X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااام. صبح همگی بخیر. البته الان ساعت ده دقیقه به ده صبحه. زود اومدم ولی کار داشتم و نشد بنویسم زودتر از این. الانم لابلای کارهام می نویسم. ان شاءالله تا ظهر تموم میشه و پست میکنم. 

شماها خوبین؟ چه می کنین با هوای دلچسب پاییزی. من که خیلی لذت می برم. 

 

خب، عارضم خدمتتون که چهارشنبه رئیسم نیومد ولی از راه دور باهاش در تماس بودیم و کارها و هندل می کردیم. دیگه عصرش رفتم دنبال مانی و بعدش هم مهدی. رسیدیم در خونه که آقا مانی خودشو کوبید زمین که من پارک میخوام. خودم میخواستم برم پیاده روی. که البته با وجود مانی، نمیشه رفت.  

گفتم باشه.  

دیگه گفتم چه کاریه، لباس عوض نکنم. چون واقعا جون نداشتم چهار طبقه رو برم بالا. دیگه با مانی رفتیم پارک و مشغول بازی شد. 

راستش یه چیزی رو میخوام بگم که از بچگی سر دلم مونده!!!!! 

بچه که بودم، پیش می اومد که تو محل که بازی می کردیم یا تو مدرسه یا هر جا، یه سری بچه پررو بودند. من واقعا نمیدونم چی میشه که یه سری اینقدر پررو هستند. یعنی قشششششنگ بلندند زور بگن و گلیم خودشونو از آب بکشند. بچه که بودم فکر میکردم اینا خیلی بی رحم و نامهربونند. هیچ ابایی ندارند از اینکه دل بچه های دیگه رو بشکنند و اذیتشون کنند. فقط می خواستند دو دور بیشتر سوار تاب بشن و اول اینا از سرسره سر بخورند و از این صوبتا. 

تو عالم بچگی دلم برای همه بچه ها میسوخت و نوبتم رو میدادم بهشون و راضی نبودم کسی دلش بکشنه. الان لابد بهم میگین پخمه. که مهم نیست. شاید هم پخمه بودم. اینم در نظر بگیرین که من به شدت سر و زبون داشتم و تو حرف کم نمی آوردم. ولی وقتی بحث خوردن حق ـ حالا گیرم برای سوار شدن به تاب و سرسره بود ـ می افتاد، از حقم می گذشتم.  

الان که بزرگ شده ام، می بینم همون بچه پررو ها ـ حالا دختر یا پسر ـ تو اداره و زندگی بیرون و همه جا با همون پررو بازیها بزرگ شده اند. تو اتوبوس و مترو و داروخونه و مغازه می پرند جلو و میخوان نفر اول باشند.  

از بچگی، از این جور بچه ها بدم می اومد. و سعی می کردم ازشون دور باشم. 

اون روز با مانی رفتیم پارک. مانی اصلا گوشه گیر و منزوی نیست. حالا گیرم تو محیطهای جدید یه کم تو برقراری ارتباط اول، احتیاط کنه. اون روز هم تو پارک یه دختر بلوز قرمزی بود که از این پرروها بود و علنا به مانی گفت نمیذارم سوای تاب بشی. یه تاب تو پارکه از اینا که دو تا صندلی جلوی هم هستند و مثلا چهار تا بچه جا میشن توش. دختره به مانی گفت من نمیذارم تو سوار بشی. بعد بحث سن و سال پیش اومد و دختره گفت من پنج سالمه و مانی گفت من شش سالمه. سر همین دختره لج کرد و گفت اصلا من از تو بزرگترم و مانی هم حرص میخورد که من از تو بزرگترم. از این لج بازیهای مسخره بچگی. حالا بگو چه اهمیتی داره هرکی چند سالش باشه. بشینین تابتونو بخورین برین پی کارتون. والا. 

بعدش هم دیگه تو بازی رفتند اون طرف و دختره دست گذاشت سینه مانی و هولش داد! دخالت نکردم و وارد نشدم. گفتم بذار خودش، گلیم خودشو از آب بکشه. 

یه کم بعدش مانی برگشت پیشم. بهش گفتم: دختره هولت داد؟ گفت: آره. گفتم: این بار اگه هولت داد، همونجوری و با همون شدتی که هولت داد ـ نه بیشتر ـ یواش هولش بده.  

میخواستم هم دختره حساب کار دستش بیاد، هم مانی یه کم فاصله بگیره از ببو گلابی بودن. بذار یه آشتی دیگه درست نشه. که همه اش عذاب وجدان داشتم دیگران ازم نرنجند و دلشون نشکنه و غصه نخورند. بعد همون دیگران از همبازی و شوهر و خانواده شوهر و نصف فامیل و دوست و آشنا هر وقت لازم بود آشتی رو قهوه ای می کردند و فکر دل شکسته آشتی نبودند. 

بچه خودخواه زورگو نمیخوام ولی به همون نسبت هم احمق و پخمه نمیخوام. والا. وگرنه که اون بچه هم باید یاد بگیره. یکی بزنه، یکی میخوره. آی بدم میاد یه سری مردم می شینند با دوق میگن: دختر یا پسر ما نمیذاره کسی حقشو بخوره و بعد میری می بینی همه هم سن و سالهاشو شتک می کنه. 

خلاصه دیگه مشغول بازی بودیم و یه کم هم با هم فوتبال ـ این بار با توپ مرئی ـ انجام دادیم و برگشتیم خونه. نمی اومد که. به زور بردمش. دیگه رسیدیم خونه و یادمه یه بسته مواد لوبیا پلو داشتم تو فریزر که یخش رو باز کردم و ریختم لای پلو. با مانی دوتایی شب لوبیاپلو خوردیم. مهدی هم شام نخورد. 

همونجا رو کاناپه خوابم برد و مانی هم شامش رو خورد. پدر و پسر برنامه تخته گاز رو دیدند. دیگه ساعت ده یازده بیدار شدم و مانی رفت خوابید و مهدی یه کم مهربون بود باهام. خوابیدیم و صبح پاشدم اومدم اداره. 

تا ظهر اداره بودم و طبق روال یکی دو ساعت آخر همه چی پیچید تو همدیگه و رئیس هم نبود تلگرامی همه چی رو اوکی داد و منم اینور هماهنگ کردم. دیگه نزدیک یک کارها تموم شد. من عادت دارم کارها تموم بشه و بعد بیرون بیام. هر روز کار خودش رو داره. تازه با این حال، وقتی هم که میام بیرون، بهم زنگ می زنند.  

دیگه اومدم و طبق سفارش پدر و پسر پیتزا و چیزبرگر گرفتم و رفتم خونه. تو راه رئیس زنگید و یه کاری رو پیگیری کرد و مجبور شدم از پشت فرمون به یکی دو جا بزنگم. خدا واقعا رحم می کنه اینجوروقتها. جایی هم نبود که بتونم بزنم بغل! خلاصه حل شد و دیگه رفتم رسیدم خونه. چه طوفانی هم بود. یکی دو بار گفتم الان طوفان ماشین رو می بره. رفتم خونه و ناهار خوردیم. خیلی خسته بودم. خوابم برد و عصر پاشدم.  

رفتم داروخونه دواهامو بگیرم که نداشت. آمپول کلیماستین. یه همچین چیزی. دیگه از داروخونه دو تیوپ رنگ مو خریدم و اومدم گذاشتم کنار ساختمون زیر یه بوته! بعدش رفتم پیاده روی و سر راهم هم نیم کیلو گوشت خریدم. گوشت رو اغلب از در اداره میخرم منتها اون شب میخواستم قورمه سبزی درست کنم. چون باید حتما شام درست میکردم که بمونه واسه شنبه شب. چون همونجا هماهنگ کردم با دوستم که شنبه عصر برای ناخن برم پیشش. 

دیگه دورم رو زدم و گوشت خریدم و برگشتم خونه.  

پریدم تو آشپرخونه و بساط قورمه سبزی رو فراهم کردم و دستی به آشپزخونه کشیدم که پر شده بود از گرد و خاک. حسابی تمیز کردم و اون وسط جلوی موهامم رنگ کردم و سفیدها رو پوشوندم. ابروهامم روشن کردم و برنج رو که دم انداختم، پریدم تو حموم. اون روز دو بار هم ماشین لباسشویی رو زدم. لباسهای مهدی رو یه بار ریختم تو ماشین و یه بار هم لباسهای خودمون و ملافه های مهد مانی.  

دیگه من و مانی یه کم شام خوردیم و بعدش جمع کردیم و بقیه رو ول کردم تا جمعه صبح. 

جمعه صبح بیدار شدم ساعت هفت و دیدم تو تلگرام دخترخاله ام داره خودشو میکشه که آشتی صبح شده و من هنوز نخوابیده ام! دارم پسرم رو از شیر میگیرم. همون دخترخاله ام که وضع مالیش از همه بهتره و دو تا بچه داره. هی هم به من میگه دو تا بچه بیار! مردم چه میدونند چی تو دل آدمه که. 

دیگه یه کم دلداریش دادم و رفت خوابید. بعدش مهدی و مانی بیدار شدند منم واسه صبحانه نیمرو با روغن حیوونی درست کردم. جای هممممه تون خالی که عجب چیزی شد. مانی که طبق معمول لب نزد و در عوض من و مهدی حسابی خوردیم. بعدش یه کم با مهدی حرفیدیم و مهدی گفت الان پاشو بریم خونه مامانت اینا. 

منم یه کاری کردم. 

قبلا، اینجور وقتها همه چی رو میذاشتم و میرفتم. شستن و تمیز کردن می موند واسه شنبه و یکشنبه. خب چه کاریه. ما فقط همین دو روز آخر هفته رو داریم. تازه پنجشنبه هم من تا ظهر اداره بودم. پس دلیلی نداره از روز تعطیلم استفاده نکنم. خودم دیگه شب جمعه رفتن خونه مامانمو کنسل کردم. بهم اس داد میای؟ گفتم نه. شما تازه از سفر اومدی، منم کلی کار دارم.  برای همین گفتم جمعه ناهار خونه مامانم باشیم و شام خونه مادر مهدی. 

دیگه تند تند ظرفهای صبحانه رو شستم و وسایل رو جمع کردیمو ده و نیم از در رفتیم بیرون. مهدی هم غر میزد که دیر شد!!!!! بعد من گفتم میخوام از داروخانه شهران دوامو بگیرم.  

بعد حرفمون شد و گفت تو داری از وقت خانواده هامون میگیری. گفتم بابا، خانواده یعنی ما سه تا. بعدش هم، من کی باید برم این آمپولهای لعنتی رو بگیرم و بزنم. چه بدبختی داریم به خدا. دیگه من رفتم داروخونه و دیدم صفش طولانیه. زنگیدم به مهدی که مانی رو ببره خونه مامانم اینا. بعد گفتم اینجا خیلی شلوغه. کاشکی تو این فاصله بری بنزین هم بزنی.  

چراغ بنزین از روز قبل روشن شده بود. مهدی گفت خب فردا میزنیم!!!!!! گفتم: آخه فردا صبح تو این ترافیک و مهر و سه تایی میخوایم بریم اداره.  

اینجور وقتها با ترس و لرز بهش پیشنهاد میدم. الان میگین: خب به جهنم، شنبه برین بنزین بزنین.  

ولی اینجوری نیست. چون شنبه اول مهدی رو می رسونیم، بعد مانی، بعد من. دیگه کی بریم بنزین بزنیم؟ ماشین هم باید دست من باشه. چون من زودتر از مهدی بیرون میام. در نتیجه من دیرتر از بقیه میرسم سر کارم. پس نباید اون روز بنزین بزنیم.  

بعد دیگه مهدی از خر شیطون پیاده شد و رفت بنزین زد و اومد دنبال من که دوتا آمپول زده بودم. از بعد از آمپولها تا همین الان ضعف دارم. نمی دونم چه مرگم شده.  

بعد تو راه دوباره همین بحث طخمی پیش اومد و بهش گفتم خوبه که از ثانیه ها برای پیش پدر مادرها مون استفاده کنیم. ولی خودمون چی؟  اونم دلایل خودشو می آورد. گفتم بابا خونه بابای منه، بذار یه ساعت دیرتر برسیم. والا. 

دیگه رفتیم و دیدیم مامانم هم قورمه سبزی پخته. این کجا و آب زیپوی من کجا!!!!! 

داداشم هم با دختردایی بعد از مدتها رفته بودند بیرون!!!!!!!! منم همه اش می خندیدم و خوشحال بودم. چه میدونم. توکل به خدا. تا ببینیم زنداییم کی از خر شیطون پیاده میشه. ناهار خوردیم و بعدش خوابیدیم و با صدای جیغ مانی از خواب پریدیم. پرسپولیس از قشقایی یه گل خورده بود! بابام هم بهش تشر میزد که جهنم که باخته. چرا تو اینجوری میکنی؟  

من و مهدی هم تو اتاق بودیم. مهدی بیدار شده بود و بیرون نمی اومد. اینجوری وقتها باید اصصصصصصلا نریم سراغش. بعدش کم کم بیدار شدم و رفتم دیدم چای حاضره. چای خوردم و مانی هم هی بالا و پایین می پرید. خب این هیجانات برای مانی خوب نیست. ولی از کی یاد گرفته؟ از ننه فرانکی یاد گرفته!!!!! 

قرار بود پنج از خونه بابام اینا بریم خونه مامان مهدی. دیگه ساعت ده دقیقه به پنج راه افتادیم و بازی هم هنوز تموم نشده بود. من گفتم بریم خونه دخترعمه ام که پاسدارانه. مهدی بازم غر زد که الان چه وقتشه. گفتم خب از دی پارسال که جشن دندونی بچه دخترعمه ام بوده، کیف مانی اونجا جا مونده. هر بارم که بهت میگم، همینو میگی. بالاخره کی باید بریم؟ دوباره این بحث نخ نما که نباید از وقت خانواده هامون بزنیم.  

رفتیم مانی رو گذاشتیم خونه مادرشوهرم و بعدش رفتیم پاسداران. خدا میدونه پنج دقیقه ای رسیدیم اونجا. دخترعمه ام چای گذاشته بود و خییییییلی اصرار کرد که برم تو. گفتم نه به خدا کار داریم و دعوام کرد که آشتی تو چرا اینجوری میکنی و چرا مهدی نمیاد بالا و بابا یه چای بیایین با هم بخوریم. شوهرش هم هی اصرار و اصرار. گفتم نمیشه و مهدی کار داره و خواهرش داره میزاد (!!!) و از این حرفها. دیدم بی خیال نمیشن. آخرش گفتم بابا پرسپولیس باخته الان مهدی نمیاد بالا. بیاد هم اوقات همه رو زهرمار میکنه و تو رو خدا بذارین من برم. بچه اش هم عین کوالا چسبیده بود به من! منم تو همون لابی یه کم با بچه اش بپر بپر کردم و یه کم خر سواری (!) کردیم با هم و آخرش اومدم. شوهرش از پنجره داشت با مهدی می حرفید که چرا نمیای و از این حرفها.  

نشستیم تو ماشین مهدی دهن منو صاف کرد که از حق خانواده ام زدی و تا رسیدیم در خونه مادرش و بعد هم گفت منتظر باش هفته دیگه قبل از اینکه بریم خونه مامانت، اعصابتو داغون کنم!!!!!!!!!!!! 

منم اونی که تو دلم بود رو بهش گفتم. گفتم تلافی باخت پرسپولیس رو سر من در نیار. دلت از اونجا پره. 

یه مادر بزرگ داشتم ـ مادر پدرم ـ که چند بار ازش نوشته ام که خیلی بدبختی تو زندگیش کشید. الان که نگاه می کنم بدبختی هاش از این دست بود. باخت فلان تیم و پاگشای جاری عمه ام (که عمه ام خون به جگر همه می کرد) و یه سری بدبختی که کسی تا توش نباشه نمی فهمه. این مادربزرگم اینجور وقتها به زبون لری میگفت:  

هرکه داره دل، سی مه بزنه زار (یعنی هرکی دل داره، واسه من زار بزنه!) 

دیگه خفه خون گرفتیم و رفتیم خونه مادرش اینا. آقا اخماش تو هم بود و منم رفتم نشستم یه گوشه. یه کم حرف زدیم و اونجا هم بحث شد سر حقوق معلم و کارمند بانک. که مادر مهدی شروع کرد به اینکه همه مزایای کارمندهای بانک رو گرفته اند و اینقدر مردم گفتند بانکی ها مزایا دارند که دیگه اونو هم بریدند و الان معلمها بیشتر می گیرند. دو سه بار خواستم باهاش حرف بزنم که دیگه توپش پره. 

من فقط اینو به شماها میگم. چون اون خانم که نه شنید نه خواست بشنوه صدای منو. بابای من با لیسانس، حقوق بازنشستگیش یک میلیون و هفتصد هزار تومنه. بابای مهدی با دیپلم حقوق بازنشستگیش، سه میلیون و خرده ایه. دیگه بگذرین از مزایای دیگه از جمله سالی صد کیلو برنج و همون مجتمع تفریحی شمال و هزار بند و بساط دیگه.  

و بدبختی اینجاست که انگار از بابای مهدی گرفته اند، داده اند به بابای من. چند وقت پیش هم که بحث کرایه شد، به مهدی گفتم بابای بازنشسته من اینقدر میگیره که مجبوره کرایه بگیره.  

اینجور وقتها یاد گرفته ام وقتی مامان مهدی سر دم میشینه هیچی بهش نگم. اونکه نمی شنوه. اون یا هرکی دیگه که عصبانیه و داره از ناراحتی حرف میزنه، نباید مجابش کنیم. چون نمی شنوه.  

دیگه تصمیم گرفتم خفه خون بگیرم و همونجا بشینم. ماهواره هم یه فیلم سراسر استرس داشت نشون میداد که یه عده داشتند از دست یه عده خبیث در می رفتند که من اصلا تحملش رو نداشتم. رفتم یه گوشه نشستم و بعدش رفتم تو اتاق خواهرشوهر وسطی. از شانس دیشب مانی هم با من سر لج بود و هرچی می گفتم جوابمو میداد. گذاشته ام ببرمش خونه گوشمالیش بدم. تا جایی که یه جا خواهرشوهر بزرگه توپید بهش که با مادرت درست حرف بزن. 

مرتیکه دیروز مهدی صداش کرد و گفت بیا فین کن. وقتی فین کرد، برق از سه فاز من و مهدی پرید. از تو دماغش، دو تا دونه ذرت بود!!!! دو روز پیشش کرده بوده تو دماغش و میگیم چرا این کار رو کردی؟ میگه داشتم آزمایش می کردم ببینم چند تاشو می تونم در بیارم!!!!! 

شما ببینین چندتا کرده بوده تو دماغش که حالا منتظر بوده در بیاره ازش!!!!! 

دیگه مهدی تا شب که محل به من نذاشت و منم هیچی بهش نگفتم. خب پرسپولیس باخته به جهنم اسفل السافلین. حالا امشب استقلال بدتر می بازه. اونم به همه تخم مرغهای مرغداریها.  

همه وقت ما چقدره که نصفش بره برای خانواده و بقیه اش بره بابت باخت پرسپولیس و باخت رئال مادرید و ذات الریه کریس رونالدو. 

خلاصه اینا رو نگفتم که ناراحتتون کنم. خواستم بگم بیس فکری مهدی از این چیزها نشات میگیره. اینجوریاست. میخواد یه سری چیزها رو همه اش به جا بیاره. خب اینه که از ماها جا می مونه. یادش میره خانواده اش الان من و مانی هم هستیم. که دیگه ولش کن. بحث کردن نداره. دیشب هم بهش گفتم دخترعمه تو تلگرام نوشته که آشتی تو رفتی و بچه ام همه اش پشت سرت گریه کرده که آشتی رفت آشتی رفت!!!!! اینا رو به مهدی گفتم که جوابمو نداد.  

پرسپولیس!!!!!! بکن نذر ابوالفضل و ببر! ما داریم می میریم از بدبختی و استرس!!!!!!!!!

آقا من خیلی خیلی سرم شلوغه. از صبح این تلفن از دستم نیفتاده و کلی کار هم الان رو میزنه. ساعت بیست دقیقه به چهاره و باید اینا رو به یه جایی برسونم. البته کارهای خودم رو تموم کردم فقط مونده کارهایی که قراره به همکارم کمک کنم.  

برای حسن ختام دستور ماسک کاهو رو میدم بهتون. یه سر بزنید اینجا و بدونید خیلی خیلی مفیده. حتما امتحانش کنید.  

حالا دیروز مامانم یه محلول دیگه ای داد برای پوستم. خودش که میزنه خیلی خوبه. خبرش رو چهارشنبه میدم بهتون. اونم عالیه.



تاریخ : شنبه 10 مهر 1395 | 12:29 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (27) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر