X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام. صبح آخرین شنبه شهریور بخیر. آخرین شنبه تابستون.  

از هفته دیگه کللللللللی خوش به حالمون میشه!!!! به خصوص ما تهرانیا که با ترافیک دل انگیر صبح گاهی و عصرگاهی کلی فیض می بریم! حالا به هفته دیگه چه کار داریم. از امروز لذت ببریم. هوای به این خنکی. شبها واقعا لذت بخشه. نه سرده، نه گرمه! 

 

 

خب، من آخرین بار سه شنبه نوشتم. سه شنبه و چهارشنبه رئیسم مون نبود. همکارم گفت یه روزش رو تو برو مرخصی، یه روزش رو من. سه شنبه قرار شد من برم یه لیزینگ که مهدی معرفی کرده بود. که اگه خدا بخواد ماشین رو عوض کنیم. همین پراید رو بفروشیم و بدیم پیش قسط یه ماشین و ماه به ماه هم قسط بدیم. این راه برای ماهایی که یه دفعه پول زیاد نداریم ماشین بخریم، خوبه. 

دیگه مهدی آدرس رو داد و من دیدم جنت آباده. دیدم اگه بخوام برم و بگردم، باید چهل تومن آژانس بدم. رئیسم هم که نیست. در نتیجه هماهنگ کردم که ساعت دو و نیم برم دنبال مانی و با هم بریم لیزینگ. کارهامو کردم و با مانی رفتیم اونجا. جاپارک که افتضاح بود ولی می دونین که آشتی هممممه جا براش جای پارک باز میشه. تازه دو تا پشت سر هم خالی شده بود!  

ماشین رو پارک کردیم و رفتیم اونجا. داشتم با خانمه حرف میزدم که مانی یه دفعه گفت: مامان! دندونم افتاد!!!! 

دوتا دندون پایین مانی لق شده بود. چند روز پیش هم بردمش پیش دندونپزشک و گفتم از پشت هم دو تا دندون جیک زده و دراومده! که دندونپزشک گفت باهاش کاری نداشته باشین تا یکی دو ماه دیگه. اگه نیفتاد بیارین براش درش بیاریم. که دیگه شکر خدا افتاد و همونجا گذاشتمش لای دستمال و کلی خوشحال شدیم و به فال نیک گرفتیم. 

بعد کار رو انجام دادیم و البته من اونجا با مهدی همه اش مشورت کردم که اینجوریه و اونجوریه و چه شرایطی رو قبول کنیم. خلاصه یه مبلغی رو دادم و بعدش با مانی بیرون اومدیم و یه دوری تو پاساژ زدیم. بعد من برادرم تو یکی از این شرکتهای خودروسازیه. البته این پسرخاله ام خیلی بین ماها محبوب نیست چون یه غرور کاذبی داره و به بقیه جمع، نمی چسبه. منتها بهش زنگیدم و بهش گفتم ما داریم از فلان لیزینگ میگیریم و اونم گفت بذار من بپرسم و بعدش گفت خود ایران خودرو هم داره با شرایط مشابهی ماشین میده و اون که مطمئن تره.  

به مهدی زنگیدم و گفتم پسرخاله ام اینو میگه. که گفت من اصلا اونو قبول ندارم. گفتم حله داداش. هرجور پایه ای.  

گفتم به همون حرف خودش استناد و اطمینان می کنم. هرچه بادا باد! 

دیگه با مانی بیرون اومدیم و  گفتم: مانی، میای یه سر بریم خونه مامان بزرگ؟  

گفتم با خودم حالا که جنت آبادیم، یه سر بریم شهران. خاله دومی از کرمانشاه اومده بود و من هنوز نشده بود برم ببینمش. اونم گفته بود یه سر میخوام برم خونه آشتی.  

دلم نمیخواست اون بیاد باید حسسسابی خونه رو تمیز میکردم و جونش رو نداشتم وسط هفته. در نتیجه گفتم خودم برم خدمت خاله!!!!! 

دیگه به مهدی هم گفتم که گفت من نمیام، شماها برین. گفتم میریم شب واسه شام میاییم. 

با مانی شرط کردم که بریم ولی ساعت هفت برگردیم. این خاله دومی هم یه دخترداره که مانی از بچگی عااااااااشقش بود. یعنی ساعتها با هم بازی می کنند!  

دیگه دو تا لاک، یکی واسه خودم و یکی واسه اون خریدیم و یه جعبه شیرینی دندون آقا مانی رو هم گرفتیم و رفتیم شهران. تازه از خواب بعدازظهر بیدار شده بودند و بابام چای دم کرده بودند. از صبح رفته بودند بازار بزرگ تهران خرید کنند واسه مغازه خاله ام. مامانم دیگه این روزها از کت و کول افتاده. اینم باهاشون میره آخه. 

دیگه چای آورد بابام و شیرینی رو هم باز کردیم و خوردیم. همه کلی به مانی تبریک گفتند و قیافه اش خیلی بامزه شده. البته چون دندون عقبیه دراومده، جای دندونش زیاد خالی نیست. ولی همین الانم سین و شین رو خیلی بامزه میگه. بغلیش هم لقه، دندونش گیر میکنه لای این دندونها! با اون ابروهای، دم آویزون!!!!!! 

بعد خاله ها میخواستند برن انبار پسرخاله خرید. مانی افتاد دنبال دخترخاله و گفت منم میام با شما. دیگه دخترخاله رو آوردیم تو ماشین خودمون و رفتیم اونجا. مامانم هم داشت غذا درست میکرد که شب ببره خونه خاله کوچیکه تا این جماعت همه شام برن اونجا. 

من و مانی رفتیم انبار و بعد از نیم ساعت هم پاشدیم رفتیم خونه خودمون. البته من به خاله ها تعارف کردم که بیان خونه ما ولی گفتند خونه ات طبقه چهارمه ما پا نداریم بیاییم!  

دیگه با مانی برگشتیم خونه و الان یادم نیست شام چی خوردیم. اصلا آیا خوردیم یا نه! مانی که قطعا خورده!!!!  

شب خوابیدیم و صبح چهارشنبه اومدیم اداره و همکارم اون روز مرخصی بود. رئیس هم نداشتم ولی یه سری خرده کاری بود که انجامش دادم. دیگه ساعت چهار و نیم رفتم دنبال مانی و بعد مهدی و برگشتیم خونه. مهدی سر کار ناراحت بود سر یه جریانی و بهش گفتم بیا با هم یه فیلم توپ ببینیم. فیلم بارکد. گفت حوصله ندارم. 

بعد گفت همین کاری که دارم می کنم رو تو زورم کردی برم، دیگه کارهایی که تو میخوای و من دوست ندارم انجام نمیدم. گفتم باشه هرجور راحتی. 

دیگه قرار بود شب بریم شهران. یعنی مانی اینقدر این مدت گفت چرا خونه مامان بزرگ نمیخوابیم، گفتم بریم و دیگه شب جمعه خونه خودمون باشیم. 

خلاصه ساعت هفت پاشدیم حاضر شدیم رفتیم خونه مامانم اینا. خاله دومی اونجا بود. خاله دومی مادر پسرخاله مجرده. مانی که کلی خوش بهش گذشت از بس با دخترخاله بازی کرد. شب شام خوردیم و بعد از شام، مهدی و پسرخاله برگشتند خونه ما که بازی کنند. هر چی هم گفتند، داداش بزرگه بهانه آورد و نرفت. 

بچه کلا روحیه اش رو از دست داده. دل و دماغ هیچی رو نداره. 

البته از ماه رمضون تا الان ده کیلو لاغر شده. درسایه رژیم و ورزش.  

خیلی هیکلش خوب شده و دیگه از شکم خبری نیست. 

بعدش دیگه خوابیدیم و من پنجشنبه صبح در حالی که همه خواب بودند، منزل پدری را ترک کرده و به محل کار عزیمت نمودم. ساعت دوازده و نیم هم برگشتم خونه بابام اینا. 

مامانم چه آبگوشت مشتی بار گذاشته بود. خاله کوچیکه هم بود. این روزها همه اش به خاله بازی می گذره. 

دیگه ناهار رو زدیم و همگی مست از آبگوشت، هرکی یه گوشه افتاد و خوابید. عصر پاشدیم مانی هی میگفت یالا واسه دندون من جشن بگیرین! 

منم گفتم باشه بیایین همه دست همو بگیریم و بخونیم:  

مانی بی دندون افتاد تو قندون! 

گفت: نه، جشن باید کادو داشته باشه!!!!!! 

گفتم خاله که چند روز پیش بهت بلوز شلوار داد. بسته دیگه. 

دیگه دخترخاله دیگه ام از کرمانشاه رفته بودند شمال که همون روز رسیدند و من دیدم اینم حالا میخواد جمعه بیاد خونه مون. من و مهدی جمعه برنامه داشتیم با هم. 

همیشه خونه بابام اینجوریه. شهریورها اغلب خیلی شلوغه. چون همه میخوان بیان جنس بخرند و مسافرت برن و تقریبا همه یه دور تا تهران میان و برمیگردند. 

دیگه دخترخاله رو خبر کردم که همون شب بیاد خونه مامان اینا ببینمش. عصر پنجشنبه هم با مهدی رفتیم نیم ساعتی پیاده روی. البته خیلی با هم نمی سازیم که. بیشترش سکوت بود. چه هوای خنکی هم بود. روح آدم تازه میشد. 

دیگه بعد از شام دخترخاله اومد و بچه های قشنگش رو دیدم و دوساعتی خونه بابام از شلوغی رو هوا بود. ساعت دوازه تقریبا دیگه همه متفرق شدیم و دخترخاله رفت خونه خاله کوچیکه چون جا نبود بخوابند! ما هم که رفتیم خونه خودمون. بازم مانی و اشک و آه و گریه! دخترخاله ام از جوانرود دو تا بلوز برای مانی آورده بود که خیلی خوشگلند. 

از خونه مامان اینا راه افتادیم و نزدیک استادیوم آزادی دیدیم چه خبببببببره! یه عالمه از بچه های فوتبالی با علامتهای قرمز و آبی وایساده بودند و خوشحالی می کردند. مثلا بچه هایی که تازه از شهرستان رسیده بودند و یا بچه های تهران. مردم هم با ماشین از جلوشون رد می شدند. مهدی یه دور اضافه زد و از جلوی استادیوم رد شدیم و یه جا یه عالمه استقلالی وایساده بودند. پسره دستشو نشون داد که علامت چهار داشت. منم ناخودآگاه دستمو نشون دادم. گفت: استقلالی؟ گفتم: آره. یه دفعه جوگیر شدم اون یکی دستمم از شیشه بیرون بردم گفتم: فردا سوراخشون می کنیم! سوراخند!!!! و از ته دلم خندیدم!!!! 

یه لحظه برگشتم مهدی رو نگاه کردم. خندید گفت: ما رو سوراخ می کنین؟ گفتم: نه. فقط خوشحالی بود. وگرنه که ما ته جدولیم و شما سر جدول.  

بعد مانی رو بیدار کردم و دلم میخواست اونهمه شادی و هیجان رو ببینه!  

بعدش رسیدیم خونه و مانی خوابید. 

بعدش من و مهدی رفتیم تو رختخواب و دعوامون شد و از خجالت هم دراومدیم از بس همدیگر رو جر واجر کردیم. آخر هم مهدی گفت واقعا خجالت آورده که ما اینقدر بد با هم حرف می زنیم... البته بحث سر پرسپولیس و استقلال نبود.

دیگه خوابیدیم و فرداش دربی بود. 

از چند روز قبل مهدی گفته بود اگه میخوای بریم فیلم فروشنده رو ببینیم. که گفتم باشه. بعد چهارشنبه تصمیممون عوض شد و گفتیم چه کاریه، اصلا بشینیم دربی رو ببینیم. مگه قراره چی بشه؟ قرار بود همه کرمانشاهی های مقیم مرکز برن بازی رو خونه خاله کوچیکه نگاه کنند. ولی ما طفره رفتیم. به پیشنهاد من، گفته بودیم خواهر بزرگه مهدی جمعه صبح بیاد دنبال مانی ببرتش خونه مادرش اینا. 

جمعه ساعت ده دقیقه به ده از خواب بیدار شدم!!!!!!!! دعوا کلی انرژی ازم گرفته بود. پاشدم چای گذاشتم و مهدی و مانی بیدار شدند و گفتم به  مهدی که زود بخورین و برین حموم تا خواهرت نیومده دنبال مانی. که همون موقع زنگ زدند که ما چند دقیقه دیگه دم دریم. تند تند لباسهای مانی رو جمع کردم و تو کیفش گذاشتم و یه کیک و شیر هم دادم بهش که تو راه بخوره. مهدی بردش پایین تحویلش داد. 

بعد برگشت بالا ولی با هم خیلی سرسنگین بودیم. من رفتم تو آشپزخونه و خاک کل خونه و آشپزخونه رو برداشته بود. واسه ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم و خوراک هویچ و لوبیا هم واسه خودم بار گذاشتم که امروز بیارم اداره بخورم. یه چای هم واسه مهدی ریختم و بهش دادم. هر دو ساکت بودیم و با هم کاری نداشتیم. غذا رو که درست کردم رفتم حموم و بیرون اومدم خودمو خشک کردم و آرایش کردم و از خونه رفتم بیرون. گفت: عزیزم کجا؟ گفتم میرم ماست بخرم. گفت خب من میرم. گفتم نه. خودم کار دارم. 

رفتم ماست خریدم و از هیجان کاری که میخواستم بکنم، قلبم می کوبید. بعدش رفتم در استادیوم و از این رنگ گواشیا پیدا کردم و به پسره گفتم صورتم رو رنگ کن. گفتم میتونی صورتمو رنگ کنی بدون اینکه دستت به صورتم بخوره؟ گفت: آره. قلم موش بلنده! بعد رو پیشونیم یه چهار کشید و یه s روی این لپم و سه تا خط روی اون یکی لپم. دو تا خط هم روی چونه ام. اولش خودم ترسیدم از نیروی انتظامی. بعد دیدم اصلا کاری ندارند. همه هم داشتند دسته دسته میرفتند استادیوم. خب تعداد قرمزها خیلی بیشتر بود. منم صورتم رو رنگ کردم و ایییییییینقدر هیجان داشتم که خدا میدونه. یعنی این اواخر یادم نمیاد بابت هیچ چیز دیگه ای اینقدر هیجان داشته باشم. 

بعد شال سفیدم رو کشیدم جلوتر. انگار خجالت بکشم. بعد گفتم چرا باید خجالت بکشم؟ مگه چه کار زشتی انجام داده ام؟ من فقط هیجان فوتبالی دارم. همین. 

بعد روسریم رو معمولی رو سرم تنظیم کردم. با کسی هم کاری نداشتم. استقلالی هایی از کنارم می گذشتند میگفتند ایول، باریک کلا، هورا و از این صوبتا. 

پرسپولیسیا هم می خندیدن! البته یکی شون لایک نشونم داد که من میگم لایکه. شایدم یه چیز دیگه بود!!!!!!!!یه دور کامل، دور استادیوم رو زدم و برگشتم خونه. اینقدر خنده ام گرفته بود که خدا می دونه. 

ماست رو برداشتم و از پله ها رفتم بالا. در رو که باز کردم مهدی وقتی منو دید، اینقدر خوشش اومد که خدا می دونه. گفت: چرا نگفتی منم باهات بیام؟ گفتم خب تو دوست نداری. بعد براش تعریف کردم و خیلی خوشش اومد. بعد ناهار خوردیم و بعد از ناهار مهدی گفت حاضر شو با هم بریم بیرون. 

وااااااااااااااااای نمیدونید چقدر خوشحال شدم. آخه تو این سالها نشده که بگه بیا با هم بریم بیرون. مانی هم نبود و البته دوست داشتیم باشه. ولی دم غنیمت بود. بعد مهدی گفت چرا مانی رو رد کردی بره. گفتم من نمیدونستم امروز اینقدر با هیجان میشه.  

بعد من لباس آبی و روسری آبی پوشیدم و مچ بند آبی بستم و صورتم هم که اووووووووووف! مهدی هم لباس پرسپولیس رو پوشید و کلاه قرمز سرش گذلشت و رفتیم پایین. این بار از جلوی در بزرگ استادیوم رد شدیم که البته چون فروش بلیطها فقط الکترونیکی بود، تعداد کسانی که جلوی درهای استادیوم بودند خیلی کم بود. 

بعد مهدی گفت بریم شهران شارژر موبایلم رو که جا مونده بیاریم. رفتیم خونه مامانم اینا دیدیم همه خوابند! رفتم تو اتاق دیدم خاله دومی ـ که خیلی خیلی شیطونه ـ خوابیده منتها یه دستمال آبی مثل هدبند بسته به سرش و خوابیده. دخترخاله بیدار شد و منو دید و کلی ذوق کرد. بعد مامانش رو بیدار کرد و اونم پاشد و همه با هم عکس گرفتیم. یادتونه که. همه خانواده من به جز بابام استقلالی اند. عکسها خیلی قشنگ شده. 

بعد دیگه راه افتادیم اومدیم از یه جلوی یه در دیگه استادیوم رد شدیم و تعداد بچه ها کمتر شده بود. همونجا به مهدی گفتم تعداد استقلالی ها خیلی کمتر از همیشه است. که دیدیم همینطور هم بود. 

مهدی گفت شاید چون تیم تون دربی قبل رو باخته. گفتم باخته باشه. آدم همیشه باید پشت سر تیمش باشه. نمیشه که فقط هر وقت تیممون برد خوشحالی کنیم. الان منصوریان تازه اومده. زمان میخواد تا تیم رو بشناسه. ترکیب تیم هم کلی تغییرات داشته. باید صبر کنیم و طاقت بیاریم. 

بعدش برگشتیم خونه که ساعت نزدیک چهار بود. تند تند ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و غذاها رو جابجا کردم و نماز خوندم و آماده شدم واسه بازی. 

خیییییییییلی سال بود دربی رو ندیده بودم. این اواخر که همه اش میرفتیم سینما. یا من از خونه میزدم بیرون. بعد دوتایی نشستیم به بازی. خیلی مراعت هم رو کردیم. خب جالب بود به فاصله نیم متر از هم نشسته بودیم ولی هر کدوم خواسته مون با اون یکی فرق داشت. 

خب این هیجانات چیه که از خودمون دریغ کنیم؟ که از خانمهای یک کشور دریغ کنیم؟ اگه خانمها برن استادیوم چی میشه؟  

من میگم شاید خیلی ها این هیجانات رو دوست ندارند. زنی که میره استادیوم و ترس تو جمع بودنش میریزه، زنی که جلوی صد هزار نفر هیجانش رو بیرون میریزه، فحش میده، داد میزنه و تیمش رو تشویق می کنه ،یعنی برای دلخوشیش انرژی میذاره. یعنی از پوسته خونه و زنانگی و روزمرگیش میاد بیرون. این زن، دیگه یه زن معمولی نیست. این زن میتونه بچه های شجاعی رو تربیت کنه. وقتی خودش جلوی صد هزار نفر واسه خواسته اش رو هوار کشیده، دیگه تو سر بچه اش نمیزنه. دیگه بچه اش رو ترسو بارنمیاره. پس شاید زن نباید بره استادیوم. تا اینقدر کنترلش از دست نره!!!!!!  ولی اگه  عاقل باشیم باید زنهای شجاع داشته باشیم. مگه نبودند زنهایی که شجاع بودند و اون شیرها رو تربیت کردند و فرستادند جبهه؟ اوون مادرها، خیییییلی از بعضی از مردها شجاعتر بودند. مادری که بچه اش رو از زیر قرآن رد میکنه و به خاطر حفظ این خاک میفرسته زیر خمپاره، از خیلی چیزها گذشته. پس اگه مادرهای شجاعی داشته باشیم، همه استفاده می بریم.

من که دلیل دیگه ای برای ممنوع کردن رفتن زنها به استادیوم به ذهنم نمیرسه. وگرنه یه دربی رو فقط به خانمها اختصاص بدن. ببینم چند هزار زن فقط از شهرستان میان!!!! خدا هم حرومش نکرده. خدا هم نگفته زن خوشحالی نکنه. زن خوشحال، بچه خوشحال پرورش میده و اون بچه، آینده قشنگتری رو برای خودش و کشورش میسازه.  

خلاصه بازی تموم شد و من یه نصفه پفک رو خوردم و بین دو نیمه هم قهوه ترک دم کردم خوردیم و بعدش هم به خیر گذشت و رفتیم خونه بابای مهدی. منتها من دیگه صورتم رو پاک کردم. اینقدر دلم میخواست تا چند روز اون علامتها رو صورتم باشه!!!!!!! حالا میرم گواش قرمز و آبی می خرم که این بار خودم صورت مانی و خودم رو رنگ کنم!  

با یه رنگ میشه دلخوشی درست کرد. چرا که نه. 

رفتیم اونجا و شام خوردیم و خوابیدیم و امروزم من و مهدی اومدیم سر کار. در مورد لاغر شدن و رژیم و این حرفها هم قرار شد مطالبی بذارم که حالا میگم بهتون. وب میزغذای سورملینا یه همچین مطلبی داره. منتها الان نقص فنی پیدا کرده. درست که شد لینکش رو میدم بهتون.  

خب اگه اجازه بدین من میرم. الان فکر میکنم یه کاری داشتم باهاتون یا چیزی میخواستم بگم که یادم نیست!!!!!!! حالا یادم اومدمیگم. 

راستی دیروز قبل بازی خیلی یاد مسی جون بودم. گفتم کاشکی بود با اون میرفتیم صورت رنگ کنی!!!!!! اون قرمز و من آبی. کلا جای همه دوستان قرمز و آبی در استادیوم خالی بود. به امید روزی که بریم استادیوم با هم.

یه چی از مانی بگم بخندین: چند روز پیش میگه: یه دوست دارم اسمش امیده. یه برادر هم داره این دوستم، که اسم اونم امیده. گفتیم نمیشه که دو تا برادر اسماشون یکی باشه. گفت: خب شاید فامیلی هاشون فرق داره!!!!!!!!!!!!! 

بعد میگن این جک ها رو از کجا میارن!



تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 09:48 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (33) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر