X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام صبح همگی بخیر و شادی. 

من دیگه دست از مقاومت برداشتم و امروز با سوئیشرت اومدم اداره. البته اگه هفته پیش سوئیشرت نپوشیدم، بابت این بود که یادم میرفت!!!!!! 

 

 

یه کم روزانه نویسی کنم. 

چهارشنبه مهد مانی اینا جلسه بود. مهدی که نمی تونست بیاد. منم سه روز اول هفته رو مرخصی بودم. دیگه مجبور شدم خودم برم. البته مدیرعامل به اکراه پذیرفت. منم تو دلم گفتم خب چه کار کنم. تازه فکر کنین ساعت سه میخواستم برم. نه کل روز رو! بالاخره منم مادرم و وظایفی غیر از وظایف اداری دارم. 

دیگه رفتم و جلسه هم با نیم ساعت تاخیر شروع شد. رفتم به مدیر مهد گفتم چرا شروع نمی کنین؟ گفت چون تعداد بیشتری مادر بیاد. گفتم به نظرم بهتره به کسانی که سر وقت اومده اند احترام بذارین. نه به ساز کسانی برقصین که دیر میان.  

البته اینجوری هم نگفتم ها!!!!!!!!  

بعد جلسه شروع شد و چند تا مربی های فوقشون اومدند صحبت کردند. که می شناختمشون تقریبا. دیگه تا کتابهاشون رو بدن، ساعت پنج شد و تازه من و مانی اون ساعت رفتیم دنبال مهدی. فکر کنین تو اون ترافیک، چهارشنبه عصر، تهران بارون خورده، تو آبان دیگه چه خبر بود. قرار بود شب بریم خونه مادر مهدی. چون دو هفته بود نرفته بودیم و مانی دیگه خیلی بی تاب بود و میگفت حتما باید شب پیششون بخوابیم.  

دیگه تا برسیم من از شدت دستشویی داشتم می ترکیدم. یه جا هم تو بلوار کاوه، مردم غیور و فکور، سرخود یه خیابون رو ورود ممنوع اومده بودند و کل چهارراه کاوه بسته شده بود. مهدی جیغ می کشید که چررررررررررا آخه؟ چرا ورود ممنون میایین؟ و اونا مات نگاه می کردن و میرفتند. تا آخرش پیاده شدم و یه راه کوچیکی باز شد و رفتم وایسادم ماشین دیگه ای نیاد که لااقل بتونیم راه خودمون رو بریم.  

یکی تعریف میکرد تو یکی از کشورهای اروپایی، داشته اتوبان رو می رفته، اشتباهی یه خروجی رو رد می کنه. دنده عقب میگیره که بره عقب، یه ماشین خارجی از پشت بهش میزنه. پلیس میاد اینا رو میگیره و به این ایرانیه میگه: این آقایی که از پشت به شما زده، دچار توهم شده و باید روانکاو معاینه اش کنه. چون ادعا میکنه شماداشتین تو اتوبان دنده عقب می اومدین! مگه میشه کسی اتوبان رو دنده عقب بیاد!!!!!!!!!!! 

خلاصه دیگه رسیدیم خونه بابای مهدی و تا مهدی ماشین رو پارک کنه من و مانی ضربتی رفتیم بالا و من از همه عذرخواهی کردم و پریدم تو دستشویی. دیگه در مرز انفجار بودم. یعنی اگه تو راه که می اومدیم، شمشادها کمی بلندتر بود، خودمو خلاص میکردم! گور بابای آبرو!  

بعدش نشستیم به حرف زدن و خواهر بزرگه مهدی نبود و گفتند رفته خونه مادرشوهرش. نی نی رو هم ندیدیم. برادر مهدی و خواهر کوچیکه اش هم بودند. منم عین معتادها بدن درد داشتم و از خواب داشتم می مردم. بعد مادر مهدی شام آورد و من به زور خودمو تا ساعت ده شب نگه داشتم و بعد کله پا شدم.  

همون شب همکارم زنگید از اداره که آشتی خانم، مدیرعامل ـ که تو این یه سالی که عضو هیات مدیره بود، پنجشنبه ها پاشو نمیذاشت اداره ـ برای فردا یه جلسه ساعت نه و نیم گذاشته و گفته من از هشت اداره ام! گفتم بهت که بدونی این، فردا میاد. گفتم دستت درد نکنه. باشه میام. 

دیگه شب تو هال خوابیدیم و تا صبح آقا مانی دل و روده مو درآورد از بس لگد زد. جالبه، جامم که عوض میکردم، دنبالم می اومد تو خواب و لگدهاشو دریغ نمی کرد!!!!!! صبح با دل و روده بیرون اومده بیدار شدم و راهی اداره گشتم! هفت و نیم اداره بودم. یه سری کارها رو کردم و رئیسم قبل از هشت و نیم رسید اداره. یه سری جابجایی دیواری بود که انجام شد و دفتر مدیرعامل هم جلسه برگراز شد و همین کارهای روتین همیشگی.  

بهم گفتند رو سر بچه ها باش میخوان جابجا کنند. یه سری اسناد محرمانه هم تو دست و پا بود. گفتم چه کاریه. اسناد رو آوردم یکی از کشوهامو خالی کردم و اسناد رو گذاشتم و قفل کردم. به مدیریت هم گفتم همه چی اینجاست و جاش امنه. دیگه مدیرعامل یک و خرده ای رفت و منم تا کارها رو به بچه ها سپردم، ساعت نزدیک دو بود. مهدی زنگید که کجایی و کی میرسی. گفتم من دارم راه می افتم. شما بخورین.  

رسیدم خونه باباش اینا و دیدم ناهار خورده اند. فقط خواهرکوچیکه و شوهرش تازه رسیده بودند که من با اونا ناهار خوردم. بعد از ناهار هم چپه شدیم و خوابیدیم. من که گفتم بیدارم نکنین اصلا. 

منتها دیگه نزدیک پنج بیدار شدم. یه ساعت و نیم خوابیده بودم. کم کم پاشدم و مادرشوهرم برام چای آورد!!! (بزرگی و کوچیکی دیگه نمونده!!!!!) 

بعدش دیدم دارم می ترکم. گفتم برم یه دوری بزنم و نایلون کتاب هم واسه دودوش بخرم. مهدی که از جاش پا نشد و خودم رفتم پیاده روی. حالا مانتو هم نداشتم. با لباس اداره رفتم. پیاده روی، کفش مناسب میخواد. لباس خیلی مهم نیست. راحت باشه کافیه. دیگه رفتم تا چهار راه پاسداران و برگشتم و سر راه هم نایلون کتاب و چسب نواری خریدم و برگشت خونه. شکر خدا تقریبا چهل و پنج دقیقه راه رفتم.  

کتابهای مانی رو هم از تو ماشین آوردم. خواهر وسطی مانی بسیار دختر منظمیه. منم سواستفاده  کردم و کتابهای مانی رو دادم ایشون جلد کنه. خودم اسم می نوشتم رو لیبل ها و ایشون با کمک خواهر کوچیکه مهدی کتابها رو جلد میکرد. باورتون میشه بچه پیش دبستانی، هفده تا کتاب داشت؟؟؟؟؟؟؟ مثلا دو سه تا مفاهیم ریاضی، سه چهار تا خود ریاضی (!) چند تا «بخوان، بگو، بنویس» و نعمتهای خدا و علوم و از این چیزها. خب همه چی تخصصی شده و تو کتابهای جدا جداست.  

بعد تموم شد و وقت شام شد که من نخوردم و مهدی و مانی خوردند. بعد از شام هم دیگه اومدیم خونه خودمون.  

شب خوابیدیم و صبح جمعه من بازم با حس مریضی بیدار شدم. هنوزم دارم چرک خشک کن میخورم ها.  

هی دراز کشیدم و خوابیدم بلکه بهتر بشم دیگه نه بابا خوب بشونیستم. گفتم پاشم و کلی کار دارم. ناهار قرار بود بریم خونه مامان اینا. 

پاشدم چای دم کردم و نون بیرون گذاشتم از فریزر و رفتم حموم. بیرون اومدم با مانی صبحانه خوردیم و بعدش یه کم دراز کشیدم و پاشدم ظرفها رو بشورم. گفتم چند تیکه است با دست بشورم. بعد گفتم چه کاریه. بذارم تو ماشین ببینم چقدر میشه! نشون به اون نشون که ماشین پر شد!  

بعدش مهدی بیدار شد و صبحانه خوردو اونجا خبردار شدم کپل خان شب قبلش تب داشته و تا صبح بیمارستان بوده و بعدش زنگیدم به داداشم و خانمش که جواب ندادند. حدس زدم خواب باشند چون تا دیروقت بیمارستان بوده اند.  

بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان اینا. داداش کوچیکه زنگید که سرما خورده کپل خان و منم قربون صدقه اش رفتم و اونم گفت نمیتونند بیان خونه مامان اینا. قرار بود تولد پسرخاله مجرد و مهدی رو خونه مامان بگیریم. تولد که چه عرض کنم. همون یه کیک بخوریم و مسخره بازی دربیاریم. مامانم واسه ناهار ماهی درست کرده بود.  

قبلش رفتیم جنت آباد که شلوار مانی رو عوض کنیم که گفت نداریم و دوشنبه بیا.  

دیگه رفتیم خونه مامان اینا و مامان گفت خاله اینا رو گفته ام واسه ناهار بیان که گفته اند نمیان مهمون دارند. بعد پسرخاله مجرد گفت من دارم میرم خونه خاله یه سری وسیله رنگ بیارم. میایین؟ من ومهدی هم رفتیم. خونه خاله رو چیده بودند چه چشم انداز عااااااالی داشت. از اونا که آدم اصلا ازش سیر نمیشه. مشرف به کوه های شهران. دیگه یه کم اونجا نشستیم و در مورد مراسم ترحیم مرحوم منصور پورحیدری حرف زدیم و برنامه ریزی کردیم. منم خدا خدا میکردم یکشنبه یا دوشنبه باشه که بتونم صبح یه سر برم و برگردم اداره.  

البته بعد خبردار شدیم که چون تیم ملی تمرین داره، نمیذارند مراسم تو ورزشگاه آزادی باشه. احتمالا تو امجدیه است. حالا ببینیم چی میشه. بعدش برگشتیم خونه مامان اینا و شوهرخاله رو هم آوردیم. برادرزاده شوهرخاله ام خونه شون بود و روش نمیشد بیاد خونه مامانم. خاله و دخترش موندند پیشش!!! شوهرش هم اومد خونه مامانم. همچین خانواده خنده داری هستیم ما!!!!!!!! 

ناهار ماهی بود که خوردیم و بعدش هرکی رفت یه گوشه خوابید. که من و مامان و مانی نخوابیدیم و حرف زدیم و عصر پاشدیم چای خوردیم و بقیه هم بیدار شدند.  

یه دوستی داشت داداشم که چند سال پیش جوونمرگ شد. یادتونه؟ خواهرش فارغ شده و تقریبا یه ماهشه. دو دست لباس من و مامانم خریدیم که بریم دیدنش. چون هنوزم حال روحی شون خیلی بده و هنوزم ناراحتند. حالا دیگه دو دست لباس چیه که آدم بخره و ببره دل کسی رو شاد کنه. قرار بود عصر جمعه بریم دیدنشون. که البته مامانم زنگید و نبودند. حالا وسط هفته میریم خدا بخواد. 

منتها نکته جالبش اینه که داداش بزرگه ام اصلا نبود و با دختردایی بیرون بود و البته اینم بگم که هییییچ کدوم از اعضای فامیل نمی دونند و همه اش می پرسند راستی چه خبر؟ ما هم میگیم هیچی. خبری نیست. دیگه داداشم نقره داغ شده از بس همه کارهاشو بیخودی جار زد تو فامیل. 

دیگه الان طوری شده که خونه بابام هم نمیاد!!!!!! مثلا فکر کنین دیروز قرار بود واسه پسرخاله مجرد تولد بگیریم که اصلا داداشم نیومد! اینم کارهاش تعادل نداره. دیروز به مامانم گفتم. یه همه چی رو شور میکنه یا بی نمک. به هر حال خودش میدونه. 

عصر شد و خاله و دخترخاله اومدند و کیک رو آوردیم و پسرخاله ام و مهدی عکس گرفتند و جالبه تا اون موقع مامان و بابام یادشون نبود که داریم واسه مهدی هم تولد میگیریم. با تعجب ما رو نگاه کردند! البته حواسشون نبود و یادشون رفته بود. 

بعدش دیگه شام خوردیم و اومدیم خونه مون. 

اینم البته عکسهای پنجشنبه قبل در مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست احساس. 

خب دیگه. اجازه بدین من برم. 

الان تو خبرها دیدم که ظاهرا قراره فردا مراسم از استادیوم آزادی باشه. ساعت نه و نیم. 

حالا تا فردا چهل بار عوضش می کنند یحتمل. چون دیروز گفتند از شیرودی حالا میگن از استادیوم آزادی. یحتمل میریم ما. 

یا حق



تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 12:31 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (12) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر