X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. خوبین؟ امیدوارم آخر هفته حسابی استراحت کرده باشین و الان یه عالمه انرژی داشته باشین. هوا هم که گرم شد! بابا مثلا پاییزه!  

 

 

عرض کنم خدمتتون که خیلی دستم پره. کمک کنین که خیلی به کمکتون نیاز دارم. مثل همیشه بهم لبیک بگین که با هم یه کار بزرگ انجام بدیم. با همین دستهای کوچیک.  

خب، چهارشنبه رئیسم زودتر رفت جایی جلسه، منم ساعت چهار رفتم. یعنی همه اش یکربع زودتر. اهل دلاش می دونند ترافیک عصر چه طوری و یکربع زودتر بیرون بیای چقدر خوبه! 

دیگه رفتم مهد و مانی رو برداشتم و رفتیم دنبال مهدی. مهدی کلی بابت کتابش خوشحال بود چون بازتاب خوبی تو اداره اش داشته و مدیرعامل کتاب رو دیده و یه نسخه رو پیش خودش نگه داشته. گفته حتما می خونمش و بعدش باهاش یه جلسه میذارم. نمیدونم اینا تو کارش تاثیری داره آیا یا نه. مهم نیست. مهم حال مهدی بود که خوش بود. که خوشحال بود. که نتیجه زحماتش، یه جا پاس داشته شده بود.  

دیگه تا خونه کلی در این مورد حرف زدیم و خوشحال بودیم. بعد حوالی ساعت پنج و خرده ای رسیدیم خونه که خیلی خوب بود. خب، تمام راه، فقط در مورد کتاب حرف نزدیم. بحثهای دیگه ای هم کردیم. 

خب بحث این روزها، بحث عاشورا و نذری دادنه. نذر همه قبول باشه. من منتها همیشه میگم آخه دیگه چقدر نذری. درسته همه نذر دارند، ولی چرا همه این نذرها باید شکمی باشه؟ چرا باید همه اش بخوریم؟ بعد کلی با مهدی حرف زدیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم که حالا میگم براتون. 

خلاصه تا همون موقع هم قرار بود من واسه تاسوعا عاشورا نذری، سه کیلو گوشت بدم. قبلا وقتی جریان تولد مانی رو گفتم، تعریف کرده ام. که وقتی مانی پنج شش روزه بود، زردی گرفت و همون شب عاشورا حالش بد شد و رفتیم دستگاه گرفتیم و وقتی مانی رو لخت با چشم بند گذاشتیم زیر دستگاه، دلم شکست و نذر کردم هر سال عاشوا سه کیلو گوشت بدم به نیازمند. 

حالا امسال فکر کردم چون کارگرهایی نزدیک خونه مون هستند که خونواده هاشون پیششون نیستند و غذای گرم نمی خورند، بیام چهل پنجاه پرس قورمه سبزی درست کنم و بدم بهشون. بعد هی نشستم فکر کردم و مهدی گفت آشتی تو که دست نداری و اینهمه درد داری. گفتم عیب نداره، دوستام میان کمک میکنند. بعد هی فکر کردم و فکر کردم و یه دفعه یاد یه جریانی افتادم. 

مدیری به نام آقای محمدرضا انتظاریان در منطقه جوادیه شهر بجنورد که قبلا هم در وب یکی از دوستان، ازشون اسم برده شده. و البته شرح این جریان در وبلاگ ستاره دریایی به تفصیل گفته شده. در پستی به نام «نذر آگاهی». 

خلاصه گشتم و این آقا رو پیدا کردم و دیروز کلی باهاش حرف زدم و از مدرسه پرسیدم. 

البته یکی از دوستان ایشون رو از نزدیک دیده و با عملکردشون آشناست. صد و هفتاد دانش آموز تقریبا توی این مدرسه درس می خونند. پسر مقطع ابتدایی. این منطقه مهاجر زیاد داده و به خاطر بافت منطقه ای، بچه ها اغلب بی سرپرست یا بد سرپرست هستند. اغلب پدر و مادرها یا سایه شون رو سر بچه ها نیست یا کلا تو کار خلاف هستند. خب زمینه برای خلاف کاری بچه ها خیلی زیاده. فقر هم زمینه مناسبی رو برای هر کار خلافی فراهم می کنه. 

ولی این مدیر بچه ها رو با چنگ و دندون تو مدرسه نگه میداره و گذشته از آموزش، کلی وقت صرف پرورش و اخلاق بچه ها می کنه. تا می تونه با خیرین ارتباط میگیره و سعی می کنه گاهی بهشون غذا و صبحانه گرم بده.  

این بچه ها اکثر بچه های کار هستند و با خودشون وسیله کار میارن و بعد از مدرسه میرن برای یه لقمه نون، کار می کنند. اون منطقه بسیار سرده و وضعیت سوخت هم افتضاح. خب این بچه ها قطعا لباس گرم ندارند و امکانات آموزشی نظیر کیف و کتاب و دفتر هم که خیلی کمه. 

این دو سه روز به همه اینا فکر کردم و تحقیق کردم با کمک یکی از دوستان و تونستم شماره این آقای مدیر مهربون رو پیدا کنم. باهاشون کلی حرف زدم و بهشون گفتم که منم یه خانواده فرهنگی دارم و مادرم در منطقه محروم درس داره. جایی که بعضی از بچه ها از گرسنگی تو کلاس غش می کردند. این دردها رو از نزدیک دیده ام. و این دردها هنوز هم هست. شاید در منطقه خراسان شمالی با وجود اووووووووون همه پول و ثروتی که آستان قدس رضوی داره، نباید تو اون استان، یه بچه هم شب سر گشنه زمین بذاره ولی فعلا همینه که هست و کاریش هم نمیشه کرد.  

نمیشه ازش هم به سادگی گذشت چون بچه های همین مملکت هستند و اصلا اگه به وضع آموزش اونجا رسیدگی بشه، فردا همین بچه ها بزهکار نمیشن و یه ستاره دریایی هم نجات پیدا کنه، خودش خیلی خوبه. فردا مانی و مانی ها بزرگ میشن و یکی از همین بچه ها که می تونسته مواد فروش بشه، دیگه اهل شده و درس خونده و دست مانی مواد نمیده. حتی دیده شده این بچه ها چون تو محرومیت بزرگ میشن، خیلی قدر امکانات حتی کم رو می دونند و خوب رشد می کنند. از بین اینا می تونه دکترها و مهندسها و آدمهای درست و حسابی دربیاد که به درد جامعه بخورند و فردا دست بچه های ما رو بگیرند. پس همه اینا دست به دست هم میده و این کار الان ما، می تونه آینده خوبی داشته باشه. 

حالا من فکر کردم بیام این نذری رو که دارم، شکمی نباشه. هر سال عاشورا خرج دفتر و کتاب بدم و حتی بگردم یه سری بازاری و پولدار پیدا کنم که بتونم کمکهای بیشتری ازشون بگیرم. بابام پنجشنبه که اینا رو واسش می گفتم گفت: یعنی میخوای با پول نذری عدس پلو، مدرسه بسازی؟ گفتم شاید به نظر فانتزی بیاد. ولی پول دو تا کتاب و سه تا کاپشن و سه تا کیف مدرسه هم دربیاد خوبه. اینا بیشتر میشه. اینجور انرژی ها همه اش تصاعدی میره بالا و هر کدوم از ما از اطرافیانمون می تونیم بیشتر جمع کنیم.  

مثلا بابای خود من ماهی بیست تومن میده به ستاره های دریایی. اینا رو که براش گفتم، گفت سی تومن هم در ماه میدم به اینجا. خییییلی خوشحال شدم. تونستم اولین نفر رو جلب کنم. البته مستلزم  وقت و گذاشتنه. ولی من خسته نمیشم و ادامه میدم. یه ستاره هم به دریا برگرده، خیلی خوبه. 

بعد خودم حساب کردم حدود صد تا صد و پنجاه تومن خرج نذریم میشه. این مبلغ رو میتونم برسونم به این بچه ها. 

اینا کمه ولی خیلی ارزش داره. می تونه با هم یه دریا بشه. خودم خیلی ذوق داشتم. این دو روز هم خیلی با این آقای مدیر صحبت کردم و تو نت هم خیلی در موردشون تحقیق کردم. توکل به خدا. 

اینم لینک مطلبش: 

نذر آگاهی 

من ازتون خواهش میکنم تا می تونید اینو گسترش بدین و اگه در توانتون بود کمک کنید. مطمئن باشید نذر آگاهی کردن، عین خواسته حضرت امام حسینه. چون ایشون به خاطر اصلاح ماها قیام کرد. و این حرکت اینهمه سال ادامه داره. یه کم فکر کنیم و ببینیم تو این روزها چقدر داره به این عمل پرداخته میشه. ما اندازه خودمون قدم برداریم. 

خلاصه این از این. 

چهارشنبه شب قرار بود داداش بزرگه و پسرخاله مجرد بیان خونه مون که مهدی من و مانی رو پیاده کرد و رفت خرید. مانی هم یه کم بازی کرد و بعدش با هم رفتیم بالا و من رفتم قیمه پلو و سالاد یونانی درست کردم و دستی به خونه کشیدم. مهدی هم تی و جارو کشید همون نشیمن و آشپزخونه رو. چای دم کردم و مهمونها اومدند. داداش بزرگه عاشق پسته تره و اونم آورده بود که البته خودمونم داشتیم.  

بعد شام خوردیم و من بعدش ظرفها رو چیدم تو ماشین و بقیه رو شستم. بعد از شام هم یه کم بیدار بودم و بیهوش شدم.   

اونا هم ظاهرا تا سه و چهار صبح بیدار بودند و بازی کردند. داداش بزرگه هم روزه گرفته بود.  

پنجشنبه صبح بیدار شدم مانی رو هم بیدار کردم و وسایل رو جمع کردم و رفتیم دوتایی یه دونه نون بربری خریدیم و رفتیم خونه مامانم اینا. صبحانه رو با اونا خوردیم و در مورد نذر آگاهی هم با بابا حرف زدم و اونم داشت گوش میکرد. همیشه اینجور وقتها با دقت فقط گوش میده. منم که ورررررراج. هی گفتم و گفتم و گفتم. 

بعد مانی رو گذاشتم اونجا و رفتم ماساژ. این بار پشتم همچنان دردناک بود و پشت پای چپم هم گرفتگی داشت. یه خانم مسنی هم اومده بود برای ماساژ. خیلی رعایت کردم و سعی کردم کمتر داد و فریاد کنم. ماساژ یه محیط آرومیه و از این آهنگهای آرامبخش شرق آسیا هم میذارند. ولی من عین چی درد می کشیدم و داغون میشدم. ماساژور گفت برات بادکش بندازم؟ گفتم بنداز.  

چند تا انداخت. و شما می دونین اگه اون منطقه دردناک باشه، جای بادکش کبودتر میشه. که روی کتف راستم تقریبا سیاه شده. ولی من امید دارم که خوب میشم و خدا کنه دوشنبه شب ماساژ بسته نباشه و بتونم برم و یه بار دیگه ماساژ بگیرم بلکه این گرفتگی ها بهتر بشه. 

بعدش له و لورده رفتم پاساژ فرهنگسرا و واسه مانی گز خریدم که دو روز بود دلش میخواست. بگذریم که وقتی آوردمش خونه، دیدم نوقاست، نه گز! منتها به روز خودم نیاوردم و چون شکل هم هستند، دادم مانی خورد!!!! اونم نفهمید!  

اومدم خونه و مامان آبگوشت گذاشته بود دلتون نخواد. آبگوشت رو خوردیم و بعد از ناهار پسرخاله مجرد حاضر شد برگرده کرمانشاه برای کاری. قراره بهش خبر بدن امروز و فردا بابت کاری. اگه درست بشه به امید خدا (الهی خیر باشه) وسایلش رو بیاره تهران و خونه عموم رو اجاره کنه. تا خیر در چی باشه. 

دیگه اون رفت و داداش بزرگه ام بیرون بود که برگشت و ماها هم خوابیدیم. عصر با بوی عطر بیدار شدیم! آقا داشت تیپ میزد که بره به دختردایی برسه! چند روز پیش هم مامانم زنگیده به زندایی و گفته بیایین این چند روز تعطیلی. اونم گفته فکر نکنم بشه بیام. دخترها میخوان بیان کرمانشاه. حالا خودم هم امروز یه زنگی بهش میزنم و دعوتش میکنم. داداش میگه یه کاری کنیم رابطه دوباره جوش بخوره!!!!!! 

دیگه من ظهر اینقدر آبگوشت خورده بودم حالم از خودم به هم میخورد. اینهمه آدم گرسنه، اونوقت چه جوری اونهمه خوردم. واقعا خجالت داره. 

دیگه بازی فوتبال شروع شد و منم شال و کلاه کردم برم پیاده روی این چربیهای بیعاری آب بشه. راه افتادم از بالای شهران رفتم به طرف شهرزیبا. قدم به قدم تکیه و هیات و چای و شیرکاکائو و بساط خوردنی. و البته صدای نوحه هم چه ازتو تکیه ها و چه از ماشین مردم به هوا بود. حتی یه جا، یه گوساله رو بسته بودند به درخت. یحتمل همین روزها خدمتش می رسند و یه غذای توپ باهاش درست می کنند. قبول باشه از همگی. 

دیگه رفتم و رفتم تا رسیدم به شهرزیبا. رفتم سراغ پرده که چیز دندون گیری گیر نیاوردم و برگشتم. دیگه تا بیام به زیرگذر قبل همت برسم، چند تا ماشین خواستند محبت کنند و سوارم کنند که گفتم دارم پیاده میرم. حتی شاید باورتون نشه که یکی از ماشین ها، نفت کش بود!!!! راننده هم یه آقای موسفید. البته حرف بدی نزد و گفت میخواین برسونمتمون؟ گفتم ممنون، پیاده میرم!
دیگه نفت کش دنبالمون نیفتاده بود که افتاد! جلوتر یه خانم مهربونی پیشنهاد داد که گفتم میخوام پیاده برم. دیگه تا در فرهنگسرا رفتم و دیدم دیگه جون ندارم. ماشین گرفتم تا در پارک شهران. مامان و مانی اونجا بودند. یه کم نشستیم و بعدش رفتیم خونه. مهدی اومد رفتیم پاساژ خیابون یکم مانتو بخرم که به حول و قوه الهی دیدم وضع سایزم داغونه و برم یه هفته دیگه بیام. ببینم این یه هفته غیرت دارم وزن و سایزم رو کم کنم. البته اون مواردی که تو میزغاذای سورملینا گفته شده رو عمل کنم و صد البته باید پیاده روی و سالاد رو بیشتر کنم. 

دیگه شب برگشتیم خونه و مامان ماهی درست کرده بود. ماهی رو خوردیم و برگشتیم خونه مون. 

شب هم بازی ایتالیا و اسپانیا بود و مساوی شدند و منتها قبل خواب سر یه کل کل مسخره که همه اش آبکی و واسه خنده بود، آقا مهدی ما رو به یه شیشکی مهمون کرد و پشتشو کرد و خوابید!!!! 

صبح جمعه زود بیدار شدم و یه ساعتی بیدار بودم و دوباره خوابم برد. ساعت نه و نیم پاشدم دیدم مهدی چای گذاشته و گفت پاشو چقدر می خوابی. پاشدم صبحانه خوردیم و ناهار قیمه پلو مونده بود. رفتم پیاده روی و خییییییلی درد بدن داشتم. هم جای بادکش ها درد میکرد هم جای ماساژ. خدایا همه مریض ها رو شفا بده. من دیگه درد شده جزئی از وجودم. یه بار چند سال پیش براتون نوشتم که اگه این روزها اسم فامیل بازی کنم و از دال باشه، برای اعضای بدن می نویسم «درد» . البته نظر شما هم محترمه!!!!!!!!! 

ساعت یازده قرار بود دو تا از دوستامو ببرم انبار پسرخاله که بردمشون و یه کم بعدش برگشتم خونه. مهدی و مانی رفتند حموم و دستی به آشپزخونه و یه طبقه یخچال که آبلیمو ریخته بود کشیدم و یه کم به سالاد یونانی که مونده بود اضافه کردم و ناهار خوردیم و مهدی رفت خوابید. 

بیدار موندم و در مورد این مدیر و مدرسه بیشتر تحقیق کردم و بعدش هم فیلم 360 درجه رو دیدم که قشنگ بود. مهدی خواب بود و البته قبلش گفته بود ساعت پنج از در میریم بیرون. منتها اینقدر قشنگ خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش  کنم. پنج و خرده ای بیدار شد و کلللللللی عصبانی شد که چرا بیدارم نکردی؟ گفتم خب خواب بودی. 

بعدش هم یه کلمه باهام حرف نزد و یه چیزی ازش خواستم که جوابمو نداد. ما هم هیچی نگفتیم و حاضر شدیم بریم. خب من خرم که فکر کردم یه روز تعطیله و می تونه ظهر بخوابه. حالا گیرم نیم ساعت دیر برسیم خونه مادرش اینا. ولی خب، این خودش میخواد زود بره. به خدا اونا تقصیری ندارند. تو راه هم یک کلمه باهام حرف نزد. رسیدیم اونجا. خواهر کوچیکه اونجا بود چون شوهرش اینا از صبح نذر داشتند و بعد از نذر اومده بود اونجا. ولی برادرش نبود و خواهر بزرگه اش هم دو سه ساعت بعد از ما رسید.  

خب حتما کار داشته اند. حتما جایی درگیر بوده اند. این یکی فقط اینجوریه. اونجا هم که بودیم باهام حرف نزد! شما ببینید من چه شکنجه ای میشم جمعه عصرها که میرم اونجا. محل سگ بهم نمیذاره و منم می شینیم. یا با اونا حرف میزنم یا سرم تو گوشیه. یکی دو بار مثلا ازم تعریف کرد جلوی اونا ولی باهام حرف نزد! شب هم که طبق معمول پشتشو کرد بهم خوابید.  

عیب نداره. هرچی بیشتر این کاررو می کنه، بیشتر خودش و خانواده اش رو از چشمم میندازه. انگار پادگانه که راااااااس ساعت پاشیم بیاییم اونجا. بارها پیش اومده که فیلم نصفه نیمه مونده ولی ما رو بلند کرده برده اونجا. آخه چرا؟  

مهم نیست. شما هم کامنتی در این باره نذارید. به نسبت کارهای بزرگی که داریم با هم انجام میدیم اینا هیچه. این آدم که درست نمیشه تو این زمینه. منم نمیخوام بیشتر از این حرص بخورم. دیگه جسمم به اندازه کافی داغون و انقباض عضله هام نابودم کرده. حرص هم بخورم بدتر میشم. بدن من باید سالم باشه. کارهای بزرگی میخوام باهاش انجام بدم.  

خب من یه بار دیگه شماره کارت آقای محمدرضا انتظاریان رو میدم: 

6679    5575    9972    6037 

خودم خیلی دلم میخواد برم چند تا بازاری و پولدار رو ببینم و ازشون درخواست کنم کمک کنند. دیروز به مهدی گفتم من اگرم مسیحی بودم، می تونستم راهبه بشم و این ده اون ده برم اعانه جمع کنم. از نه  شنیدن، ناراحت نمیشم و تلاشم رو می کنم. نتیجه کار برام مهمه. یه ستاره دریایی هم یه ستاره دریاییه. 

دست حق به همراهتون. نذوراتتون هم قبول باشه.



تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 | 11:22 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (27) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر