X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااام. ظهر همگی بخیر! 

صبح نشد پست بذارم. میخواستم بنویسم که مراسم منصورخان شیرودی برگزار میشه. نت اداره قطع بود. 

 

 

چند روزه مهدی خیلی عصبانیه. بیخود و بی جهت. لااقل من دلیلش رو نمیدونم. همه اش بهانه میگیره. واقعا دلیلش رو نمیدونم. برام هم مهم نیست.  

واقعا مهم نیست. 

کسی که مساله ای ناراحتش میکنه، یا با شریکش در میون میذاره یا نمیذاره. اگه بذاره که طرف می فهمه. اگه نمیگه، اون طرف (که من باشم) باید ملاحظه کنه. و من این روزها ملاحظه مهدی رو میکنم. شاید از چیزی ناراحته که نمیخواد بهم بگه. اگه هم بپرسم ناراحت میشه. پس کاری به کارش ندارم. 

دیروز عصر یه کم ماهیچه خریدم و رفتیم دیدن کپل خان. رفتم مهد دنبال مانی که بهم گفتند دو تا از اون کتابها، باید تو خونه باشه و هر روزی که مانی تو مهد از اونا حل کرد، شبش باید بیاد همون صفحه رو تو خونه هم حل کنه. از مربی پرسیدم: یادشون می مونه؟ گفت: آره. گفتم پیشنهاد میدم یه گروه تو تلگرام ایجاد بشه و مربی بیشتر باهامون در تماس باشه.  

مربی خودش اون ساعت رفته بود.  

اون خانم گفت باشه. منتقل میکنم نظرتون رو. 

دوتایی از مهد بیرون اومدیم رفتیم دنبال مهدی. بیخودی ناراحت بود. مهدی که نشست پشت ماشین، به مانی کتابش رو نشون دادم. گفتم امروز کجا رو حل کردین؟ گفت: نمیدونم! گفتم باشه. 

یه کم گذشت و فکر کردم بهتره من دخالت نکنم. مربی با بچه ها در تماس باشه بهتره. از همین اول کار، خودش مسوول کارش میشه. نمیخواد دیگه من تا آخر عمر کتاب به دست دنبالش بدووم. 

رسیدیم گیشا و از سوپر در خونه داداش کوچیکه با مانی رفتیم کمپوت آناناس و بیسکویت مادر خریدیم. که مثلا مانی بده به کپل خان. از شما چه پنهون که مانی کپل خان رو دوست نداره! علنی میگه دخترعمه ام رو بیشتر دوست دارم. حتی یه بار اون اوایل به مامانم گفته بود کاشکی کپل خان بمیره (خدا نکنه) و راحت بشه!!!!!  

البته منظورش این بوده که خودش راحت بشه!  

رفتیم خونه شون و بچه از تب داغون بود. خانم برادرم که طفلی هیچی. هم غصه خورده بود هم رمق نداشت. داداشم شاخ درآورده بود که چرا ماهیچه برده ام. گفتم آخه دلم میخواست غذا درست کنم واسه کپل خان. ولی هم نمی دونم مامانش چه جوری ماهیچه رو درست میکنه و بهش میده و هم اینکه کپل خان دستپخت مامانش رو بیشتر دوست داره. داداشم گفت پس این بار خدای نکرده مانی مریض شد، ما هم براش کته میاریم!!!!!!! 

نیم ساعت نشستیم و به اصرار من بلند شدیم. داداشم میگفت باید شام وایسین. گفتم امکان نداره. من خودم کارمندم، بچه داشته ام و میدونم الان شما سر مریضی بچه چقدر کلافه این. الان وقت مهمونی نیست. ما میریم و یه بار دیگه میاییم. 

دیگه اونا هی اصرار و ما هم انکار و آخرش پاشدیم اومدیم خونه مون. مهدی رفت سلمونی. من و مانی هم رفتیم به اصرار مانی لبو خریدیم چون هوس کرده بود و نشونش دادم که چطوری آقاهه لبوها رو به سیخ کشیده و یه سری رو ریخته وسط سینی و داره آب لبو میریزه روشون که بپزند و گرم بمونند. مانی کلی شادی کرد و یه کم هم از سوپر خرید کردیم و رفتیم مانی یه کم بازی کرد. منم گفتم مانی بیا لبو رو تو هوای بیرون بخوریم. چون لبو تو خونه گرم که مزه نمیده! یه قاچ خورد و گفت نمیخورم!!!!!!! 

دیگه رفتیم بالا و خودم البته یه کم خوردم و حالش رو بردم. بعدش مانی خودش نشست سر تکلیفش و یادش اومد کدوم صفحه رو باید حل کنه. گفتم خدایا امروز روز اول تکلیفشه. شاهد باش خودش کارش رو کرد. تا آخرش همینطور باشه!!!! 

یه کم بعدش مهدی عصبانی رسید با نون. دیگه تا آخر شب یه کم بهانه گرفت و منم تو آشپزخونه کتلت درست کردم و سیب زمینی سرخ کردم و دستی به آشپزخونه کشیدم و بعدش شام و نماز و لالا.   

آشتی نوشت:  

وقتی جمعه خبر شدم که منصورخان، به خونه ابدی اش هجرت کرده، تصمیم گرفتم برم. از خدا خواستم مراسمش یا یکشنبه باشه یا دوشنبه. زمانی که رئیسم بیرون از اداره جلسه داره و میشه نباشم تو اداره. تا دیروز که دیدم مراسم افتاده یکشنبه صبح. گفتم خدایا نوکرتم. 

بعد دیدم آزادیه. گفتم چه خوب. نزدیک خونه است. حتی به مانی گفتم من فردا دارم میرم استادیوم. تو میای؟  

گفت: درسته که من پرسپولیسی ام، ولی اون، مربی اول بوده!!!!!!! پس میام!!!!!! 

مهدی هم اولش گفت: باشه ببرش. فقط سرده و بپوشونش و فردا قراره بارون بیاد و از این صوبتا. بعد تو برنامه مانی نگاه کردم و دیدم نوشته امروز ریاضی دارند. دو دل شدم. بعد زدم پس کله خودمو گفتم: آشتی احمق! این تازه پیش دبستانیه. ببرش استادیوم که شاید دیگه نتونی ببریش هرگز. اونجا هم درس هایی هست که یاد بگیره که از ریاضی پیش دبستانی براش مهمتر باشه. و اینکه یکی دو ساعت با پسرت میری یه جایی که دوست داری. درسته مراسم ترحیمه. ولی تو ذهن خودت و مانی می مونه و دوست داری. 

من تصمیم گرفتم ببرمش. منتها مهدی چند بار گفت مریض میشه و سرده و بارون میاد. گفتم بابا نمی برمش. خود مانی هم پشیمون شد. 

امروز صبح رسیدم اداره و تو راه که می اومدیم،  از مهدی آدرس ورزشگاه شیرودی رو پرسیدم که با تلخی گفت نمیدونم، نرفته ام. 

منم هی تو نت نگاه می کردم، می دونستم جنوب هفت تیره. گفتم حالا میرم یه جوری پیدا می کنم.  

من دلم میخواد جاهایی رو که دوست دارم، زود برم. درسته برای کار ختم بود. ولی میخواستم زود برم و از اولش باشم. قرار بود مراسم ساعت نه شروع بشه. خب اینجا ایرانه و دیر و زود میشه. زود که نه! همکار قدیمی ام هم استقلالیه و قرار بود بیاد که البته هشت و نیم رئیسش نذاشت و اونم کلی دلخور شدو نیومد. خودم ماشین گرفتم و رفتم هفت تیر و پیاده راه افتادم. یه سری داشتند می رفتند. من تصور می کردم شیرودی، سمت راستم باشه که دیدم سمت چپ، یه عده زیادی وایساده اند. البته نود و نه درصد آقا بودند و من اون موقع خانمی اونجا ندیدم. دیگه رفتم ورودی خانمها و شاید مثلا پنجاه تا خانم اونجا بودند.  

به نظرم اولش تعداد کم بود. یه طرف هم پر نشده بود. دلم شکست. خب اینجا باید بگم پرسپولیسی ها همیشه بیشتر در صحنه هستند. هم تعدادشون بیشتره هم اینکه همیشه همراهی شون بهتره خدایی. الان ببینید تو خانواده ما، مامانم، داداش هام، چهار پنج تا پسرخاله تو تهران. ولی کسی نیومده بود. مامانم که میگفت کسی منو ببره. چون هفته پیش هم افتاده و زانوش درد میکرد. ولی داداش هام که نیومدند.  

من فقط تو تلگرام تونستم چند تا گزارش بهشون بدم. البته باشگاه استقلال از همه خواهش کرده بود کسی سلفی نگیره. با خودم فکر کردم اولین باره میام استادیوم. ولی برای چی اومده ام؟ خبرگزاریها هزار و یک عکس میگیرند. بعد میشه عکسها رو تهیه کرد. سلفی نگرفتم. همون اول یه عکس از نمای ورزشگاه گرفتم که پشیمون هم شدم. گفتم حالا اینم نمی گرفتم مهم نبود.  

بعد از مدتی خانواده اش اومدند. مردها شعار می دادند و من چقدر دلم میخواست اون شعار ها رو تکرار کنم.  

بعد دیگه ما خانمها هم تکرار می کردیم: 

خداحافظ، منصور پور حیدری 

منصور با تعصب 

منصور خان بلند شو اس اسی بیقراره 

دو تا دخترخانم جوون بودند که از اول تا آخر مراسم هممممممه اش عکس می گرفتند که البته به خودشون مربوطه. ولی فاجعه اونجا بود که وقتی جنازه منصورخان رو آوردند که خیلی ها گریه کردند و از جلوی جایگاه خانمها شروع کردند به دور زدن دور استادیوم، این خانمها شروع کردند از خودشون و جنازه، سلفی گرفتند!!!!!!!! باز هم به خودشون مربوطه ولی من واقعا برام دردناکه که مثلا خودمو بذارم جای خانواده پورحیدری. که جنازه باباشون رو زمینه و مردم دارند لااله الی الله می گن، بعد چند نفر پشت به جنازه، دارن سلفی می گیرند!  

با جنازه؟ سلفی؟   

خودمون دوست داریم کسی این کار رو با ما بکنه؟ جگر ما سوخته باشه و عزیزمون مرده باشه، مردم بیان با لبخند، از جنازه عزیزمون سلفی بگیرند!!!!!!

خدایا خودت کمک کن. 

یه آقایی هم بود که موبایل خانمها رو می گرفت و میرفت از فوتبالیستهایی که بنام بودند و وسط زمین بودند عکس میگرفت و موبایل رو براشون می آورد.  

چند تا خانم مسن هم بودند که گریه می کردند. وقتی جنازه رو برای دور افتخار آوردند منم گریه ام گرفت. دست خودم نبود. خب من از همون ده دوازده سالگی که استقلالی شدم، منصورخان مربی بود. استقلال رو با ایشون شناختم. 

سهراب بوقی هم بود و تمام مدت داشت با بچه ها، از این طبلها و خش خشه ها میزد. بعدش جمعیت خیلی زیاد شد و خیلی ها از رو میله پریدند و رفتند وسط زمین. مثل همه کارهای ایرانیها پر بود از بی نظمی. یه جا یه ور عکس منصورخان پایین افتاد. من اگه جای باشگاه بودم، لااقل دویست سیصد تا پرچم و عکس میدادم دست مردم. متاسفانه من خودم پرچمم رو خونه مامانم اینا جا گذاشته بودم. یه اقایی بود که میرفت ده تا عکس می آورد و میداد به خانمها و میرفت تا یه ساعت دیگه که پنج تا عکس دیگه بیاره. یا مثلا اولش که قرآن پخش میشد، فقط داشت پخش میشد. کلا بلد نیستیم به قرآن احترام بذاریم. احترام ظاهری هم نیست. همه مشغول حرف زدن و همهمه بودند. مجری هزار بار قسم میداد تو رو خدا کسی پشت سر عزادارها نباشه. همه بیایین روبرو وایسین. ولی باور کنین همون اولش پونصد نفر وسط زمین بودند و گوش نمی کردند اصلا!!!!! هرکی خودشو محق می دونست هرجا میخواد وایسه.

یه پسرخاله ام که سنندجه تو گروه هی ازم تشکر میکرد که رفته ام. گفت خیلی دلش میخواسته بیاد. آخه اون خیلی استقلالیه. 

بعدش هم دیگه تموم شد و بیرون اومدیم. یه سری رفتند بهشت زهرا. من دیگه باید برمیگشتم اداره. تا هفت تیر پیاده اومدم و برگشتم اداره. شکر خدا رئیسم نیومده بود هنوز. اومدم تند تند کارهامو انجام دادم و یه سری رو به سرانجام رسوندم. پام سر شده بود از بس یه ساعت و خرده ای سرپا بودم.  

خب دیگه من برم. 

دست حق نگهدارتون



تاریخ : یکشنبه 16 آبان 1395 | 16:21 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (15) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر