! تو دلم ادامه دادم اونوقت پول خونه انقلاب رو میده دختر کوچیکه اش که بره باهاش خونه بخره. حالا گیرم قسطش رو ماه به ماه بده.  

بعد گفتم اونوقت میگم چرا مهدی بهم میل جنصی نداره. خب چطور داشته باشی؟ وقتی من مثل مرد هستم تو زندگی تو، وقتی خودم میشم مسوول کولر و شوفاژ و هواکش، تو چطوری میخوای میل به من داشته باشی؟ وقتی پنج ماهه حامله بودم و بچه داشت به خاطر یبوست سقط میشد و مجبور شدیم توالت فرنگی بخریم، مگه من نبودم که با اون شکم گنده رفتم از سه راه جمهوری اون توالت فرنگی پلاستیکی رو کول گرفتم و با اتوبوس آوردم خونه؟ مردمی که من رو با اون وضعیت دیدند، به نظرت چی گفتند؟ تو محل کارت شهرستان بود؟ خارج از کشور ماموریت بودی؟ نه! تو تو خونه خواب بودی. از شب تا صبح و از صبح تا شب.  

بعد دیگه دلم نخواست ادامه بدم. اینا حقارتهای من بود. اون داشت ساکت گوش میکرد و اون مقصر بود. ولی من حس حقارت داشتم.  

حسی که همه زنهای ایرانی اسیرش میشن. اونم به خاطر بچه. وگرنه اینو هر زنی بلده که هر زمان که زندگی به کامش نبود، بزنه زیر همه کاسه کوزه ها و خودشو خلاصه کنه. از حقارتها خودش رو خلاص کنه. فقط از حقارتها.   

این همون صبره است که دیگه تموم شده. اون روزها تحمل میکردم و حالا برام خیلی سخته. نمیدونم. 

خلاصه بعدش دیگه رفتم تو آشپزخونه واسه امروزم سالاد درست کردم و میوه برداشتم و چک کردم مانی میوه و شیر و کیک داشته باشه و بعدش آرایشم رو پاک کردم و لباس خواب پوشیدم و لالا. 

امروز و فردا رئیسم نیست. چند تا کار دارم که باید انجام بدم. خودم دلم میخواد یه سری کارهام تا اول مهر تموم بشه. تا به شلوغی های مهر نخوردیم. امیدوارم بتونم انجامش بدم. 

واسه سلامتی پسرخاله هم یه مبلغی نذر کرده بودم که ریختم به حساب ستاره های دریایی. 

از دوستم هم شنیدم که یحتمل هشتم مهر یه بازارچه خیره داشته باشند. حالا دقیقش رو می پرسم میگم بهتون.  

آقا یه چیز دیگه براتون تعریف کنم. 

قطعا همه شماها تو فامیلهاتون یه سری خبرگزاری دارین!!!!!! من چهار تا خاله دارم که سومی و پنجمی (آخری) اگه صاحاب داشتند الان تو معتبرترین خبرگزاریهای دنیا استخدام بودند. نمیدونین اخبار فامیل رو ـ راست و دروغ ـ با چه سرعتی مخابره می کنند. الان در سایه موبایل و تلگرام که دیگه اووووووووف. 

کلا داداش بزرگه منم دل خوشی از اینا نداره. که حق داره. چون پارسال یه روز خاله کوچیکه بهم زنگید و جریان داداشم و دختردایی رو گفت و با خوشحالی هم میگفت که آره، دختر من تعقیبشون کرده و دیده سوار ماشینش شده و من بعدها فهمیدم دخترخاله بی تربیتم موبایل دختردایی رو چک کرده و اس ام اس های اینا رو دیده. که شکر خدا اس ام اس ها مجاز بوده ولی در هر حال شنیع ترین و زشت ترین کار رو کرده اند و بعدا مامانم زد تو دهن خاله ام و گفت همه چند سال چند سال با هم دوست هستند و پسر خود تو سالها با زنش دوست بوده و اینا برای هیچکس مشکلی نداره و اینقدر حرف پسر منو سر زبونها ننداز که خاله ام یه کم ساکت شد. ولی خب خبرها رسیده بود کرمانشاه و داداش منم اگه این کاره بود، مخفیانه با دختردایی رابطه می داشت و به وقتش، رو میکرد جریان رو. ولی از اونجا که ساده بود و کلا رابطه اش هم سالم بود، دلیلی برای مخفی کاری ندید و چوبش رو هم خورد، بد هم خورد.  

القصه، هرچند که خاله ها همه پشت داداشم دراومدند جلوی زندایی و گفتند از این بهتر داماد نصیبت نمیشه. به خصوص که چند وقت پیش زندایی به خاله ها گفته بود، اگه این پسر، خوبه چرا شماها بهش دختر ندادین؟ دو تا از خاله ها هم (اولی و دومی) گفته بودند این پسر، از ما دختر نخواست. اگه میخواست با کله بهش میدادیم و از خدامون هم بود. 

حالا تعریف نباشه داداش بزرگه مو همه خیلی تو فامیل قبول دارند.  

ولی در کل و در مورد همه جریانات این دو خاله (اولی و سومی) خیلی چیک تو چیک هستند و با هم خبرها رو رد و بدل می کنند. چند وقت پیش سر یه جریانی جنگ سختی بین شون در میگیره که خداوکیلی تقصیر خاله آخری بوده و دیگه بماند سر چی بوده. مساله خودشون بوده. هفته پیش که براتون نوشتم خاله اولی و سومی اومده بودند تهران، پنجشنبه که خونه مامانم اینا بودیم، میل صلح دوستیم یه دفعه جوشید و گفتم: مامان، بیا به خاله کوچیکه بگیم به خاله سومی زنگ بزنه و عذرخواهی کنه. بعد روز عید قربان همه جمع بشیم خونه خاله کوچیکه و این دو تا آشتی بدیم. (خاله کوچیکه مشکل کمر داره و تو خونه استراحت مطلقه) یه آبگوشت هم بار می ذاریم و مراسم آشتی کنون برپا کنیم! 

داداش بزرگه اخماشو کرد تو هم و گفت: بیکاری؟  

یه دفعه یادم اومد راست میگه. 

لبامو جمع کردم و بقیه حرفم رو خوردم. با خودم فکر کردم درست میگه. من بیام اینا رو با هم آشتی بدم که بازم حرف ببرن و بیارن و دهن بقیه به خصوص داداش منو سرویس کنند؟ اصلا ولش کنند. هر وقت کدورتشون برطرف بشه، خودشون آشتی می کنند.  

و بدین ترتیب میل آشتی جویانه ما فروکش کرد و رفتیم پی زندگی خودمون. والا، چه کاریه آخه. 

بعد یاد این جمله معروف انگلیسی افتادم: تفرقه بنداز، حکومت کن!!!!!!! (آیکون آشتی در حالیکه یک چشمش مثل گرگه تو پسر شجاع برق می زنه!!!!)   

آها اینم بگم. یادتونه گفتم پسردایی کوچیکه با دوست دخترخاله کوچیکه دوست شده بود؟ همون دختره که مادربزرگش مرده بود، خیییییییلی غصه میخورد بلانسبت. ظاهرا با هم کات کرده اند و دختره به پسردایی گفته: تو اصلا اخلاق نداری. که راست میگه. دیگه پسردایی ظاهرا خیلی دپرس و ناراحته و خاله دومی ام چند روز پیش داشته با زندایی حرف میزده و زندایی گفته واسه پسرم ناراحتم، دختره قالش گذاشته. خاله دومی هم ـ از اون شر هاست ـ به زنداییم گفته: میدونی چیه، من خیلی رکم. از حرفم بدت نیاد. دل داداش آشتی رو شکستی، خدا دل پسرت رو شکست!!!!

یه چی دیگه بگم! پریروز که با مانی رفتیم واکسن زدیم، گیر داد به مهدی که بابا تو می ترسی که واکسن نمی زنی؟ البته مهدی جوابی نداشت بهش بده. گفت من در اداره میزنم!  

از اون روز مانی بهم میگه: هم واکسنی!!!!



تاریخ : سه‌شنبه 23 شهریور 1395 | 11:21 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (30) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر