X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر. ساعت نزدیک ده صبحه. خیلی درگیر کار بودم این دو روز. وگرنه دیروز میخواستم بنویسم. تو اداره کارم زیاد شده. 

خوبم شکر خدا. دو روز پیش صبح پاشدم و دیدم دوباره شب سرم از رو بالش افتاده و کتف و شونه چپم داغونه. مشکل خوابیدن منه. شب، رو کتف و شونه ام میخوابم. فکر کنم دیگه باید خودمو ببندم به تخت، که غلت نخورم!!!!!! 

 

 

خب یه عالمه حرف از هفته پیش مونده بود و یه عالمه هم این هفته. به خصوص که این هفته مانی رو برده ام مشاور. ولی دیگه اسم خدا رو آوردم و شروع کردم به نوشتن. ببینم تا کجا میشه نوشت. 

عاقو من یادم رفت بگم اصلا چرا نرفتیم خونه خاله های مهدی واسه تاسوعا و عاشورا.  

مهدی پنج تا خاله داره که دیگه شماها میدونین که رابطه ندارند با هم. قهر نیستند ولی خب مثل ماها هم نیستند که به هر بهانه ای بخوان هم رو ببینند که به خودشون مربوطه. دیگه کسی بمیره خدای نکرده یا عروسی باشه یا چی بشه. در حالت عادی به هم سر نمی زنند. این چند سالم اونا نذر داشتند و مهدی نمی رفت. گاهی مامانش اینا می رفتند البت. دیگه امسال مهدی گفت میخوام برم خونه خاله ام. خاله سومی مهدی خییییییلی مهدی رو دوست داشته قبلنا. از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه که یه جورایی دلش بوده مهدی دخترش رو بگیره. دخترش هم یه دختر نسبتا تپل و سفید و قدبلنده. دختر خوبیه ولی اون وقتها مهدی موقعیت ازدواج نداشته و کلا هم قصد ازدواج نداشته. به شدت میخواسته بره خارج. حتی با واسطه خاله اش یه جورایی پیغام می فرستاده یا مثلا گاهی مهدی میرفته به دخترخاله اش عربی درس میداده چون ظاهرا درسش ضعیف بوده و اونا هم فکر کرده بودند شاید مهدی می خواسته. اون وقتها مهدی سرباز بوده و گاهی که اونجا می مونده واسه درس، شب نگهش میداشته اند و خاله صبح زود پا میشده پوتینهای آقا رو واکس میزده و شوهرخاله هم می رسوندتش پادگان!!! یا مثلا دخترخاله، نذری که درست میکرده، روش می نوشته مهدی! 

ولی ظاهرا آقا مهدی پا نمیده و البته اینم بگم که خانواده مهدی اصصصصصلا با این خاله آبشون تو یه جوب نمیره. یعنی خواهربزرگه مهدی کلا با این دختره مشکل داشته ولی از حق نگذریم مادر مهدی از خاله خیلی آرومتره. من تا حالا ندیده ام بهش بی احترامی کنه. خلاصه این شمه ای از روابط اینا بود. من همون یکی دو سال اول که ازدواج کرده بودم، از هیچی خبر نداشتم. البته بگم ها، برام عجیب بود که مهدی اینا با فامیلشون سرد هستند. و اینجا بگم که فکر میکردم مقصر اینا هستند چون میدیدم بقیه یه کوچولو رفت و آمد می کنند. ولی الان دیگه میدونم بقیه شون هم خیلی تمایلی نسبت به دیدن هم ندارند. همون یکی دو سال اول، این خاله، از سمت پسرش صاحب نوه شد و من احمق هم زنگیدم به عروسه و خاله و دخترخاله و به هممممه تبریک گفتم و کلی خوشحالی کردم و کلی با مهدی نقشه کشیدم که براش کادو چی بخرم. بعد اونا گفتند خبر میدیم که چه زمانی ولیمه نی نی رو می دن. منم منتظر. 

چند هفته گذشت و خبری نبود و یه روز مهدی با شرمندگی (دشمنش!!) گفت: میدونی آشتی، اینا ولیمه داده اند، ولی خانواده منو دعوت نکرده اند!!!  

دیگه از اونجا فهمیدم رابطه این شکلیه. البته بعدا این خاله رو دیدیم همون سالی، یه سالی یه بار و من همیشه احترام میذاشتم چون کسی که قراره شما کلا تو عمرتون ده بار ببینید، دیگه معلومه رابطه چقدر سرده. پس بهتره احترام بذاریم. دیگه تا پارسال که پسر این خاله مریض شد ولی مادر مهدی نرفت دیدنش چون گفت شوهر منم چند وقت پیش مریض شده و اون نیومده دیدن شوهر من! اینه که رابطه از اونی هم که بود، سردتر شد.  

روز تاسوعا مهدی گفت خبر داری از دخترخاله هام که خاله امروز نذر میده یا نه؟ گفتم نه خبر ندارم. خواستم تو گروه بزنم که مهدی گفت: نپرس، الان از مامانم پرسیدم که گفت ظاهرا چند وقت پیش عروسی دخترخاله بوده و مارو هم دعوت نکرده!!!!!!!!!! گفتم حله! دیگه واسه روزعاشورا هم مهدی چیزی نگفت از اینکه بریم خونه اون یکی خاله اش. بابام هم پیشمون بود. این از این. 

خب دوستان، اگه من تو یه جمله میگفتم خیر، نرفتیم خونه خاله های مهدی، همه نوشته های این وبلاگ میشد ده خط! اینه که من باید شرح داستان رو بگم واو به واو و مو به مو!!!!!!  

این از این.  

دیگه شنبه صبح ساعت چهار صبح با درد شدید روده از خواب بیدار شدم و درد هممممه شکمم رو گرفته بود و خونه بابام اینا بودیم.و دلم نمیخواست کسی رو بیدار کنم. داشتم از درد می مردم. مهدی رو فرستادم کیسه آبگرم رو پیدا کنه که نتونست. حق داره خب. بعد ازش خواستم کتری رو روشن کنه و دستمال گرم کنه بذارم رو دلم. دردم عین ماه رمضون بود که دکترها به آپاندیست شک کرده بودند. منتها این دفعه مطمئن شدم که روده هامه. چه درد سگی بود! چند بار دستمال گرم کرد و بعد از یه ساعت یه کم بهتر شدم. مهدی هم برعکس همیشه کلی محبت کرد و قربون صدقه ام رفت. نمیدونم. شاید هم فکر کرد راستی راستی دارم می میرم! همون نصف شب به همکارم اس دادم که حالم بده و کمی دیر میام. دیگه خوابیدم و هشت و نیم با مهدی پاشدیم و اومدیم اداره.

تا عصر اداره بودیم و مانی هم که شهران خونه مامانم اینا. عصرش با مهدی رفتیم جنت آباد و یه آویز گل واسه نی نی خواهرش گرفتیم و طرف تخفیف هم داد و یه زنجیر کوچیک هم خریدیم. من گفتم زنجیر رو الان ندیم و بذاریم عید بهش عیدی بدیم. 

آره داداش، ما اینجوریاییم!!!!!! 

بعدش رفتیم شهران دنبال مانی. خب من یه عالمه وسایل داشتم و میخواستم همه رو جمع کنم. بابام هی میگفت: این چیه؟ این یکی یادت نره. اونم ببر. شلوار مانی هم اینجاست. منم هی می گفتم: باشه بابا. همه رو می برم. اجازه بدین شما. آخرصدای مامانم دراومد و گفت: بابا ولش کن!!!!! می بره همه رو. دیوونه اش کردی!!!!!! آخرش وقتی از خونه شون پنج دقیقه دورتر شدیم، یادم افتاد کیف آزایش و مسواک برقیم زو نیاورده ام!!!!!!! 

دیگه رفتیم خونه خواهر مهدی و تو راه هم کلی واسه مانی قصه گفتیم که دخترعمه ات واست حتما کادوی توپی خریده. 

اینجاهم نکته ای رو باید بگم و اون اینکه تو بیمارستان از خواهر و شوهرش پرسیدیم که جسارتا هدیه ای از طرف دخترتون خریده این واسه مانی، که فرمودند خیر! منم گفتم مجلی نیست! و چند ماه پیش واسه یکی از دوستان یه کار کوچیکی کرده بودم که محبت کرده بود و واسه مانی یه ماشین کنترلی از اینا که فرمون و گاز دارند خریده بود که من به مانی نداده بودمش. گفتم بذار به یه مناسبتی! که دیدم الان بهترین وقته و عصر شنبه گذاشتیمش پشت ماشین که مانی ندیدش. دیگه رفتیم در خونه خواهر مهدی من مانی رو به یه بهانه ای آوردم صندلی جلو که اون آویز گل کوچیک رو نشونش بدم. مهدی هم رفت از پشت ماشین، اون ماشین هدیه رو برداشت و برد خونه خواهرش و بعدش زنگید که بیایید. مثلا به این بهانه رفت که ببینه هستند یا نه. 

دیگه رفتیم من و مانی و همون تا از در رفتیم، ماشین رو دادند به مانی و خییییلی خوشحال شد. و  خطاب به خواهر مهدی گفت: میدونم شماها برام خریدین!  

یعنی میدونم کار این بچه نیست!!! 

شوهرخواهر  مهدی هم گفت: ببخشید، قابل شما رو نداشت. بعد رو کرد به من و با خنده گفت: ببخشید آشتی خانم، خیلی با عجله شد!  

بعد همه خندیدیم! البته من توقعی ندارم چون این خواهر مهدی واقعا همیشششششه به مانی محبت میکنه. حالا به هر حال حاملگی پر خطری هم داشت و خیلی استراحت مطلق بود. شاید اصلا فرصت نکرده. چون یکی دو ماه آخر بارداری هم به اسباب کشی و تعویض خونه اش گذشت. خب همیشه محبت کرده. این بار نشده این کار و بکنه. مهم نیست. 

اونا صبح گوسفند کشته بودند و داماد کوچیکه داشت دل و جیگرش رو سیخ میکرد. ما هم هی می گفتیم کم دیگه خودشیرین بازی دربیار!!!!! 

بعد مانی و جاری مشغول بازی شدند و ماششششششاءالله جاریم خیییییلی کودک درونش فعاله و کلا همه اش کودک درونه و ظاهرا اصلا کودکه بزرگ نشده! با مانی همه اش در حال کشتی و فوتبال بودند به طوری که صدای جیغشون تا آسمون میرفت! من و مهدی هی به مانی تشر میزدیم که بسسسسسسسه.  

آخرش من با مانی دعوا کردم که بابا، این بیچاره زایمان کرده، مغزش ترکید، بس کن مانی!!!!!!! برادرشوهرم هم هی به زنش چشم غره میکرد که دیگه تمومش کن!  

خواهرشوهرم هم طفلی جای بخیه هاش خیلی درد میکرد و یه جا هم آب پرت شد تو گلوش که بدبخت نه می تونست سرفه بزنه، نه درد بخیه رو تحمل کنه. اونوقت میگن چرا بهشت رو میدن به مادرها. ندن؟ نه، میخوام بدونم، ندن؟ 

بعدش رفت دراز کشید رو تخت تو اتاق و مادر مهدی هم بچه رو داد بغلم. یعنی اصلا گذاشت تو بغلم. گفت بیا بغلش کن. منم کلی باهاش حرف زدم و قربون صدقه اش رفتم. جالبه دست می کشیدم پشتش می گفتم: نام خدا، نام خدا، اونم می خندید! چقدر بچه ها عزیز و معصومند. 

بعد جای بخیه های خواهر مهدی درد میکرد و اونم گریه میکرد. مهدی رنگش شده بود عین گچ و گفت آشتی پاشو بریم! خواستیم بریم که شوهرخواهرش نذاشت و گفت میخوایم دل و جگر کباب کنیم. مگه من میذارم برین.   

دیگه موندیم و من سه چهار لقمه خوردم و دیدم حالم داره بد میشه. دوباره شکمم باد کرده بود. مشخصه این مریضی، ورم روده هامه. به طوری که از صبحش تو اداره، دگمه های مانتوم عین کت گالونی شده بود!!!!!!! 

شام رو که خوردیم، پاشدیم اومدیم و به اصرار مهدی زنگیدم به پدر عروسمون و گفتم من دوباره اینجوری شده ام. دفعه قبل شمایه قرصی رو گفتین که استفاده کردم و خوب شدم. اونم چند تا سوال پرسید ازم و دو تا قرص بهم گفت که خریدم و رفتم خونه. الان هم بهترم شکر خدا. ولی دواها هنوز تموم نشده و میخوام تا آخرش استفاده کنم.  

یکشنبه اومدیم اداره و من دیگه مانتوی گشاد پوشیده بودم. بعضی آقایون هم می خندیدند زیر لب که آره، آشتی حامله است! منم تو دلم به اونا می خندیدم. 

عصرش رفتیم خونه و مانی و مهدی رفتند سی دی کارتون بخرند و منم رفتم یکشنبه بازار یکی دو تا چیزمیز میخواستم بخرم. خریدم و اونا اومدند دنبالم و برگشتیم خونه. مامانم عصر شنبه ماکارونی داده بود بیاریم خونه. که مهدی کللللللی هم تشکر کرد. یکشنبه شام همونو گرم کردیم خوردیم و خوابیدیم. دوشنبه اومدیم اداره و عصرش من برای مانی وقت از مشاور گرفته بودم که الان با توجه به زیادی پست، فکر کنم نظرات مشاور رو باید تو یه پست جداگانه بنویسم.  

دوست داشتم مهدی هم باشه ولی جلسه براش پیش اومد و مجبور شد بمونه. دیگه دوشنبه عصر رفتم دنبال مانی و چه ترافیکی هم بود. ساعت پنج رسیدیم به مشاور و جلسه عااااااالی بود. بعدش تا بیاییم خونه شد ساعت بیست دقیقه به هشت. از شدت خستگی واقعا داشتم می مردم. از صبحش هم که شونه چپ و گردنم خشک شده بود. اونهمه هم رانندگی کرده بودم. وقتی رسیدیم خونه گفتم مهدی من دیگه رو به موتم. مانی رو دریاب!  

اونم به مانی غذا داد و خوابیدیم. یه کم کیسه آبگرم گذاشتم و بهتر شدم. 

صبح سه شنبه اومدیم اداره و عصر که میرفتیم خونه، داداش کوچیکه زنگید که من دارم میرم خونه مامان. میاییین؟ مهدی گفت بریم. رفتیم. 

بعد مهدی گفت: آشتی یعنی چی اینا همه اش وسط هفته میان خونه مامانت؟ گفتم چه میدونم والا. دیگه رفتیم خونه که مهدی لباسشو عوض کنه. من که جون نداشتم چهار طبقه برم بالا. اینه که پایین تو ماشین موندم. پدر و پسر رفتند لباس عوض کردند و گفتم به ریحون هام هم آب بدن. که زحمتش رو کشیده بودند.  

بعدش رفتیم خونه مامانم و دایی بابام هم بود. پسرخاله مجرد هم اومده بود. ببینید چه خبر بود. لولیدیم تو هم و کپل خان هم که دیگه دل عمه شو برد تا کجا! خیییییییلی دوستش دارم. یه عالمه هم بغلش کردم و متاسفانه مادرش هر روز می شورتش! بابا بذارید یه کم بو هم واسه عمه اش بمونه. عاااااااشق بوی پس کله و گوش بچه ام. که البته همه دوست دارند.  

دیگه شام خوردیم و ساعت نه و نیم افتان و خیزان اومدیم خونه و مسواک و لالا. 

الانم که در خدمتتونم.  

برم تو پست بعد در مورد مشاور بنویسم. فعلا خداحافظ



تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 14:11 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (7) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر