X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. خوبین شماها؟ من خوبم فقط خییییییییلی شلوغم.  

تو اداره مون یه تغییر و تحولاتی پیش اومده که خیلی ازم انرژی میگیره. مدیرعامل جدید رو می شناسم و غریبه نیست. اونم منو می شناسه. ولی یه سری تغییرات به تبع این تغییر در شرف افتادنه (!) که ازمون انرژی می گیره. 

 

 

بعدش هم وقتی چهارشنبه سه تا پست گذاشتم، دیگه شنبه وقت و حرفش رو نداشتم که پست بذارم. گفتم بذار یکشنبه که دیروز خیلی خیلی شلوغ بود. راستش از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، الانم خیلی سرم شلوغه و لابلای کارها می نویسم. 

چهارشنبه مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه. اینجا باید یه چیزی رو بگم خدمتتون. راستش از چند ماه پیش یه جایی تو شرکتمون باز شده بود که من به این فکر افتادم مهدی بیاد اونجا. البته ریسکش خییییییلی زیاد بود و مهدی خودش هم دست دست میکرد. هی داشتیم این مدت بالا و پایین می کردیم. مدیرعامل یه نیروی جوون و پر انرژی بود و خداوکیلی خیلی ها در سایه بودن ایشون، تونستند رشد کنند. چون خیلی به پرسنل اهمیت میداد و کلی مسوولیت می سپرد دستشون. اینا خیلی خوبه. چون لااقل من به چشم خودم دیدم همکار بازنشسته ام که هیییییچی از سیستم نمی دونه، مدیرعامل کاری کرد که الان همه مکاتبات و کارهاشو با کامپیوتر می کنه.  

در هر حال خود مهدی خیلی دو به شک بود و من این بار اصلا زورش نکردم. چون پارسال که سر همین کارش زورش کردم، خییییییلی تاوان پس دادم و تا مدتها قهر بود و تا مدتها همه اش سرکوفتم میزد که همینه که هست و تو زورم کردی و از این صوبتا که شماها در جریانید. دیگه این بار فقط بهش پیشنهاد دادم و باهاش اتمام حجت کردم که این شرایط کاره و حقوقت دو برابر میشه حداقل و پست مدیریتی و پیشرفت کاری ولی اگه مدیرعامل رفت و بعدی اومد و مجبور شدی بری، من مقصر نیستم و همه اش گردن خودت.  

خلاصه دیگه همین یه هفته پیش یکی از مدیرها که مهدی رو می شناخت به مدیرعامل پیشنهاد مهدی رو داد و اونم گفت یه کم صبر کنین، (نگو خودش می دونسته داره میره، نخواسته مهدی آلاخون والاخون بشه.) خب شرایط کاری خیلی عالی بود ولی ماها بیم اینو داشتیم که زن و شوهر یه جا نباشیم و به قول معروف همه تخم مرغها رو تو یه سبد نذاریم. که در نهایت هم مدیرعامل عوض شد و این خواسته محقق نشد!  

الان اوضاع اداره مون قاراشمیشه و معلوم نیست چی میخواد بشه و من همه اش میگم خدایا صبر چقدر خوبه. خوب شد صبر کردم و توکل کردم و همه چی رو دادم دست خودت. چرا یه عمره این کار رو نکردم؟ از بس کم عقل بودم. 

خلاصه اینجوریا. 

این چند روزم خیلی درگیر کار و این جابجایی هاییم و حیف اینهمه انرژی که داره هدر میره و فقط ماها بیخودی خسته چیزهای چرت میشیم. 

دیگه چهارشنبه رفتیم خونه و یادم نیست شام چی خوردیم. قرار بود پنجشنبه خونه من قابلمه پارتی باشه که شکر خدا کنسل شد و منم فوری برنامه پنجشنبه عصر رو خونه دخترعمه گذاشتم. چون دخترعمه کوچیکه از تبریز اومده بود. بهشون هم زنگیدم و گفتم بیخودی نشینین به غذا پختن. یکی هم بدین من بپزم. منتها خودشون اینقدر کدبانو هستند و از پختن لذت می برند گفتند تو حرف نزن و فقط بیا. منم گفتم باشه مثل خانم پاشم برم. البته با اینا اصلا این حرفا رو نداریم و یکی هستیم. 

پنجشنبه صبح پاشدم و هی فکر کردم برم خرید که نرفتم. حال نداشتم. یعنی یه آشتی شده ام، باید منو ببینید. تنببببببببلی که صد تا سور زده ام به کوالا!  

رفتم حموم و واسه ناهار هم قورمه سبزی پختم چون آقا مانی دستور فرموده بودند. مهدی هم رفت ماشین رو برد معاینه فنی و سه ساعت تو صف بود و نوبنش نشد و رفت کارواش و برگشت. که تو این فاصله مانی رو حموم دادم و خونه رو مرتب کردم و خلاص. 

مهدی برگشت و ناهار خوردیم و خوابیدیم و عصر رفتیم خونه دخترعمه. سر راه هم رفتیم واسه مانی سه دست بلوزشلوار واسه پاییزش گرفتم و البته از شما چه پنهون که هییییییچی پول نداشتم و از حقوق هم خبری نبود و ماه قبل خیلی خرج کردم و خالی بودم. مهدی یه کم بهم پول داد و بعدش هم پول ریخت به حسابم. خلاصه که آشتی مفلسی بود در راه خدا. رفتیم خونه دخترعمه و کلی خوش گذشت. مامان و بابام هم با پسرخاله مجرد اومدند چون داداش کوچیکه چهارشنبه صبح یه دفعه رفته بود شمال و داداش بزرگه هم با اکیپ کوهنوردها قرار بود بره کوه. البته من به داداش بزرگه گله کردم که قرارتو کنسل کن یه بار. (بعد تو دلم بهش گفتم یادته واسه خاطر همین دخترعمه ها همه رو چطوری جر واجر میکردی؟) 

خلاصه دیگه رفتیم و کلی خوش گذشت و غذاها که عالی و خوشمزه و بسیار باسلیقه بود. مهدی هم واسه شون بستنی خرید و کلی حال کردند. مهدی خیلی دوستشون داره.  

دیگه شب برگشتیم خونه و مهدی خواست باهام مهربون باشه که من حالم خوب نبود و نمیدونستم چرا. میخواستم کله مو بکوبم تو دیوار. البته اون بیچاره مقصر نبود. عین اتوبوس جهانگردی تو مورچه خوار بود که یه بار میخواست از اینجا رد بشه و اونم الان!!!!  خلاصه که نگو دل درد و کمردرد، نوید از یه چیزی میده.

القصه. 

خلاصه خوابیدیم و جمعه صبح پاشدیم و جمع و جور کردیم و رفتیم خونه مادر مهدی. مانی خیلی ذوق داشت. رفتیم دیدیم خواهربزرگه مهدی اونجاست و داره های های گریه می کنه که بچه ام یه شب تو بیمارستان بوده بابت زردی ولی الانم حس میکنم زرده. ما هی نگاه کردیم و دیدیم زرد نیست. من هی دلداریش دادم، اونم عین ابر بهار داشت گریه می کرد. گفت آخه آشتی، یه پرستار منو ترسونده که گروه خونی خودت و بچه یکی نیست و باید خونش عوض بشه. شنبه بیار که عوض بشه! بعدش هم، بچه از صبح تا حالا شکمش کار نکرده. 

بچه رو بغل کردم و گفتم بده ببینم. این عین فرشته ها خوابیده. (موسیاه!) تو باید به این آرامش بدی. بغل تو الان پر از استرسه. این، از تو آرامش میگیره. خیلی هم سالمه. 

بعد تو گوش بچه بسم الله الرحمن الرحیم و آیه الکرسی خوندم. هنوز یه کم نگذشته بود که ضربه هایی تو دستم حس کردم! گفتم اینم بچه تربیت کردنتونه! تو دست زنداییش، گوگ میزنه! (مانی هم بچه بود، به باد، می گفتیم: گوگ! که مثلا اسم اصلیش رو بچه یاد نگیره!!!!) 

اونا هم خندیدند. خلاصه بچه هی کش و قوس می اومد و من گفتم این بچه شکمش تا ساعت دو کار می کنه. چون بچه داشت کش و قوس می اومد. آخرش هم ساعت یکربع به دو شکمش کار کرد و زنداییش رو روسفید کرد. وگرنه دیگه کسی تو قبیله بچه رو نمی آورد پیش من!!!!!!! 

همه خوشحال شدیم و گفتم بابا، پدر و مادر همینه. از اولش هی باید حواسش به پی پی بچه باشه که آیا زیاد اومد یا کم اومد. اسهاله یا یبوست داره. اینا کمترین دلنگرانیهاست. خلاصه ناهار خوردیم و بچه دوباره شکمش کار کرد و پدر و مادر خرسند و خوشحال شدند. ظهر یه کم خوابیدیم و چقدر مزه داد. عصر رفتم پیاده روی با مهدی. شکر خدا اومد و چهل دقیقه راه رفتیم. چه هوای عاااااااالی بود. من که کلی انرژی گرفتم. با هم حرف زدیم و از این صوبتا. 

برگشتیم خونه و روز اول رژیمم بود. آخه از روز جمعه یه تصمیم جدی گرفته ام که به هیچ عنوان اضافه نخورم. خدا رو شکر تا الان که دوشنبه است رو حرفم وایساده ام. خوشحالم از اینکه الان کاملا برام محسوسه که پهلوها و شکمم حس سبکی داره. نه که بگم کامل رفته تو. ولی خیلی سبک شده. آخه گشتم دستور دکتر تغذیه ای که تقریبا سه سال پیش رفته بودم پیشش رو پیدا کردم. حالا کم و بیش عین اون دارم عمل میکنم. 

اونجا بودیم و به مادر مهدی جریان مشاور رو گفتم و تاکید کردم اگه مانی خواست تو بازی تقلب کنه، اصلا بازی رو ادامه ندن. اونا هم قبول کردند.  

نکته جالب این بود که بسیااااار خانواده مهدی حواسشون به مانی بود و هی بهش می گفتند بیا نی نی رو ناز کن و بیا ببین چقدر پاهاش کوچیکه. بیا دست بزن به دستاش!!!!! مانی هم شاخ درآورده بود که مگه میشه به نی نی هم دست زد! اونم نی نی یه هفته ای! چون همین الانم از نیم متری کپل خان نمی تونه رد بشه و دست و دل زن داداشم می لرزه. خب هرکی یه جوره. البته من روش خانواده مهدی رو بیشتر می پسندم. چون خیلی مدبرانه مادر مهدی همون روز اول بچه رو داد بغل من. یعنی تو از مایی. یا همین سیاستشون در برابر مانی، باعث نزدیکی مانی و بچه میشه و مانی همین الان میگه نی نی عمه رو از کپل خان بیشتر دوست دارم چون کوچیکتره! ولی من و شما می دونیم دلیلش اینه که اجازه میدن بهش دست بزنه. 

بعد عمه بزرگه مانی هی بهش میگفت تو امروز بغل من نیومدی و من دلم تو رو میخواد و دوست دارم بغلت کنم.  

واسه خواب، خواهر کوچیکه مهدی رفت و ما با خواهربزرگه اش تو هال خوابیدیم که خب نی نی درسته تا صبح گریه نکرد ولی یکسره حرف زد!!!! قطعا باور نمی کنید ولی هی از خودش صدا در می آورد و من اولش صبح فکر کردم شاید خواب دیده ام ولی مهدی صبح خندید و گفت آره، دختره تا صبح حرف زد!!!!!  

ماهم نتونستیم بخوابیم. گفتیم این بزرگ بشه چقدر میخواد حرف بزنه.  

شنبه خسته و خواب آلود اومدیم اداره و همه جا ریخته بود به هم سر تغییر مدیرعامل. سگ میزد گربه می رقصید.  

عصرش خسته و کوفته برگشتیم خونه و شام از قورمه سبزی مونده بود. دو سه تا ناخن داغون شده بود که رفتم ترمیم کردم. 

***************** 

خیلی خیلی کار دارم. میرم خدا بخواد فردا می نویسم. فقط تو رو خدا یه سر بزنین به وبلاگ ستاره های دریایی. امروز سوم آبانه. نذرهامون یادمون نره. 

اینم لینکش: 

http://setarehayedaryaie.blogsky.com/ 

دست حق به همراهتون



تاریخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 12:40 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (8) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر