X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. من خوبم. دارم می نویسم. 

فقط نمیدونم پست کی تموم میشه. الان که ساعت 11:16 شروع کرده ام. ببینم کی تموم میشه. 

 

 

دیگه برنمیگردم بیبنم از کجا نوشته ام. همه چی رو از چهارشنبه میگم براتون. الان که دارم می نویسم هنوز ضعف دارم. از شنبه نیومدم اداره. عجب مریضی بود. تو عمرم زیاد درد کشیده ام ولی این بدن درد رو به یاد ندارم. البت یادمه پارسال قبل از عروسی پسرخاله ام هم یه لرز و بدن دردی داشتم. ولی به نظرم این بدتر بود. شکر که گذشت.  
البته علائمش هنوز کم و بیش هست. به خصوص ضعف دارم. صبح که می اومدم، شیر و خرما خریدم واسه خودم. از صبح هم خورده ام. حالا باید دورانش طی بشه. پدر عروسمون که دکتره میگه باید به شدت مایعات خورد تا ویروس زودتر از بدن بره بیرون.  

چهارشنبه وسطهای روز بود که همون دوستم که افسرده است باهاش تماس گرفتم و دیدم خیلی داغونه. همه چی رو تعطیل کردم و بهش گفتم من عصر میام خونه تون با هم کیک درست کنیم. دوست ناخن کارم که شب قبل رفته بودیم پیشش عکس انداخته بودیم، ظهرش بهم پی ام داد که شب خونه ای؟ گفتم آره چطور؟ که دیگه جواب نداد. منم گفتم برم پیش دوستم باهاش کیک درست کنم که این هاز همه واجب تره. دیگه چهارشنبه عصر تا با مانی رسیدیم خونه، بدو بدو رفتم بالا قالب کیک و یه سری وسایل جوجه چینی رو برداشتم و رفتم فیله مرغ بخرم که نداشت و از خیرش گذشتم. مهدی اومد خونه و من و مانی رفتیم خونه دوستم. یه بسته پودر کیک بردیم و دوستم خوابیده بود. گفتم پاشو بابا که کلی کار داریم. گفت آشتی حالم بده.  

گفتم به من چه! من میخوام کیک درست کنم. دیگه مشغول کیک شدم و خونه اش رو باید می دیدین چه جواهری بود. طفلی از بعد از زایمان بچه دومش اینجوری شده. حسابی افسرده است و هیچ دکتری هم تشخیص نمیده دردش چیه. یکی میگه از غدده، یکی میگه تیروئیده و هرکی یه چیزی میگه. پیش جنگیر هم حتی رفته. ولی درمان نشده. اییییییینقدر هم قبلا شلوغ بود که ماها از دستش در میرفتیم. حتی یه خاطره هم بگم براتون. من اون وقتها چهل کیلو بودم!!!!!! ایام دبیرستان. اینم خیلی تپلی و هیکلی بود. یه بار تو حیاط مدرسه اومد افتاد رو من و قلقلکم داد. مرگ رو به چشم دیدم! هرچی میخواستم به بقیه بگم بیایین نجاتم بدین، ولی کسی نمی دونست من دارم خفه میشم! آخرش وقتی از روم بلند شد که دیگه دقایق آخرم بود!!!!!!! 

من دیگه داشتم گریه می کردم. بقیه هم هاج و واج. گفتند فکر کردیم داری می خندی!!!!! گفتم اگه این دیو بیفته رو شماها، می خندین یا گریه می کنین!!!!!!! خلاصه تا مدتها سوژه خنده بود! همینی هم هست که این کار رو دوازده سال پیش برام جور کرده. قبلا ازش گفته ام.  

خلاصه دیگه رفتیم آشپزخونه و همه چی عین دسته گل. کشوها اییییینقدر مرتب بود که گفتم مدیونی اگه نیای خونه امو کشوهامو اینجوری مرتب نکنی!!!!!! 

دیگه کیک درست کردیم و مانی هم با بچه هاش مشغول بازی شد. بوی کیک تو خونه پیچید و اونم برام مربای به ریخت تو ظرف که بیارم و یه شیشه هم آبغوره بهم داد و یه تفنگ برای مانی خریده بود که اونم داد و با  کلی بار و بندیل اومدیم خونه. 

 تا رسیدیم، دوست ناخن کارم با خواهرش و بچه زلزله اش اومد. مهدی میخواست کله شو بکوبه به دیوار. از بس بچه اش اذیت کنه. ازش خواهش کردم یه ساعت تحمل کنه تا کار تموم بشه و برن. البته شب قبلش رفته بودیم عکس انداخته بودیم ولی عکسها پاک شده بود. حوصله نداشتم واقعا ولی دیگه چاره نبود. نمیشه که مهمون رو بیرون کرد. دیگه رفتند و خوابیدیم.

یادمه پنجشنبه شلوغ بود. صبح زود پاشدم مانی رو زدم زیر بغل و نون خریدم و بردمش شهران. ازاونجا هم اومدم اداره. دسته کلیدم رو جا گذاشته بودم و فقط با یه کلید یدکی تونستم کشوهای یه سمت رو باز کنم و همه رو ریختم بیرون. یه سری مال مدیرعامل قبلی بود که دیگه نیازی بهشون نبود و بایگانی شد و بقیه رو مرتب کردم. ظهر هم از دوازده گذشته بود که رفتم دنبال مهدی. حاضر شدیم و با هم رفتیم خونه مامانم. قرار بود آبگوشت درست کنه. شوهرخاله و پسرخاله مجرد هم بودند. ناهار رو خوردیم و با لذت هرچه تمامتر، بعدش خوابیدم. یعنی نمیدونین از خوابهای ظهر چقدر لذت بخشه. شکر خدا مانی عاقل بود و سر و صدا نکرد. 

همون پنجشنبه تولد دخترخاله کوچیکه بود. حالا فکر کنین اونا میخواستند از طبقه اول اسباب کشی کنند به طبقه هشتم همون ساختمون. یعنی با صاحبخونه به توافق نرسیده بودند و باید بلند می شدند. خاله هم که چند ماهه میگه کمرم درد میکنه و کلا خودشو انداخته. این وسط مامان ما هم نقش کزت رو بازی میکنه. از خاله نه سال بزرگتره و عین مامانه براش. بگذریم که یه جاهایی مامانم بدبختشون کرده با اینهمه محبت بی جایی که به خودش و شوهرش کرده. بگذریم. 

داداش کوچیکه هم زنگید که ما شب داریم میاییم اونجا. خلاصه دردسرتون ندم که مامانم واسه خودمون شام درست کرد و این در حالی بود که روز قبلش در بازار روز زمین خورده بود و زانوش داغون شده بود و می لنگید! به ززززززور شام درست کرد و هرچی بهش میگم بابا بده به من، قبول نمی کرد که. خودش مرغ درست کرد و گفت بریم خونه خاله ات و ساعت هشت میاییم شام درست می کنیم.  

دیگه من و مهدی و مانی و مامانم کیک خریدیم و رفتیم خونه خاله و دیدیم سگ میزنه گربه می رقصه. خب داشتند وسایل رو بسته بندی می کردند و همه چی ریخته بود تو همدیگه. پسرخاله مجرد هم داشت طبقه بالا رو رنگ میزد که آماده بشه براشون. یه جایی پیدا کردیم نشستیم و داداش کوچیکه و زن و بچه اش هم رسیدند و از اون طرف هم پسرخاله کوچیکه و زنش اومدند. خب کسی به فکر شام اینهمه آدم نبود به جز مامانم که ساعت هفت و هشت بردم گذاشتمش خونه و به زووووور منم راهی کرد گفت برو عروسمون تنهاست اونجا!!!!!! 

آی حرص خوردم. ولی کاری ازم برنمی اومد چون مامانم اینجوری راحته که هممممممه کارها رو بکنه. خاله ام هم عین خیالش نبود. البته تو اسباب کشی بود و همه هم خودمونی بودیم ولی خب یه حرکتی هم نکرد و هیچی نگفت.دیگه من برگشتم خونه خاله و ساعت نه مامانم زنگید که همه پاشید بیایید اینجا شام بخوریم. 

همه رفتیم خونه بابام اینا و شام خوردیم و بعدش کیک و تولد بازی. آخر شب هم همه رفتیم خونه خودمون به جز داداش کوچیکه که واسه خواب خونه بابا موند. 

جمعه صبح پاشدیم و من دیدم آشتی همیشه نیستم. کم کم بدنم درد میکرد و البته اینم بگم که از چند روز پیشش لنفام درد میکرد و فکر میکردم شاید چون بابت تغییر و تحولات داخل اداره حرص خورده ام و کارمون زیاد بوده اینجوری شده ام. ولی نگو جریان چیز دیگه ای بوده. حالا از اونور داشته باشین این ماجرا رو.  

داداش بزرگه بهم زنگید که من و دختردایی بیرونیم و دیگه دختردایی از اون ساعت به بعد نمی تونه بره خوابگاه. شب بیاییم خونه شما؟ گفتم بیایین. دیگه اومدند و شب جمعه اونجا بودند. از هایپر هم کلی خرید کرده بودند که جمعه با هم برن پیک نیک. شب جا انداختیم و خوابیدند و البته اینم بگم که جدا بودند از هم. البته مساله شخصی خودشونه ولی جدا بودند. 

صبح جمعه من با مریضی بیدار شدم و دیدم بدنم درد میکنه. ببینین چی بود که ساعت نه و نیم بیدار شدم!!!!! نیمرو درست کردم و صبحانه خوردیم. خونه و زندگی که داغون بود. هفته قبل، سه شب خونه خودمون نبودیم و فقط پنجشنبه شب که رسیدیم خونه به داد دستشویی رسیدم و تا داداش و دختردایی نیومدند، تمیزش کردم.  

جمعه صبح بعد صبحانه، یه دور ماشین لباسشویی رو راه انداختم و واسه ناهار قیمه پلو درست کردم. شوفاژ کار هم اومد و شوفاژ اتاقمون رو درست کرد. داداش و دختردایی هم تو آشپزخونه بودند و یه ماهی از هایپرخریده بودند و داشتند مواد می زدند بهش. یعنی کیف می کردم وقتی می دیدمشون. اینکه کنار هم بودند، اینکه با هم داشتند یه کاری رو می کردند. همین واسم کلی آرامش بود وسط اون همه کار نکرده. دیگه اونا یازده و نیم ماهی رو برداشتند و رفتند و البته مربای به ریختم تو شیشه و دادم دختردایی ببره خوابگاه چون خیلی خوشش اومد. دیگه اونا رفتند و شوفاژکار هم رفت و ناهار هم آماده شد و آشتی هم مریض و مریض تر. هم من و هم مهدی با هم بدن درد گرفته بودیم. ظهر یکی دو ساعت خوابیدیم و از خواب که پاشدیم، دیگه نتونستیم حرکت کنیم.  

همون شب به دوستم زنگیدم که من مریض شده ام و نمیام فردا رو.  

خلاصه شنبه شد و صبح هر کاری کردیم، مهدی نیومد دکتر. من و مانی رفتیم دکتر و گفت آنفولانزاست. شکر خدا مال مانی فقط سرفه بود و من بدن درد شدید داشتم. بعدش دواها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. از دواهام به مهدی هم دادم. یعنی الان می فهمم معتادین گرامی چی می کشند از بدن درد. همه بدنم رو انگار انداخته بودند تو هاونگ و می کوبیدند. هیچ وقت تو عمرم اندازه این سه روز از لحاف لذت نبرده بودم. شب تا صبح هی می پیچیدم تو رختخواب.  

بعد ویروس یه جوریه که آدم مثلا یه ساعت خوبه. اون ساعتهایی که خوب بودم، پامیشدم کارهامو میکردم. مثلا دستی به آشپزخونه می کشیدم و لباسی مینداختم تو ماشین یا لباسهای شسته رو تا میکردم میذاشتم تو کشو. خوبیش این بود که کارهام رو نرم نرم می کردم. اگرم نمی تونستم اصلا انجام نمیدادم. 

تو این سه روز آش رشته و سوپ ماهیچه هم پختم. مامان درگیر اسباب کشی خاله بود ولی چند بار خواست بیاد کمکم که نذاشتم. اینقدر این مریضی بهم فشار آورده بود که به هیچ عنوان دلم نمیخواست کس دیگه ای ازم بگیره. گفتم اگرم بیای، در رو باز نمی کنم!!!! هرکی هم بیاد، با شات گان میزنمش!!! 

مهدی بیچاره مجبور شد یکشنبه بره اداره با اون حالش. البته از من یه کم بهتر بود ولی اونم بدن درد شدیدی داشت. هیچی مثل استراحت، واسه سرماخوردگی خوب نیست.  

هرچند بدن دردی داشتم که نمی تونستم از جام پاشم. خلاصه تا تونستم استراحت کردم و خوابیدم و دراز کشیدم و خرد خرد هم کارهامو کردم. مانی هم این سه روز پیشم بود. البته شنبه شاکی بود که من امروز کلی کار داشتم تو مهد، چرا منو نبردی!!!!! راست میگه خب، کارهای مملکت دست ایشون بود که عقب افتاده بود!  

خلاصه یه سری هماهنگی هم کرده ام. از جمله اینکه هفته دیگه که تولد مهدیه، یه خانمی بیاد پنجشنبه صبح خونه رو تمیز کنه و عصرش هم مامان اینای مهدی بیان. یه سری هم برنامه واسه این هفته گذاشته ام.  

***************** 

از همه اینایی که نوشتم، مهمتر اینه که میخوام بگم. 

یادتونه هفته پیش گفتم آقای انتظاریان گفته که میخوان به صدتا بچه یه وعده غذا بدن؟ خب همون پنجشنبه شب آقای انتظاریان بهم زنگید و گفت که نه تنها اون صد تا، که پنجاه تا هم بچه خیابونی اومده اند غذا خورده اند و از اطراف هم اومده اند و کلی هم غذا اضافه مونده!!!!!!!! میگفت همه مون از تعجب شاخ درآورده ایم! یک میلیون و پنجاه هزار تومن جمع شده بود که پونصد تومنش رو یه خیر اصفهانی کمک کرده بود و بقیه اش هم از دستهای مهربون و سبز شماها جمع شده بود. که باهاش به این تعداد خورش قیمه درست کرده بودند و صد و پنجاه پک نوشت افزار هم درست کرده و به بچه ها داده بودند. یکی از عزیزان این وبلاگ هم محبت کردند و تماس گرفته بودند با ایشون بابت تاسیس یه کتابخونه که ظاهرا تو همین مرکز راه اندازی میشه.  

حالا گزارشش رو می نویسم تو وبلاگ ستاره های دریایی. گفتم عجالتا اینو بهتون بگم تا حال دلتون و دستهای سبزتون خوب بشه. 

خب اگه اجازه بدین من برم. بدنم همچنان درد میکنه و گلوم هم باد کرده و خیلی میزون نیستم. اصلا نمیدونم چی نوشتم!پ 

امروز مدیرعاملمون که هفته پیش عوض شد، بچه اش رو آورده بود. همون که با من خیلی رفیقه. گفتم خاله، من مریضم نیا پیشم. گفت: من دو تا بوست کنم، خوب میشی. بعد در حالیکه دهنش پر از شیرو کیک بود، اومد بازوم رو دو تا بوس کرد و کلی هم کیک و شیر مالید به آستین مانتوم. بعد با محبت نگام کرد و گفت: خوب شدی؟ حالا بغلم می کنی؟ 

جیگرم آتیش گرفت. ولی چون خیلی دوستش دارم بغلش نکردم. گفتم همکارهام سرش رو گرم کنند. بدبختی به من عادت کرده. خودم هم دلم غنج میره بغلش کنم. ولی چه کنم. می ترسم خدای نکرده بگیره. 

خب دیگه من برم.  

دست حق به همراهتون.



تاریخ : سه‌شنبه 11 آبان 1395 | 11:19 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (22) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر