X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. ساعت هشت صبحه. یه کم هم بنویسم خوبه.  

صبح همگی بخیر. اینم از اولین بارون پاییزی. دلم نیومد بارون بیاد و من و شما دو کلوم با هم اختلاط نکنیم. درسته الان چای جلوی دستم نیست و خیلی هم گرمم نیست ولی خب، دلم پیش شماهاست. 

 

 

آقا یه چیزی بگم. آقای انتظاریان می گفت که صد تا بچه هستند که نوعا یا بی سرپرست هستند یا بدسرپرست و تحت پوشش هیچ نهادی هم نیستند. خدا بخواد آخر هفته میخوان به این بچه ها یه وعده غذای گرم بدن. شاید هزینه اش حدود چهارصد پونصد تومن بشه. من یه کم تونستم جمع کنم و بریزم به حساب ایشون. نمیدونم شماها چقدر تونستید کمک کنین. همین ماهی ده تومن کافیه. فقط خواستم بهتون بگم این بار میخوایم به این بچه ها غذا بدیم. درسته یه وعده چیزی نیست و این تعداد هم کمه. ولی خب، قانون ستاره های دریایی رو دیگه بلدیم.  

قدم به قدم میریم جلو و یه نفر هم یه وعده سیر بشه، خدا رو شکر می کنیم. انگار صد تا ستاره دریایی از آب بیروند و شاید نشه همه رو به آب برگردوند. ولی می تونند یه قلپ آب بخورند.

قربون دستهای سبزتون برم که ستاره ها رو تنها نمی ذارین.   

http://setarehayedaryaie.blogsky.com/

برم سراغ شنبه. که مهدی و مانی منو خونه دوستم پیاده کردند و رفتند خونه. منم رفتم ناخن هامو ترمیم کردم و قرار شد یه روزی برای عکاسی بریم پیشش که ازمون عکس بندازه برای لاتاری. البت قرار شد یکشنبه بریم. خلاصه کار ناخنم تموم شد و خواستم پیاده برگردم که دوستم گفت بذار برسونمت. هم سرده، هم من خرید دارم. دیگه برگشتم خونه و با مانی قورمه سبزی داغ کردیم و خوردیم و یه کم هم با مهدی حرفیدیم. دل و کمرم خیلی درد می کرد. به شدت هم سردم بود. 

یکشنبه اومدیم اداره و خیییییییلی شلوغ بود و باز شدم و دیگه داشتم از شدت درد و ضعف می مردم. شرایط اداره هم طوری بود که نمیشد مرخصی بگیرم.در آستانه تحولات. دوباره همه چی از اول بناش ریخته بشه و دستورات و خط مشی های جدید. من که دیگه خسته شده ام والا.  

عصرش رفتیم خونه و رفتن برای عکس گرفتن رو کنسل کردیم. نه من جون داشتم نه مهدی حال داشت. مهدی زنگید به دوستم گفت نمیاییم. اونم به من اس داد با کلی فحش! منم بی حالتر از اونی بودم که بخوام جوابشو بدم. سردم بود و دلم خواب می خواست. رو مبل دراز کشیدم و یه کم بعدش پاشدم کباب تابه ای درست کردم. حال نداشتم سرخشون کنم، همینطوری صاف کردم انداختم تو ماهیتابه و سس رو ریختم روش تا بپزه. مهدی گفته بود شام نمیخوره. منم سرخش نکردم.  

ساعت هشت و نیم شد و مهدی رفت واسه معاینه فنی. من نمیدونم این چه بدبختیه. برای اینکه ماشین معاینه بشه، باید ساعتتتتتتتتتتتها تو صف وایسیم. والا باید یه فیلم بسازند به اسم ساعتها که توش نشون بدن مردم بدبخت ایران روزی چند ساعت تو این صفهای چرت و پرت وایمیسن. یه روزی تو صف گوشت و برنج و شیر بودیم. الان باید بریم ساعتها تو صف وایسیم که بگن ماشینتون سالمه یا نه!!!!! 

دیگه مهدی رفت و من و مانی شام خوردیم و چقدر هم بدمزه بود!!!!!!! خدا رو شکر کردم که مهدی نبود و نخورد. چون یحتمل سه طلاقه ام میکرد، اونم غیرقابل رجوع!!!!!!! بعدش چون حس بلند شدن نداشتم، تا مهدی برگرده، رو همون نقطه کاناپه زیر لحاف دراز کشیده بودم. مانی هم برای خودش مشغول بازی بود. تی وی و ماهواره هم هیچی نداشت که سرم رو گرم کنه. حالا کتاب خوندن هم نداشتم، ایکس باکس هم وصل نبود که بخوام فیلم ببینم. در نتیجه چند ساعتی به بطالت و یا در حالت خوشبینی، به استراحت گذشت. تازه فهمیدم کسانی که میگن حال نداریم پاشیم، چه حس و حالی دارند طفلیا!!!!!! 

مهدی هم رفته بود جاده آرامگاه!!!!!!! نصفه شبی! بعد طرفهای یازده برگشت که البته خوشحال بود که کارش زود راه افتاده و میگفت وسط روز اگه میرفتم حداقل چهار پنج ساعت درگیر بودم. دیگه با رفت و آمدش همونم میشد. بعدش دیگه مسواک و لالا. 

دیروزم اومدم اداره و فقط فکر میکردم که وسط اونهمه کار اداره، چطوری میشه پست بذارم تو ستاره های دریایی و چطوری پست بذارم اینجا و چند تا واریز پولی داشتم و از طرفی تولد عمه مهدی بود و گفته بودم میریم خونه شون. البته دخترش بهم زنگید که بریم خونه اونا. منم از خدا خواستم. چون دو ساله خونه خریده و نشده بریم دیدن خونه اش. گفتم با یه تیر دو نشون بزنم.  

دیگه از نت یه چیزی برای عمه خریدم و ساعت چهار و نیم رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم گل فروشی فوری یه گلدون خریدم و رفتیم دنبال مهدی.  

بعدش رفتیم خونه دخترعمه که دقیقا اوووووووون سر شهر بود. از طرف شرق. ما زیر پونز اینور نقشه ایم و اونا زیر پونز اونور نقشه. دیگه رفتیم رسیدیم و سر کوچه شون، شلوار راحتی مانی رو با شلوار لی عوض کردیم و رفتیم بالا. ماشاءالله از اینهمه سلیقه و تمیزی خونه. دیگه نشستیم و کلی بهمون خوش گذشت و شام هم لازانیا بود با باقلا پلو. البته فقط ما و اونا بودیم. بعد هم یه کیک خیلی خیلی خوشمزه آوردند و خوردیمو مثلا تولد گرفتیم. سه تا گربه هم داشتند که یکی از یکی خوشگلتر.  

مهدی هم یه کم با پسرعمه از این ایکس باکس بازیا کرد و من داشتم از خواب می مردم. بعدش پاشدیم اومدیم خونه. 

من بازم کیسه آبگرم بغل کردم و خونه سرد بود و مجبور شدیم همه تو یه اتاق بخوابیم و هیتر برقی رو روشن کنیم. همه اش دلم میخواد یه روز بشه زود برسم خونه و یه کم این حالت بیحالی و خستگیم کمتر بشه و بشم آشتی همیشگی. البته الان بابت اون مساله طبیعیه که کم خون و بی حال باشم و خدا بخواد یه کم خودمو این دو سه روز تقویت کنم و البته کارهای اداره هم کم کم روتین میشه و همه چیز برمیگرده به روال سابق. 

به نظرم همینطور کم کم بنویسم فعلا بهتره. بذارم جمع بشه، هم دیر میشه، هم بیخودی زیاد میشه و دست من و چشم شما داغون میشه.



تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 | 09:11 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (18) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر