X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام. 

پنجشنبه است و من اداره ام. 

نوشتن بهم خیلی لذت میده. و البته اینجا نوشتن رو خیلی خیلی دوست دارم. شما مهربونا هم که می خونین، حس خوبم تکمیل میشه. 

 صبح هفت و نیم اومدم اداره. مدیرعامل جدید سحرخیزه و هر روز اغلب قبل از ساعت هشت، میرسه اداره. مگه اینکه بیرون از اداره جایی جلسه داشته باشه. 

بعد از دوازده سال، دیگه میدونم کارها رو چه جوری انجام بدم. همه رو لیست می کنم و اولویت بندی. یه روزهایی که کارها تو سرم هزارتاست و می چرخه، فوری می نویسمشون. بعد کنار هر کدوم هم یه مربع میذارم. هر کدوم که انجام میشه، یه تیک تو مربع میزنم و همون، بهم حس رضایت میده. واقعا هر کاری و به خصوص کار دفتر، رو نظم استواره. از اینکه میز کارم شلوغ باشه بدم میاد. اغلب داکیومنتها و کاغذهای زیادی رو میزمه. ولی همه اش مواظم مرتب باشند و قاطی و گم نشن.   

اینجوری آروم میشم.

امروزم صبح که رسیدم، یه چای ریختم و آوردم گذاشتم رو میز. همکارم که تا دیروقت داره می مونه عادت جالبی داره. هر اتفاقی که در نبود من می افته یا هر کاری که باید انجام بشه رو رو یه برگه کاغذ می نویسه و به میزم می چسبونه. بعضی وقتها گاهی صبح که میام، ده دوازده تا کاغذ به میزم چسبیده. اعم از اینکه جلسه ای باید ست بشه یا نامه ای ارسال بشه و تماسی گرفته بشه. عادت خوبیه. چون آدم می فهمه در نبودش چه اتفاقهایی افتاده.  

اینجوری آروم میشم.

خب مدیرعامل قبلی که همین دو هفته پیش عوض شد، رو یادتونه یحتمل. من تو اون یکسال و نیم که ایشون بود، خیلی راحت بودم. کار همچنان سخت بود ولی زبون هم رو می فهمیدیم. بی نهایت به من احترام میذاشت. البته سنی از من کوچکتر بود ولی من مدیریتش رو خیییییلی قبول داشتم. بسیار شجاع و با اعتمادبه نفس بود. ولی خب، بالاخره هرکی میاد، یه روزی هم میره. این مدیرعامل جدید هم آدم خوبیه. ولی یه حساسیتی داره نسبت به کسانی که مدیرعامل قبلی آورده. همون دو هفته پیش، من و همکارم رو صدا کرد و گفت من میخوام این افراد از شرکت برن. یکی شون بنده خدا تازه هفته قبلش حکم مدیریت یه واحدی براش خورده بود و از جای قبلی هم استعفا داده بود. شاید اینا رو گفته باشم قبلا. ولی خب ما خیلی بهش گفتیم این آقا رو نگه داره. گناهی نکرده که مدیریت عوض شده. گفت بمونه، ولی نه در سمت مدیر. میخواد کارمند بمونه. اونم قبول کرد و موند. نون شده دونه ای هزار و پونصد تومن. مدیریت کیلویی چند. آدم باید واسه زنو بچه اش نون ببره خونه. حالا متاسفانه از دیروز مدیرعامل میگه، نه این باید بره! کلا هرچی نظرش روز اول بود و به خاطر اصرارهای ما عوض شد، دوباره داره اعمال میشه. چند روزه به این چیزها خیلی فکر میکنم. دلم نمیخواد آدمها بیکار بشن. بیکاری واسه من یه کابوسه. همه اش از خدا کمک میخوام. تا جایی که بشه، بتونیم آدمها رو نگه داریم. ولی خب، چه میشه کرد. مگه چقدرش دست ماهاست. با توجه به موقعیت کاریم، سعی می کنم تا اونجایی که بشه، بچه ها بمونند و از شرکت اخراج نشن. و همین چند روزه دلمو آشوب می کنه. امروز صبح خودمو آروم کردم و گفتم آشتی، روزی دست خداست. هرچی اون بخواد همون میشه. 

اینجوری یه کم آروم شدم.

دو سه روزه هم با مهدی یه کم تو کشمکشیم. طبق معمول سر یه چیز مسخره. سر یه مطلب بامزه که یه نفر در مورد پرسپولیس گفته بود و مهدی به شدت جبهه گرفت و با بدترین لحن به من برش گردوند. گور بابای استقلال. دلم از این شکست که براش اینقدر ارزش نداشتم که ازش بگذره. تازه من چیز بدی نگفتم. خدا شاهده به جون مانی مطلب فقط به نظرم جالب اومد. تازه شماها هم می دونین که الان وضعیت تیم پرسپولیس هزار برابرا ز استقلال بهتره. از همه نظر. و وقتی که تو چشام زل شد و میخواست اثبات کنه که من اون مطلب رو واسه این گفتم که دلشو بسوزونم، دیگه دلم نخواست حرف زدن رو باهاش ادامه بدم. سالهاست عادت کرده ام خودمو بهش ثابت نکنم. وقتی ایییییینقدر اصرار داره من میخواستم ازارش بدم، خب بذار اونجوری فکر کنه. جدل فایده نداره.

به نظرم زشته یه آدم ـ زن یا مرد فرق نداره ـ بابت یه چیزی غیر از خودشون دو نفر، بخوان طرفشون رو بکوبند. حالا بابت کار باشه یا بچه یا تیم فوتبال یا غذا یا هر چیزی غیر از خودشون. آدم تر بزنه به رابطه اش همه چی رو خراب کنه. ولی مهدیه دیگه. تازه طلبکارم هست. 

دیشب تهران چه بارونی می اومد. البته از ظهر بارون شروع شد. یکی دو بار دم پنجره رفتم و دیدم. دیشب که تو راه می رفتیم، آهنگ گل بارون زده رو پلی کردم. البته تو گوشیم و با هت ست. چون مهدی یه سری آهنگ تو ماشین گذاشته بود از اینا که گیتاربرقی دارند و یه چیزهای داغونی که مغزم داشت سوت می کشید ولی هیچی بهش نگفتم چون از شب قبلش سر جریان پرسپولیس تازه طلبکارم بود! 

خلاصه گل بارون زده رو گوش کردم و کلی حال دلم خوش شد. واقعا یه آهنگهایی صد سال هم ازشون بگذره، هنوزم لطیف و روح پرور هستند. کسی اینجا این آهنگ رو گوش کرده؟ شهامت میخواد ها! چون طرف باید دهه پنجاهی باشه!!!!!! 

این روزها حواستون به رنگها هست؟ متوجه میشین یه نقاشی شب تا صبح که ما خوابیم، همه جا رو داره زرد و نارنجی می کنه؟ می بینین چقدددددددددر قشنگه؟ واسه اینکه مناظر واسه ما تکراری نباشه. واقعا لذت بخشه وقتی آدم سنفونی اینهمه رنگ رو می بینه. 

پاییز قشنگ و دوست داشتنی و فصل انار و خرمالو.  

به قول یکی از دوستان، حالا همه میان عکس یه انار میذارند تو اینستا و میگن خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود! 

من بقیه اش رو دوست دارم: 

می پرد در چشمم آب انار،  

اشک می ریزم 

مادرم می خندد 

رعنا هم 

البته با صدای آرامبخش مرحوم خسرو شکیبایی.  

الان ساعت 10:19 است. یه سری کارها رو انجام داده ام. یه سری مونده. این وسط هم دارم اینا رو می نویسم. اینجوری حس میکنم کنارم هستید.  

نوشتن واقعا آرومم می کنه. 

نمیدونم بشه واسه ناهار برم خونه مادر مهدی یا نه. مهدی و مانی اونجا هستند. فعلا که کارها زیاده و شاید مجبور بشم بمونم. تا خدا چی بخواد. 

چیز دیگه ای یادم نمیاد جز ریحانهای بنفشم. که خیلی دوستشون دارم. عصرها که میرم حال اون و کاکتوسهامو می پرسم ازشون. بعضی روزها هم ریحان می چینم و زیر شیر آب میشورم و دهنم میذارم. 

عطر ریحان که می پیچه تو ذهنم، حال دلم خوب میشه. با خودم میگم اینو من کاشته ام. با همین دستها.  

با همین دستها خیلی کار میشه کرد.  

خدایا دستامون همیشه سبز باشه.  

خب دیگه من برم.  

اینم یه پست متفاوت مال این پنجشنبه. مال این پنجشنبه پاییزی. 

پنجشنبه 

آبان 

پاییز 

هوای نیمه ابری 

مگه میشه عاشق نبود.



تاریخ : پنج‌شنبه 13 آبان 1395 | 10:28 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (29) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر