X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام.  

صبح بخیر 

من اومدم. (خی چی کار کنیم!) 

یاد اون روزها بخیر که روزهای زوج می نوشتم. چون فردا و پس فردا تعطیله، دو خط می نویسم. البت پنجشنبه شیفمه و یحتمل باید یه سر بیام. کم هم شد، دیگه ببخشید. 

 

 خب، ممنون از همگی. انرژی های قشنگتون به من رسید. امروز صبح با آقای انتظاریان عزیز در تماس بودم که گفتند ششصد هزار تومن جمع شده که ایشون حدود هشتصد هزار تومن برای بچه ها کتاب و لوازم التحریر خریده اند. البته ششصد رو داده اند و بقیه اش مونده چون فروشنده دوست آقای انتظاریان هستند و بعدا ازشون می گیرند. فاکتور رو قراره از طریق تلگرام برام بفرستند که میذارم تو وبلاگ ستاره های دریایی.

حالا گذشته از اون، خودم دنبال یه سری ملزومات دیگه هم هستم. مثلا امروز صبح یه عزیزی تو خصوصی پیغام داده بود که انتشارات داره و می تونه برای بچه ها کتاب های غیردرسی تهیه کنه. دیگه با ایشون در تماس هستم از صبح و آمار رو تو وب خود ستاره های دریایی میدم.

این مدرسه تا کلاس چهارم داره و بعدش بچه ها میرن یه مدرسه دیگه. قرار شده اسم کتابها رو بگیم به آقای مدیر و ایشون هم اگه تایید کردند بگیم اون دوست بزرگوار برای بچه ها کتابها رو بفرستند. 

این از این. البته سعی می کنم از این به بعد شرح اینا رو تو همون وبلاگ ستاره های دریایی بگم. منتها چون تنورش داغ بود، گفتم زودتر خبر بدم بهتون.  

به هر حال ممنون از همه عزیزانی که پول واریز کردند یا به صورت غیرنقدی میخوان کمک کنند.  

یه چی بگم. بچه که بودم، مثلا جایی سیلی، زلزله ای می اومد، بعد اخبار میگفت فلان قد وجه نقد کمک شده بهشون. من بچه که بودم، «وجه نقد» رو «بچه نقد» می شنیدم. و هی با خودم فکر میکردم اونا الان بچه میخوان چه کار که براشون می فرستند. گاهی فکر شاید می کردم برای کسانی که بچه نداشتند، بچه می فرستند!!!!!!!!!! 

شنبه تا عصر اداره بودم و چهار رو ربع آژانس گرفتم رفتم خونه. بگذریم که اژانس سه بار کنسل کرد چون مسیر دور بود و راننده ها قبول نمی کردند! آخر سر یکی قبول کرد و منم رفتم خونه. مانی خونه مادر مهدی بود و مهدی هم میرفت اونجا. منم رفتم به خلوتم برسم.  

رسیدم خونه و لباسمو عوض کردم و این روزها چون رژیمم، داشتم از گشنگی می مردم چون ناهار نون و خیار و گوجه خورده بودم. دیدم الان می میرم از گشنگی. یه کم قیمه پلو مونده بود که اونو خوردم. دو تا هم کپه عربی خاله بهم داده بود که از فریزر درآوردم و سرخ کردم خوردم. کم بود مقدارش. بعدش نماز مغرب رو خوندم و رفتم پیاده روی. تقریبا چهل و پنج دقیقه راه رفتم و خیابونا و کوچه های خلوت تو این ایام چقدر شلوغ هستند. گله به گله و کوچه به کوچه پرچم سیاه زده اند. هرکی هر جور دوست داره رفتار کنه. ولی بدیش اونجاییه که این طبل های بزرگ رو میارن. انگار واااااااااقعا جنگه. به خدا اینجا شهره، تو همین کوچه ها و خونه ها، یه سری مریضند، باید استراحت کنند. آخه چرا اینقدر مردم آزاری؟ از در هر هیاتی که رد میشدم، طبها رو که می دیدم، تنم می لرزید. بچه بودیم فقط سنج بود نهایت.

چهل و پنج دقیقه راه رفتم و شهرام ناظری گوش کردم و کلی هم با رفیقم حرف زدم و آخرش یه کم خیار و گل کلم و کیک برای مانی و شیر کم چرب برای خودم خریدم و برگشتم خونه. گل کلم و خیار رو شستم و یه عالمه سالاد درست کردم و یه کم خوردم و یه کم واسه ناهار یکشنبه ام گذاشتم. بعدش نماز عشا رو خوندم و دوش گرفتم و فیلم شب واقعه رو دیدم. 

ولی چه دیدنی. اییییییینقدر دسته رد شد و اییییییینقدر رو این طبلها محکم کوبیدند که مجبور شدم فیلم رو با هندزفری ببینم! تازه بازم صداش می اومد. بدبخت به کسی که مریض داره. از صدای طبها شیشه ها می لرزید گاهی.  

البته این مخصوص این روزها نیست. مال فرهنگ همیشگی مونه. ما همونهایی هستیم که یه تولد بیست سی نفری می گیریم و یه آمپری فایر میاریم سه متر! بعد تا سر کوچه صدای موزیکمون میره و همه مردم باید ما رو تحمل کنند چون معتقدیم همین یه شبه! خودمون هم تو اون جشن اینقدر عصبی میشیم که خیلی از مهمونیا و جشنها، منجر به دعوامیشه از بس که آلودگی صوتی داریم. یا وقتی مراسم ختم داریم، هفت روز صدای قرآن رو از صبح تا شب با آخرین فرکانس بلند می کنیم تا همه رو به زور تو غم و عزای خودمون شریک کنیم و حالا یکی بیاد اعتراض کنه، شکمش رو پاره می کنیم که تو از قرآن بدت میاد مگه؟؟؟؟؟؟ 

و از همه اینا غم انگیزتر، وقتی میخوایم خونه بخریم یا اجاره کنیم، همه اش مواظبیم نزدیک مسجد نباشه! چرا؟ چون متاسفانه خیلی وقتها این مراسم عزاداری و عبادات، با صدای بلند از بلندگوی مسجد پخش میشه. خونه دوستم روبروی مسجده. میگه وقتی مراسم داخلی مسجد برقراره و مثلا ختمه، بلندگوهای داخل مسجد ایییییینقدر صداش بلنده که ماها آسایش نداریم. مثلا یه روز تعطیل آدم میخواد ظهر بخوابه، یه مراسم ختمی دو تا چهاره. بعد صدای بلندگوی داخلی، نمیذاره اینا بخوابند.  

خب واقعا چرا؟ آدم باید دوست داشته باشه خونه اش نزدیک مسجد باشه، مسجد باید یه محیط آروم باشه. آدم باید دوست داشته باشه خونه اش نزدیک هیات باشه. ولی چرا دوست نداریم؟ چون اذیت میشیم. کاشکی فرهنگمون یه جوری باشه که از این مصادیق دینی و مذهبی، آرامش بگیریم. من خودم همیشه تنهایی نماز می خونم و عبادتهام، فردیه. ولی یه مدته دلم میخواد برم نماز رو جماعت بخونم. حس خوبی بهم میده. بعد با خودم هی فکر کردم که چرا این چند سال نرفته ام نماز جماعت. و به همه این چیزهایی که براتون نوشتم فکر کردم.  

یه زمانی سالهای خیلی خیلی دور با دوستم میرفتم مسجد. اینقدر از اول تا آخر میگفت اینجوری وایسا، مهرتو اینوری بذار، موهاتو بکن تو، اون جوری ذکر بگو، که دیگه نرفتم. گفتم ول کن عامو، همین تو خونه خودم بخونم بهتره. لااقل آرامش دارم و یکی دائم انگولکم نمی کنه. 

القصه. 

یادم بود دو تا تخم مرغ دارم تو یخچال که تاریخش مال هفده مهره. گفتم روز آخرشونه و اینا رو بپزم فردا ببرم اداره بخورم. اومدم قابلمه رو از تو کابینت دربیارم که دستم خورد و یکیش شکست! اون یکی رو گذاشتم تو قابلمه و رفتم پی دیدن فیلم شب واقعه. موضوع فیلم، جنگه. یه سری فیلمهای جنگی رو دوست دارم. مثل دوئل و از این دست فیلمها. باید ببینیم و بدونیم اون سالها چی به سر غربیا و جنوبیا اومده. البته من خودم مدتی کرمانشاه بودم و از نزدیک بدبختی های جنگ رو دیده ام. ولی بمب باران هوایی یه چیزه، اینکه دشمن پشت دروازه های شهرت باشه، یه بدبختی مافوق تصوره. گذشته از کشتار و قحطی و نابود شدن شهر، دخترها و زن هایی که به دست نامردهای متجاوز افتادند یه چیزیه که آدم تو خلوت هم نمی تونه بهش فکر کنه.  

خلاصه فیلم رو دیدم و وسط فیلم یه دفعه صدای ترکیدن اومد. حالا فکر کن داری فیلم جنگی می بینی، یه دفعه صدای ترکیدن از تو خونه بیاد. اول فکر کردم فیوز پریده. خب دیدم لامپها روشنه! گفتم پس فیوز نیست. رفتم دیدم آخ آخ آخ. آب تخم مرغ تموم شده و اینقدر به دادش نرسیده ام، که ترکیده! هر تیکه اش هم یه گوشه افتاده بود!!!!!!!!! 

کلا وقتی قرار نیست چیزی رو بخوری، نباید بخوری. گفتم آشتی خانم بفرما. کمتر بخور. شاید یه نشانه ای باشه از نخوردن. وقتی سیری، چرا بیخودی شکمت رو پر می کنی. شاید هم تخم مرغها فاسد شده بود. البته سالم بود ولی یه خیری توش بود که نباید می خوردمش. فقط میخواست قابلمه نازنینم به فنای عظما بره!

دیگه از ساعت هفت و نیم تا یازده و نیم صد تا هیات و دسته رد شد و شاید ساعت از نه و نیم گذشته بود که مهدی با مانی اومدند خونه. مانی که طبق معمول خواب بود و مهدی بغلش کرده بود. وسایل رو ازش گرفتم و مانی رو برد سر جاش خوابوند. بعد رفت پایین و یه دسته گل رز قرمز آورد بالا گذاشت گوشه میز. ازش تشکر کردم و چند کلمه هم باهاش حرف زدم ولی جوابمو نداد!!!!! هنوز کینه دیروز به دلش بود. که چرا زودتر بیدارش نکرده ام!!!! منم یه کم غر زدم از سر و صدای دسته ها چون تی وی رو هم مجبور شدیم با صدای خیلی خیلی بلند گوش بدیم! من که دیگه آخرش از خیرش گذشتم. بعد دیدم هرچی من میگم، مهدی جواب نمیده. منم رفتم خوابیدم.  گل ها رو هم گذاشتم تو گلدون و کنار پاتختی خودم گذاشتم. تا صبح همه اش بوی ملایم گل می اومد. این بو به شدت منو می بره روز معلم که بچه ها واسه مامانم کلی گل می آوردند سالهای قدیم. به خصوص گلهای باغچه خییییییلی خوشبو بودند. یه شاگرد مو فرفری هم داشت که تابستونها هم هر روز واسه مامانم گل می آورد. تا یه بار مامانم قانعش کرد که لزومی نداره هر روز اینهمه راه بیاد و گل بیاره. چقدر بچه ها پاک و زلالند.

دیروز اومدم اداره و تو نت گشتم دنبال کیف مدرسه ای ببینم میشه تعداد زیاد و عمده ولی با قیمت کم بخریم که طرف گفت دیگه زیر بیست و دو سه تومن کیف نداره و اگرم باشه یه ماهه داغون میشه. فعلا از خیر کیف گذشتم. حالا یه بار باید برم انبار پسرخاله. ببینم تو لباس زمستونیهای پارسال شاید چیزهایی داشته باشه که حالا از مد افتاده باشه و تو تهران نپوشند. ولی همین که لباس گرم باشه خوبه. ازش بگیرم و مثلا قسطی بهش پولش رو بدم. فقط می مونه مشکل ارسالش که باید ببینم از ترمینال غرب، اتوبوس میره برای بجنورد، اگه بره که ببرم بدم ترمینال یه اتوبوسی ببره. البته قاعدتا باید ترمینال شرق داشته باشه. خدا کنه ترمینال غرب هم داشته باشه که بتونم ببرمش. تا هوا سرد نشده، ده دست لباس هم بره، خودش خوبه. ده تا ستاره دریایی امسال کمتر سردشون بشه. 

البته خود پسرخاله پارسال دم عید یک میلیون و نیم از خودش داد به یه خیره. منتها الان وضعیت مالیش قاراشمیشه و انبار خورده به خنسی و کل بازار داغونه. بازاریا می دونند چی میگم. الان اونور هم داداش بزرگه همینقدر می ناله و اینا همه از تبعات اون هشت سال گل و بلبله با اون تورم های نجومی و اون همه بدبختی که یکی دو ساله داره خودشو نشون میده. 

خلاصه اینجوریا. دیگه تا عصر اداره بودم و بعدش رفتم دنبال مانی و بعد دنبال مهدی. که سوار شد و هیچی حرف نزد و بازم تو لک بود!!!! که البته منم برام مهم نیست و یه زمانی خودمو جر میدادم و دق می کردم و غصه میخوردم. الان برام مهم نیست و حواله میدم به همون دو تا تخم مرغ که ترکیدند! از بس همه چی رو بهشون حواله میدم، بالاخره تاب نیاوردند و ترکیدند!!!!! 

دیروز که تو راه داشتیم می رفتیم، داداش کوچیکه زنگید که آشتی، من شب میخوام برم خونه مامان اینا. چون مامان فردا داره میره کرمانشاه، برم مامان رو ببینم. بعد چند تا عکس هم از کپل خان فرستاده بود که دلم ضعف رفت. ارتباط قطع شد و تو اون فاصله به مهدی گفتم داداشم شب داره میره خونه مامان اینا. گفت به سلامتی.  

یعنی ما نمیریم.  

گفتم سرت سلامت. البت تو دلم. بعد شماره خونه داداشم رو گرفتم و گفتم ما خیلی کار داریم امشب! کسی قراره چیزی برای مهدی بیاره. (خدا منو ببخشه) منم کار دارم. ان شاءالله یه بار دیگه. 

تو دل خودم هم مرغ و جوجه بود برم مامان رو ببینم. خب، داداشم در پی تاکتیکی که در پیش گرفته، میخواد هر چند هفته یه بار بره کرمانشاه. از صبح دیروز تا عصر هم برنامه همین رو داشتیم. به مامانم اینا گفته بریم کرمانشاه. مامانم گفته ما تازه دو هفته پیش اونجا بودیم. اینم گفته خب باید بریم که ارتباط از سر گرفته بشه. بعد به بابام گفته بیا، اونم گفته من نمیام. تا خواستگاری رسمی نباشه نمیام. داداشم هم گفته: خسته نباشی بابا. اون موقع خواستگاری که دیگه کار تموم شده. الان باید بریم که کار رو جوش بدیم. بابام هم گفته نمیام! 

داداشم دیروز پشت تلفن گله میکرد که بابا چرا برای ماها یه قدم برنمیداره. منم گفتم خودت میدونی. ولی الان رفتن فایده نداره. چون دختردایی ها دارند این چند روز میرن کرمانشاه و دخترها که خونه باشند، شما نمی تونید برید خونه زندایی. پس دستتون کوتاه میشه. داداش هم گفت: آشتی. ما میریم اونجا،  تا خاله ها ما رو که دعوت می کنند، زندایی اینا رو هم دعوت می کنند. من خودم اینجا دختردایی رو می بینم و باهاش قرار میذارم. میخوام ارتباط با زندایی ادامه داشته باشه. یه بارم ببینیمشون خوبه.  

به داداشم گفتم که خودم شنبه شب زنگیده ام به زندایی و دعوتش کردم بیاد تهران. گفتم کرمانشاه دسته و هیات آنچنانی نداره. شما بیا تهران. (چون میدونم اینجور چیزها رو دوست داره.) گفت والا دوست دارم بیام چون حوصله ام تو خونه سر میره ولی خب دخترها دارن میان. که تعارفش کردم که با دخترها برگرده تهران. 

داداشم هم گفت حالا معلوم نیست با دخترها برگرده. ما ولی بریم! زندایی هم آدم بی کس و کاریه!!!!!! چهل ساله بیکسه. ما باید به دادش برسیم. 

که دیگه از اون حرفهای مفته. یعنی چی یارو بی کسه؟ اینهمه کس و کار داره. طرف با خواهر و مادر خودش هم رفت و آمد نمی کنه، حالا ما که قوم شوهرشیم بد بودیم (که نبودیم) ولی یارو کلا نه دوستی داره، نه میخواد داشته باشه، نه مهمونی خونه اش میده. این یه سال و نیم هم که دایی فوت کرده، خاله ها هی دعوتش می کنند و شام و ناهار و اونم میاد میخوره و میره. سالی یه بارم بقیه برن خونه اش که نمیرن. چون دعوت نمی کنه. برن هم خودشون باید پاشن کار کنند چون خانم میگه من بلد نیستم و نمی دونم چه کار کنم.

حالا یه بار سر فرصت دلم میخواد اینو به داداشم بگم که همونطور که زندایی رو همونجوری که هست می پذیری، بابات رو هم همینطوری بپذیر. نمیشه که هی فکر کنیم صد پشت غریبه تر اگه بده، ما خوب باشیم. ولی نزدیکان خودمون رو هی بخوایم اصلاح کنیم!  والا!

بعدش هم با مامانم حرفیدم که مادر من، خب پاشو برو کرمانشاه، الان خواهرهات زنده اند و هستند و اینهمه هم بهت احترام میذارند. آخه مامانم حس خوبی نداره از رفتن. میگه فایده نداره و زنداییت قبول نمی کنه در نهایت. گفتم شما برو تلاشت رو بکن. فردا اگه نشه، داداشم نگه شماها نیومدین. بذار ما تا جایی که می تونیم قدم برداریم. (اینقدر قدم برداشتیم، خشتک پاره شد دیگه!!!) 

حالا فکر کنین داداشم الان نسبت به فامیل گارد گرفته که اینا تو کار من دخالت می کنند و از این چرت و پرتها. بعد از اونور خاله بزرگه به مامانم زنگ زده که تو رو خدا این چند روز بیا! مامانم گفت دلم میخواد بیام، ولی پسرم نمیاد. (مجبور شده اینجوری بگه.) خاله هم گفته بابا بیایین، من میخوام زندایی اینا رو پنجشنبه شب دعوت کنم، شما هم باشین.  

یعنی میخوام بگم خاله ها هم حواسشون هست که داداشم و مامانم چرا اینقدر دارند زود به زود میرن. به روی مامانم نمیارن ولی هر بار مامانم میره، زندایی رو با مامانم دعوت می کنند. حواسشون هست و میخوان یه کاری ولو کوچیک انجام بدن. حالا داداشم نسبت به اینا بدبینه که امیدوارم عاقل و بینا بشه.  

خلاصه این از این.  

روز جمعه که رفتم دنبال دوست ناخن کارم، بوی قورمه سبزی مامانش تا سر کوچه میرفت. دیگه همون موقع ناهار مامانش برام کنار گذاشته بود و شنبه هم حتی آورده بودند در خونه که من نبودم و رفته بودم پیاده روی. دیگه دیروز قبل از اینکه بریم خونه، رفتیم دو ظرف برنج و قورمه سبزی رو ازش گرفتیم و بردیم خونه. گفتم خدایا شکرت. امشبم شام نپزم، غنیمته. دیگه رفتیم خونه و مهدی اینا خونه موندند و من رفتم بیرون.  

برگشتم یه کم برنج کته کردم و رفتم حموم. مهدی رو کاناپه خواب بود. شاید مریض بود. حرف که نمیزنه. 

بعدش نزدیک شام که شد، رفت تو اتاق رو تخت خوابید. واسه مانی شام آوردم و خورد و خودم هم یه کم خوردم. بعدش مانی ازم در مورد هیات پرسید و گفت میخوام برم ولی لباس سیاه ندارم. گفتم مهم نیست. مهم اینه که امام حسین رو دوست داشته باشی و رفتارت مثل اون باشه. گفت: امام حسین چه جوری بوده؟ گفتم مهربون بود و به همه محبت میکرد و به کسی بدی نمی کرد. بعد گفتم میخوای بری هیات؟ گفت: آره. گفتم باشه. 

با وجود اینکه هرگز هیات نرفته ام و پشت دسته نبوده ام، ولی گفتم باشه مانی رو ببرم. (به همه کسانی که هیات میره و دنبال دسته هستند نهایت احترام رو میذارم.) به مهدی گفتم که گفت من نمی برمش. حالم خوب نیست. 

به دوستم زنگیدم که هیات داره. گفت آشتی بیا. گفتم پس بذار شام مانی رو بدم، میارمش. گفت بابا خرج میدیم. بیا شام هست.  

قطع که کردم گفتم مانی می برمت هیات. مانی هم گفت: من نمیام هیات!!!!!!!!! 

از بس که تنبله! دیگه نهایت یکی دو بار پشت پنجره دسته رو دید. خلاصه اینجوری. دیگه جمع کردم و شستم و مسواک و لالا. 

متاسفانه دیشب یه خواب خیلی خیلی بد دیدم و ساعت سه از خواب پاشدم. خیلی حالم بد بود. دعا  کردم و از خدا خواستم به خیر بگذرونه. دیدم آروم نمیشم. پاشدم نماز خوندم و بالش و لحافم رو آوردم رو جانماز خوابیدم. گفتم شاید اینجوری آرومتر بشم. تو رختخواب که به جز «پشت»، چیزی نصیبم نمیشه. همین جا رو جانماز بخوابم بلکه آروم بشه. خوابم برد و این بار خواب دیدم همه همسایه های مادرپدرم اومده اند تو حیاط جمع شده اند. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. هی دعا کردم که خدایا خودت کمک کن. خودت به خیر بگذرون. 

صبح که اومدم، یه مبلغ خیلی ناچیز ریختم به حساب مدرسه.  

خدایا خودت مواظب همه باش. 

خوبه خواستم دو خط بنویسم ها!!!!!!! 

خب، دیگه من برم. دست همه تو دست خدا. نذر همگی قبول باشه. خدا از همه قبول کنه و به همه برکت بده.


پی نوشت:

مامان اینا ساعت دوازده شب صحیح و سالم رسیدند کرمانشاه. خدا رو شکر.



تاریخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 11:36 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (11) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر