X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام.  

صبح قشنگ همگی بخیر. آغاز یه فصل دیگه. شروع یه ماه دیگه و از همه مهمتر، تولدم مبارک!!!!!!!! 

البته مهتاب جون زحمت کشیدند و نفر اول اینجا بهم تبریک گفتند صبح. ممنون عزیزم. 

و خدا رو هزار مرتبه شکر به خاطر چیزهایی که دارم. در این لحظه و این روز.  

این اولین پست مهر ماهه. پس همین اول ماه، هر مقدار (مثلا ده هزار تومن) بریزیم به حساب صندوق ستاره های دریایی. 

اینم شماره کارت: 

6037691595636044 خانم مریم مظفری پور 

الهی خرج شادی بشه و الهی گره از کار کسی باز کنه. خدایا توکل به خودت.

 

خب، اگر از حال من خواسته باشید، خوبم و ملالی نیست جز دوری شماها. درسته همه اش یه هفته ننوشته ام ولی من کسی بودم که هر روز می نوشتم البته در این مقدار! 

در هر حال. 

الان چیز زیادی از اوایل هفته پیش یادم نیست. اونایی که یادم بیاد رو می نویسم. شنبه قبل آخرین شنبه ای بود که من می تونستم تنها برگردم خونه و یه خلوت چند ساعته داشته باشم. ولی به خواهرشوهر وسطی قول داده بودم که یه روز با هم میریم نوتلا بار. اینه که صبح مهدی رفت سر کار و من ماشین رو بردم و عصر هم رفتم دنبالش.  

اولش اینو بگم که الان ساعت هشت و پنج دقیقه صبحه و من امیدوارم بتونم این پست رو تا ساعت هشت و نیم تموم کنم که البته بعید می نماید! ولی بنویسیم ببینیم چی میشه. یه چای هم واسه خودم ریخته ام که بعد از صبحانه نم نم بخورم و حالشو ببرم. 

بفرمایید چای! 

خلاصه شنبه عصر برگشتیم با هم خونه مادر مهدی و من از سر کوچه شون دو تا ظرف خریدم که یکیش دو تیکه است.. واسه مانی که توش خشکبار بریزم تو مهد بخوره. به خصوص کشمش و توت خشک که خیلی خاصیت داره. بعدش رفتم خونه مادر مهدی و یه کم بعدش حاضر شدیم رفتیم پاسداران نوتلا بار. ما سه تا بودیم و پدر و مادر و خواهر وسطی مهدی.  

مهدی داشت سفارش میداد و یه پسر جوراب فروش اومد و از این کنه ها نبود. بچه خوبی بود. شاید مثلا سوم چهارم دبستان. پول فقط سه هزار تومن باهام بود. گفت سه تا رو ببر ده تومن. گفتم ندارم ده تومن. سه تومن میدم، یکی بهم بده. به زور سه تارو بهم داد و فرار کرد! بعد صداش کردم و اول نمی اومد. بعدش اومد و گفت: هیچی فروش نکرده ام. گفتم بیا یه چیزی از اینجا بخریم با هم بخوریم. گفت نه. گفتیم پس چی میخوای؟ گفت: یه چیزی میخری برای مدرسه ام؟ و با دستش لوازم تحریری روبرو رو نشون داد. گفتم باشه. 

با هم رفتیم مغازه روبرو. نمیدونین با چه ذوقی یه بسته مداد رنگی و یه جامدادی برداشت. راستش من اگه برای بچه خودم هم میخواستم بخرم، از اونجا نمی خریدم. چون گرون بود. ولی از ته دلم خواستم براش بخرم. نمیدونستم تا کی زنده ام. و این لحظه کی میخواد دوباره تو زندگیم تکرار بشه. همین که همونجا تو همون لحظه باعث شادی اون بچه شده بودم، برام کافی بود. وسایل رو گرفت و با خوشحالی رفت. لحظه آخر بهش گفتم: فقط یه قول بهم بده. حسسسسسسابی درست رو بخون. اسمشم نپرسیدم. 

بعد مهدی اومد و گفت: بس کن دیگه. با خانواده من بیرون اومدی، چرا اومدی اینور. طبق معمول شاکی بود. که من دیگه البته عادت دارم از اینکه نسبت به هرچی مخالف باشه و عکس العمل نشون بده.  

برگشتم و دیدم بقیه سفارششون رو گرفته اند و دارن میخورن. رو سکوی جلوی نوتلابار یه شلنگی از بالا رد میشه که هر چند دقیقه یکبار اب می پاشه که مثلا هوا خنک بشه. مانی هم خوشش می اومد و میرفت زیر آبش وایمیساد. مهدی هم دعواش میکرد که خیس میشی. بقیه خوششون اومد ولی من به نظرم چیز خاصی نداشت. البته من کلا شیرینی خور نیستم. یه تیکه تارت که یه کم نوتلا روش مالیده رو میده ده تومن. اصلا نمی ارزه. در هر حال، دیگه رفتیم خانواده مهدی رو گذاشتیم در خونه شون و برگشتیم خونه خودمون. البته مهدی دیگه هیچی نگفت. 

یکشنبه هم اومدیم اداره و برگشتیم و طبق یکشنبه ها مهدی و مانی رفتند سی دی کارتون بخرند و منم سر یکشنبه بازار پیاده کردند و منم یه کم خشکبار خریدم که بدم مانی ببره مهد. بعد اومدند دنبالم و برگشتیم خونه. دوشنبه هم معمولی سپری شد. به جز اینکه تو اداره یه کم اعصاب خردی و استرس داشتم و کلی حرص خوردم. عصر دیگه برگشتیم خونه و مانی رو یه سر بردم دندونپزشکی. که دندونش رو دید و گفت اینکه افتاده، و اون عقبی که دراومده، نگران نباش و عقبی خودش میاد جلو کم کم. بعد بردمش دکتر اطفال چون مانی به شدت سرفه میکرد که گفت سرمای جزیی خورده. منتها برای اولین بار بهش قرص داد و اونم پیشنهاد مانی بود. مانی گفت: بهم قرص بدین چون تا حالا شربت میخوردم، یه کم متفاوت باشه!!!!!! 

برگشتیم خونه و حاضر شدیم و شب خونه داداش کوچیکه دعوت بودیم. رفتیم و کپل خان تو روروئک نمیدونین چه ذوقی می کرد و چه جیغهای قشنگی می کشید. عمه اش فداش بشه. مانی هم کلی باهاش بازی کرد. البته همه اش سعی میکرد دور وایسه که نکنه یه وقت بچه مریض بشه. هرچند سرماخوردگیش جزئی بود. دیگه شام خوردیم و برگشتیم خونه مون.

شکر خدا سه شنبه تعطیل بود. صبحش پاشدم صبحانه درست کردم و خوردیم و یه سر رفتم تهرانسر. پنجشنبه جمعه مهمون داشتم و قرار بود مامانم اینا بیان خونه مون. یه سری خرید بود که خودم ازشون سردر می آوردم. رفتم خریدم و بعدش از یکی از غرفه ها، یه صندوق سیب گندیده خریدم واسه سرکه سیب. یه دبه هم خریدم و همه رو گذاشتم پشت ماشین. البته جعبه سیب رو خودم بلند نکردم. دادم یه کارگر آورد گذاشت تو ماشین و یه پولی بهش دادم. بعدش برگشتم خونه و زنگیدم مهدی بیاد بارها رو ببره بالا که البته خالی از غر نبود.  

دستی به آشپزخونه کشیدم و الان یادم نیست غذا چی پختم و چی خوردیم. بعدازظهر هم سیبها رو ریختم تو دبه و بهشون سفارش کردم که حتما زود زود سرکه بشن. 

چهارشنبه حس خوبی داشتم. چون بین تعطیلی بود و دیگه آخرین تعطیلی های تابستون. اومدم اداره و عصر برگشتیم خونه.  

منتها همون چهارشنبه صبح بدون اینکه هیچ حرکتی بکنم، داشتم با همکارم حرف میزدم که یه دفعه رگ گردنم از پشت سرم گرفت و هر لحظه دردناکتر شد. بعد دیگه نمی تونستم تکون بخورم. ده و نیم رفتم یه دکتری که پارسال هم رفته بودم پیشش. یه خانمی همونجا فیزیوتراپی میکنه که خیلی وارده. اون واسم گرمش کرد و یه کم ماساژ داد و حرکات جالبی رو گردنم کرد بلکه باز بشه که نشد. بعد بهش گفتم این استخوون پشت کتفم می سوزه که گفت اونجا اصلا استخوون نیست و اسپاسم شدید عضله است! بعد سعی کرد بازش کنه. دردش هم که جانکاه بود. بعد حرکت دستش رو کتفم رو حس کردم و بعدش پرسیدم سوزن بود؟ که گفت آره. منتها ببینید چقدر درد داشتم که اصلا سوزن رو حس نکردم. البته سوزنهای طب سوزنی بود که چند سال پیش برای میگرنم میرفتم و استفاده می کردم.  

خلاصه یه کم آرومتر شدم و برگشتم اداره. منتها گردنم رو به راحتی نمی تونستم تکون بدم. 

تا عصر بودم و عصر مهدی اومد دنبالم و رفتیم مهد دنبال مانی و برگشتیم خونه. سر راه رفتیم خونه مامانم اینا که نمیدونم چی رو بیاریم. اصلا الان یادم نیست! مامانم هم یه ظرف بزرگ دلمه برگ مو داد چون مهدی خیلی دلمه دوست داره. برگشتیم خونه و خوبیش این بود که روز سه شنبه که تعطیل بود، خودم گردگیری کرده بودم و گاز رو هم تمیز کرده بودم. خونه فقط یه تی و جارو میخواست و دستشویی باید تمیز میشد.  

تصمیم داشتم دیگه به اون خانمه نگم بیاد برای تمیزی. پول بدم و حرص هم بخورم و کارها هم نصفه نیمه. چه کاریه آخه. خود مهدی قرار شد تی و جارو بکشه. البته از اولش طی کرد که هرجور که دلش بخواد تمیز میکنه!!!!!!!!! کلا می دونید که. من نباید یه کلمه بگم این کار رو بکن یا نکن. خیییییییییلی بهش برمیخوره! اینم اقبال ماست دیگه. سوراخش به ما افتاده. 

همون شب یه کم دلمه خوردم و خلال بادام رو خیس کردم و یه کم هم لوبیا چیتی خیسوندم و گذاشتم تو یخچال. بعدش قرص خوردم و از مهدی خواستم با مانی شامشون رو بخورند. خودم نه و ده رفتم تو رختخواب بلکه یه کم استراحت کنم. خوابم برد ولی نصف شب بیدار شدم. هم ساعت خوابم به هم ریخته بود هم شونه چپم به شدت درد میکرد. دو سه ساعتی بیدار بودم و بعدش خوابم برد. آخرش هم هفت بیدار شدم و دیگه اومدم سراغ کارهام. 

خورش خلال رو شروع کردم و گذاشتم بپزه. لوبیا رو هم ریختم تو جی پاس که بپزه. چون بابام گفته بود من نمیتونم خلال بخورم واسه اینکه چربه.  مامانم هم یه بسته گوشت آبگوشتی بهم داد که آبگوشت بذارم. ولی من گفتم تولدمه و دلم میخواد خورش خلال بخورم! آبگوشت هم باید همه با هم بخوریم و نمیشه دو نفر آبگوشت بخورند و سه نفر خورش خلال. اینه که یه کم خوراک لوبیا و گوشت و سیب زمینی درست کردم و سعی میکردم مثلا یه ساعت کار کنم و نیم ساعت دراز بکشم.  

بعدش رفتم دستشویی رو شستم و مهدی هم پاشد رفت دنبال کارهای ماشین. از اون طرف هم رفت دنبال مامان و بابام و آوردشون. 

خوشبختانه چون کارم رو از صبح زود شروع کرده بودم، وسطش وقت داشتم یه کم استراحت کنم و یه دفعه بهم فشار نیومد. مهدی هم که شب قبل تی و جارو کشیده بود. مامان اینا اومدند و ناهار خوردیم. بعدش هم یه چرتی زدیم و این مانی خیر دیده مگه گذاشت کسی بخوابه. چشمش به مامانم می افته بازیش میگیره و نذاشت کسی بخوابه. 

عصر پاشدیم چای و میوه خوردیم و هر کدومشون رفتند یه جا تو شهرک. بابام رفت پیاده روی و مامانم هم مانی رو برد پارک و داداشم هم رفت پیش دوستهاش. منم خرد خرد سالاد یونانی درست کردم و مواد جوجه چینی رو برای شام مهیا کردم. داداشم اینا هم رسیدند. داداشم یه شوفاژ ده پره ای واسه تو اتاقمون خریده بود. خب فنیه، میدونه از کجا هم بخره که ارزون و خوب باشه. یادتونه که عید شوفاژ اتاقمون رفت رو هوا. 

همه برگشتند خونه و شب شام خوردیم. شکر خدا همه خوششون اومد و کپل خان برای اولین بار دستپخت عمه اش رو خورد و خانم برادرم از مرغ وسط جوجه چینی بهش داد. اونم شکمو! چه ملچ و ملوچی می کرد!!!!!! 

بعد از شام هم برادرم اینا رفتند و مامان اینا موندند. شب خوابیدیم و صبح چون نون نداشتیم، داداشم رفت بربری داغ و تازه خرید. ما هم خواب بودیم به سلامتی. مامانم هم چای گذاشته بود. پاشدیم صبحانه خوردیم و مامانم دیگه نذاشت ناهار درست کنم. گفت اینهمه غذا مونده. تا قبل از ظهر فیلم ساعتها رو دیدیم. یکی از فیلمهای قشنگ پل واکر خدابیامرز. من این فیلم رو چند سال پیش دیده بودم و هر بار میگفتم به بقیه که بیایین این فیلم رو ببینیم، همه مسخره می کردند. تا دیروز گفتم تولدمه، همه باید این فیلم رو ببینیم! البته بابام هم مایل بود ببینه. نشستیم دیدیم. 

از داداش بزرگه بگم براتون. خب این روزها خیلی تو خودشه. خودم می شناسمش. میدونم اینجوروقتها به چی پناه می بره. به عرفان. 

الان دوباره تو این بحث ها افتاده و از صبح تا شب یا داره کتاب عرفانی میخونه یا گوش میده و اینجوری آروم میشه. کلی هم دیروز صبح با هم حرف زدیم در این مورد. لابلای حرفهاش گفت: اشتی! عشق اصلی، مال اونه. اینا همه اش عشقهای کوچیک و دنیایی هستند. عشق اون، موندگاره. 

با این حرفش یه کم آروم شدم. فهمیدم داره پوست میندازه و روزهای سختی رو می گذرونه. ضربه های پتک روی آهن داغ آتیش دیده است. قراره یه شمشیر تیز ازش بیرون بیاد. خدا کنه دووم بیاره. خدا کمکش کنه. وقتی همه بلاها با هم سر یه نفر میاد، دو اتفاق ممکنه بیفته. یا به شدت از پا می افته و دیگه نمیتونه بلند شه، یا به شدت آبدیده میشه و کلی قوی میشه. مثل آبانه. که اونهمه سختی رو از سر گذروند و شاید خودش هم فکر نمیکرد یه روزی اینقدر قوی بشه که خودش یه کار واسه خودش شروع کنه و اونهمه وزن کم کنه و اینهمه موفق بشه و اینهمه قوی باشه.  

قطعا آدمها دلتنگی هایی دارند. که لازمه آدمیته اصلا. ولی اینکه کسی یه طوفان رو از سر بگذرونه، دیگه اون آدم سابق نیست و نشون میده به کائنات که من از پس اینم براومدم. بعد خدا بهش جایزه میده. و میده. اینو مطمئن باشین. 

البته مامانم خیلی ناراحته و همه اش این روزها گریه میکنه. دیروز مامانم داشت به مهدی میگفت که: مرگ برادرم از یادم رفته اصلا! این چه اتفاقی بود آخه. داشتیم زندگی مونو می کردیم! چرا باید اینطوری بشه. البته من روزاول گفتم به پسرم که زنداداشم نمیذاره! ولی اینا گفتند بذارین بریم جلو ببینیم چی میشه. خب آخرش این شد.  

مامانم واقعا خیلی غصه میخوره. یه بحثی هست که داداشم مستقل بشه. البته به نظرم بهترین کاره. دیگه سی و پنج سالشه. تا کی میخواد خونه باباش باشه. بابام چند روز پیش گفته برو بشین خونه عموت. کرایه هم نده. من یه خونه به پسر کوچیکه داده ام، یه خونه هم به تو میخواستم بدم. حالا هم فکر میکنم ازدواج کردی و این خونه رو میدم بهت. از روی آشتی هم شرمنده ام که ازش کرایه میگیرم. کرایه ای که آشتی میگیره و هم میدم به عموت واسه امرار معاشش.  

دیروزم خودم به داداشم گفتم من جای تو باشم این کار رو میکنم.  

اصلا از یه سنی به بعد، دیگه آدم شاید حوصله نکنه با خانواده اش زندگی کنه. یه جوون یه دفعه شاید نصف شب دلش بخواد یه موسیقی رو با صدای بلند گوش بده. خب تو خونه ای که پدر و مادر هستند که نمیشه. این اگه بره یه خونه بگیره، شاید پسرخاله مجرد هم کارش درست بشه و بیاد باهاش زندگی کنه. اینا حرف هم رو خوب می فهمند. اینجوری داداشم از مامانم اینا دور میشه و قدر محبتهاشون رو بهتر میدونه.  

البته دیروز تو نگاه مامانم نگرانی خوندم. شاید خوف کرده که اینم اگه بره تنها می مونه. که البته باید بپذیره. آخرش همینه. همه بچه ها میرن. ولی خب، این اواخر بین بابام و داداشم خیلی اختلاف هست. سر هر چیزی باهم درگیری لفظی دارند. خب بابام خیلی گیر میده. اونم ظرفیتش کم شده و پرخاش میکنه. به نظر من، بهترین راه مستقل شدنه. حالا گیرم هفته ای دو بار مثلا بیاد سر بزنه. من خودم اگه به این سن بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم قطعا از خانواده دور میشدم. خانواده با همه محبتی که دارند، استقلال رو از آدم می گیرند. همه از روی محبت همه اش گیر میدن. 

خلاصه اینجوری. تا ببینیم خدا چی میخواد.  

بعدش هم عصر جمعه مامانم اینا رفتند خونه شون و ماهم جمع کردیم و رفتیم خونه مادر مهدی. شب خوابیدیم و امروز صبح مادر و خواهر وسطی مهدی بیدار شدند و مانی رو از زیر قرآن رد کردند و مانی رفت پیش دبستانی. الهی هممممممه بچه ها عاقبت بخیر بشن. البته تو همون مهدش هست و براش تازگی آنچنانی نداشت.

اگه اجازه بدین من برم. نمیتونم خیلی از گردن و کتفم کار بکشم. یه کم استراحت بدم بهش.  

یه بار دیگه تولدم رو به خودم تبریک میگم و از همه تون هم بابت تبریکاتتون تشکر میکنم. 



تاریخ : شنبه 3 مهر 1395 | 10:12 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (137) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر