X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خب، بریم که پست مشاوره رو داشته باشیم.  

 

 

دلیل اینکه مانی رو بردم پیش مشاور، بابت اینه که یه مدت بود به شدت حرص میخورد. اونم در مورد چیزهایی که دوست داشت. و تعصب پیدا کرده بود بابت برد و باخت. دیگه یادتونه وقتی پرسپولیس می باخت چی به روزگارمون می آورد و چقدر گریه میکرد که البته می دونیم که اینها همه اش بابت رفتارهای مهدیه. و قشنگ درسش رو داره به اون پس میده. 

ولی من به عنوان یه مادر شاهد داغون شدن بچه ام بودم. به خصوص که روز جمعه عصر خونه بابام اینا مانی داشت با موبایل مهدی بازی می کرد و اینقدر عصبی شد و لرزید و گریه کرد و حرص خورد از اینکه باخته، که صورتش رو چنگ انداخت و جای چنگهاش کنار صورتش موند. قلبم داشت از جا کنده میشد. آخه چرا باید اینقدر برد و باخت براش مهم باشه.  

شنبه اولین کاری که کردم، از مشاور وقت گرفتم.  

وقتی رفتیم، از مشاور خواستم مانی بیرون باشه و شرح ماجرا رو براش دادم. گفتم همه چیز رو و البته گفتم که مهدی هم همین رفتار رو داره. البته الان تو بازی ایکس باکس بهتره. قبلا که با داداشم اینا بازی میکرد اونا همیشه میگفتند مهدی چرا اینقدر حساسی؟ بازیه دیگه. این برای تفریحه. ولی البته الان فکر کنم بهتر شده باشه خیلی. بچه هایی که وب قدیمیم رو میخوندند باید یادشون باشه. 

خلاصه گفتم و گفتم مشاور هم اینا رو گفت: 

تا حدی طبیعیه که بچه ها برد رو دوست داشته باشند و هیچ آدمی دوست نداره ببازه ولی اونجاش بد میشه که از حد بگذره. هر ابراز احساساتی باید حد داشته باشه. و باید برای مانی حد بذاریم. مثلا تیم پرسپولیس می بازه. اولا که قبل از بازی باید با مانی حرف بزنیم و قانون خونه رو براش شرح بدیم. باید بهش بگیم: مانی، ما داریم برای تفریح فوتبال می بینیم. اگه ببریم یا ببازیم، باید تا جایی ناراحتی یا خوشحالی کنیم که دیگران اذیت نشن. پس هر چیزی باید حد داشته باشه. 

بعد وقتی مثلا پرسپولیس باخت، مانی مثلا می تونه تا ده شماره گریه کنه. یا مثلا یه داد کوچیک بزنه. اگه از حدش بیشتر شد، باید بهش بگیم ما تی وی رو خاموش می کنیم. و باید اگه رفتارش رو ادامه داد تی وی رو خاموش کنیم. 

این همون رمز کاره. اگه بگیم و خاموش نکنیم، فایده نداره. یعنی انگار قرص رو به جای اینکه خورده باشیم، انداخته باشیم تو یقه مون! اینجوری باک اقتدار پر میشه. یادتونه که. بچه ها دو تا باک دارند. باک اقتدار و باک عاطفه. ما با رعایت کردن باک اقتدار (رعایت قوانین خونه) در حقیقت رشته کار رو دست می گیریم و بچه، باک اقتدارش پر میشه و می فهمه هرکی هرکی نیست! باک عاطفه هم که با توجه پر میشه که قبلا حرف زده ایم در موردش. 

بعد مشاور گفت قبل از بازی باید با مانی طی کنیم این موارد رو.   

یا مثلا بهش گفتم که مانی وقتی داره با مامانم یا خواهر و مادر مهدی بازی می کنه، از محبت اونا سواستفاده می کنه و اصلا گل هاشون رو قبول نمی کنه. مثلا وقتی با مامانم فوتبال بازی می کنه، مامانم ده تا گل بهش میزنه و مانی گلها رو قبول نمیکنه. اتفاقا مانی خودش اینو گفت به خانم مشاور. خانم مشاور هم به من گفت حتما به مادرت بگو باید به مانی بگه که این قانون بازیه و باهات بازی نمی کنم. و باهاش بازی نکنه مثلا تا فردا.

بعدش کلی هم با خودم حرف زد که میگم بهتون. 

اونوقت از مانی خواستیم بیاد داخل. مانی اومد و مشاور باهاش حرف زد و مانی گفت که وقتی تیمم می بازه خیلی ناراحت میشم. ولی باید ببینیم علت چیه، که اونا دوباره تکرار نکنند!!!!!!! بعد مشاور بهش گفت که هرچیزی حد داره و نباید جوری ناراحت بشی که بقیه هم ناراحت بشن. بعد ازش پرسید وقتی ناراحت میشی، دوست داری چه کاری انجام بدی؟ دوست داری نقاشی بکشی؟ دوست داری یه کم گریه کنی؟ یا اصلا میخوای یه شیشه بهت بدم که تو اون شیشه داد بزنی و درش رو ببندی، بعد شیشه رو ببر در پنجره و درش رو باز کنه که دادت، بره بیرون.  

مانی زد زیر خنده و گفت: این خیلی خوبه.  

خانم مشاور خیلی وقت گذاشت و کلی با مانی حرف زد. کل کلامش این بود که باید حد همه چی رو به بچه بگیم و بیاموزیم. اگه از حدش گذشت، بچه رو از اون موضوع، برای مدت کم محروم کنیم.  چون زمان، برای بچه ها خیلی زیاده. و هرگز هم نگیم: دیگه تی وی رو برات روشن نمی کنم. چون بالاخره باید روشنش کنیم و اونجا بچه متوجه میشه که تهدیدمون فقط حرف بوده. 

بعد در مورد مطلب دیگه ای مشاور مهربون صحبت کرد. من بهش گفتم که من الان واقعا نمیدونم راهکار چیه. جایی میریم و بچه ای پرروئه و مانی رو میزنه. ما همه اش می گفتیم تو خوبی و تو آقایی و نزن. حالا بچه مون تو سری خور شده. راهکار چیه؟ مشاور هم گفت: بچه نباید موش و نباید کوروکودیل باشه. بعد خودش با مانی حرف زد و گفت:  

اگه مثلا رفتی پارک و کسی تو رو زد، تو موش نباش و مظلوم نشو. کوروکودیل هم نباشه و به بچه ها حمله نکن. خیلی محکم وایسا بگو: برای چی منو زدی؟ محکم باش و جلوش وایسا. اینجوری عزت نفس بچه بیشتر میشه. 

بعد از من پرسید وقتی تیم مانی می بازه، چی بهش میگی؟ گفتم: میگم اینا که ارزش نداره. چرا خودتو اذیت میکنی. 

 مشاور گفت: اشتباه می کنی. نباید اینو بگی. این یعنی احساسش رو بی ارزش جلوه میدی. و در حقیقت مشکلش رو حل نکرده ای. بهترین کار اینه که پیشش بشینی و بگی: من واقعا درک میکنم از باخت تیمت ناراحتی و غصه می خوری. حق داری. ولی خب، میخوای برای اینکه ناراحتیت کم بشه، چه کار کنی؟ با هم نقاشی کنی؟ بپر بپر بکنیم؟ یا بریم بیرون؟ یا تو شیشه داد بزنی؟ و کمکش کن که ناراحتیش تسکین پیدا کنه.  

لب کلام ایشون این بود که برای بچه قانون بذاریم. قانون بچه رو محدود می کنه و در چارچوب قرار میده. و گفت که قبل از من مادری با پسر سیزده ساله اش اینجا بوده که پسره از غروب تا آخر شب میره بیرون و به مادرش اطلاع نمیده و حتی ماری جوانا می کشه! و حالا کار به مشاور کشیده شده. اینا بابت اینه که پدر و مادر از بچگی، برای بچه، حد و حدود نمیذارند. و مادر میخواد الکی دلسوزی کنه و دلش نمیاد به بچه اش بگه: نه! 

بعد ازم پرسید که کارهای دفعه قبل رو انجام داده ام یا نه. منم گفتم ما جدول و ستاره رو اجرا کردیم و خیلی نتیجه داد و اونم به مانی جایزه داد و آخرش هم به منم جایزه یه مداد نوکی داد! خیلی بهم چسبید. 

اون قسمتی که در مورد خودم بود خیلی جالب بود. اینجوری شروع کرد که: 

پدر، برای مانی یه قهرمانه. خیلی تو ذهنش شجاعه و براش ناشناخته است. برای همین خیلی براش ابهت داره و بزرگه. و چون مانی بیشتر با مادرش وقت می گذرونه، (حتی با وجود اینکه منم مثل پدرش شاغلم) تو تفسیرکننده محیط بیرونی. مانی همه چی رو داره در تو می بینه. البته از پدرش همه تاثیر میگیره ولی تو تفسیر کننده ای! حتی وقتی که داری با تلفن یا هرکس دیگه ای حرف میزنی و مانی یه گوشه دیگه خونه است، مطمئن باش تاثیرت رو روش میذاری. تو اگه بلد باشی بگی نه، اونم یاد میگیره. کافیه خودت یه سری خصوصیات رو داشته باشی. ببین اونوقت چه جوری مانی هم همونها رو میگیره.  

بعد بحث سر همین نه گفتن شد. خودش برام تعریف کرد که تا چند سال پیش، همه اش جلوی مادرش رودربایستی داشته و همه اش هرچی اونا می گفته اند، قبول میکرده. تا اینکه یکی دو بار اون برنامه ها رو اجرا نکرده و البته که همه اش عذاب وجدان داشته ولی به خاطر تقویت عزت نفسش، همه اش با خودش حرف زده که کار من درسته و نتیجه میده. تا اینکه الان مادرش دیگه رعایتش رو می کنه. منم براش گفتم که یکی از چیزهایی یه عمر عذابم داده، اینکه که عذاب وجدان دارم در مورد خانواده ام. (البته مهدی هم تا حدی اینجوریه.) ماها بچه های قدیمی هستیم و البته که ماها هم اینو از خانواده هامون آموخته ایم.  

خود من مثلا تا همین چند ماه پیش، شب جمعه خونه بابام بودم. خب خانواده من درک نمی کردند که من الان باید خونه خودم باشم و شاید برنامه ای داشته باشم. برای مادر من ،این مهم بود که من یه وعده غذا کمتر بپزم و آخر هفته  خونه اونا استراحت کنم. دیگه نمیدونست که من نیاز دارم با همسرم تو خلوت باشم ولو به قیمت یه شام درست کردن! همه اش هم اصراااااااار پشت اصرار. یا اون زمانی که مانی یه هفته یه هفته خونه مادرم و مادر مهدی بود. چهارشنبه ها که میخواستیم برگردیم خونه مون، مامان و داداشم روانیم می کردند از بس اصرار می کردند. همه اش میگفتند کجا میرین؟ باشین دور هم باشیم. که یه بار بابام دیگه صداش دراومد که بابا این زن و شوهرند. بذارین برن خونه خودشون. یا خیلی وقتها داداشم شدید می رنجید!!!! خب در همه این موارد من عذاب وجدان داشتم که اونا ناراحت نشن.  

البته مهدی هم هرگز نمیگفت بریم خونه مون و می موند. شاید نمی دونستیم اشکال کار کجاست. ما باید خلوت رو ایجاد می کردیم. الان نمیخوام نبش قبر اون موقع رو بکنم. میخوام بگم خوشحالم که الان خیلی وقتها پنجشنبه شب دیگه برمیگردیم خونه. خب من چند بار با مامانم صحبت کردم و بهش غیرمستقیم گفتم که مادر مهدی هیچوقت به دخترهاش اصرار نمی کنه که بموند. حتی تعارف هم نمیکنه. فقط می پرسه و برنامه اش رو اجرا می کنه. تا کم کم مادرم پی برد. و خب به خاطر همون شرم حضور هم هرگز مستقیم بهش چیزی نگفتم که محبتش هم ذایل نشه.  

در هر حال لب کلام مشاور این بود که بچه ها، از ما می آموزند. اگه ما تو اداره و خونه و از فامیل توسری بخوریم، خب بچه ها می آموزند که توسری بخورند. پس الگو ماییم. 

و البته حد و حدود گذاشتن هم بسیااااااااااار مهمه که باید به بچه ها بیاموزیم.تا با همونها بزرگ بشن.  

موضوع مهم دیگه ای که ایشون بهش اشاره کردند، بحث تبدیل فکر به احساس و رفتار بود. ما وقتی یه فکری رو می کنیم، اگر روش تمرکز کنیم، اون فکر، به احساس تبدیل میشه و باعث بروز رفتار میشه. مثلا مهدی دیر میاد خونه. من از ذهنم می گذره که چرا دیر کرد؟ نکنه با کسی رابطه داره؟ نکنه داره منو دور میزنه؟ بعد هی این فکر رو ادامه میدم تا حس عصبانیت و خشم می کنم. حالم بد میشه ووقتی مهدی از در میاد، بهش می پرم. این میشه رفتار. 

حالا میخوام یه مثالی بزنم براتون. فردای عاشورا که پنجشنبه بود و رفتم شرکت، تو راه برگشت، ترافیک نبود و خلوت بود و منم فریدون فروغی گذاشته بودم. آفتاب پاییزی رو ماشین ولو بود و منم لمیده بود و می روندم تا برسم به خونه. کم کم فکرهای باطل اومد به سرم. که نکنه داداشم قربانی دوباره این عشق بشه؟ نکنه بازم ناکام بشه؟ نکنه اگرم به دختردایی برسه، شب عروسیشون، پسردایی کوچیکه بیاد چاقو بکنه تو شکمش. بعد همه اینا عین فیلم از جلوی چشمم گذشت. حالم بد شد. همه عزاداری رو تجسم کردم.  

اینجوری بگم که وقتی رسیدم در خونه، عین سیل، داشتم اشک میریختم. دست و پام کرخت شده بود و توانایی بالا رفتن از پله های خونه رو نداشتم. 

همونجا یه تکونی خوردم. گفتم هی آشتی، داری چه کار می کنی؟ میشه فکرهای مثبت کرد. تو دستی دستی داری داداشتو میذاری تو گور. داری به چیزی فکر میکنی که می تونه بدترین چیز ممکن باشه. خب، مگه افکار، انرژی نداره؟ چرا داری در حق برادرت خیانت می کنی؟ حتی الان که خیلی خیلی ناامیدی از موافقت زندایی، خودتو گول بزن و به عروسی شون فکر کن. بگو خدایا اگه خیره، عروسی شون انجام بشه. این کار رو که می تونی بکنی. لااقل ذهنت خوشحال میشه. لااقل انقباض بدنت کم میشه.  

خب میدونیم که ذهن، خیلی قشنگ گول می خوره. خیلی قشنگ. شما می تونید با تلقین، دردهاتون رو تسکین بدین. من نمیگم کارهای خارق العاده بکنیم. نه. ولی می تونیم لااقل به منفی ها فکر نکنیم. 

بعد که رفتم خونه، از تصمیمی که گرفته بودم خوشحال بودم. از خدا شرمنده بودم. گفتم خدایا منو ببخش. من اشتباه کردم. من کفران نعمت کردم. منو ببخش. بعد آروم شدم. عصر همون روز بود فکر کنم که داداش بزرگه برام یه کلیپ فرستاد. از یه آقای خارجی به نام «جول» که داشت تو کنفرانس برای مردم در مورد انتخاب ایمان به جای ترس حرف میزد.  

برای اینکه این پست فقط حرفهای مشاور باشه و دیگه نشه آش شلم شوربا، حرفهای جول رو توی پست بعدی می نویسم.  

امروز یه انقلاب بود در نوع خودش! سه تا پست تو یه روز! خدا رو شکر که تونستم. بریم حرفهای جول عزیز رو در پست بعدی دنبال کنیم. 

یا حق. 

 



تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 17:53 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (13) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر