X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اینم عکس امروز صبح. ورودی همت به حقانی.  

 

بعد از بارون دیروز، این طلوع می چسبه. تقدیم به شما عزیزان. 

 

 

سلام. صبح بخیر.  

دیشب تهران عجبببببببب بارونی اومد. البته یه ترافیک چند ساعته هم بود. میگن مترو تهران کرج هم خراب بوده و کار نمی کرده و مردم بی گناه مجبور شده اند با ماشین برن کرج. دیگه ببینید چه خبر بوده. گذشته از ترافیک، بارون خیییییلی خوشگلی بود. چقدر هم دونه هاش درشت بود. 

پریروز من به جای چهار و ربع، چهار و نیم از اداره بیرون اومدم. یعنی رسما تو ترافیک کشته شدیم. تا رفتم دنبال مانی و بعدش مربیش باهام حرف زد و رفتیم دنبال مهدی، افتادیم تو یه ترافیکی که همه دیگه فقط وایساده بودند. از هر طرف هم فرار می کردیم، همین وضعیت بود. باورتون میشه هفت رسیدیم شهرک؟؟؟؟؟؟  

منو گذاشتند در یکشنبه بازار و خودشون (پدر و پسر) رفتند واسه مانی سی دی خریدند. منم از یکشنبه بازار تند تند دو تا جامدادی و مداد و پاک کن واسه مانی خریدم با یه کیلو نارنگی و یه کیلو خرمالو.  

مهدی ما رو در خونه پیاده کردو رفت بنزین بزنه. هلاک بودیم وقتی رسیدیم خونه. نصفه و نیمه لباسام رو عوض کردم و رو وسایل مانی برچسب زدم و گذاشتم تو کیفش. یه سری هم تو خونه نگه داشتم برای مشق نوشتنش. که دیگه هی نبره و بیاره. بعدش لباسم رو عوض کردم و ولو شدم رو کاناپه.  

یه کم بعدش مهدی اومد و رفتم دوش گرفتم. به مانی کتلت دادم خورد و بعدش نمیدونم کی بیهوش شدم.  

دیروز هم از صبح تو اداره درگیر بودم تا ظهر. ظهر ریئسم رفت بیرون جلسه و منم دیگه باید میرم اپیل. چندین ساله مقیدم یه جا برم. دیروز زنگ زدم اونجا که گفتند اون خانمی که همیشه میرم پیشش، امروز نیست. این رئیس جدید هم کسیه که به ندرت از شرکت بیرون میره. از یکربع به هشت تو اداره است تا هفت و هشت شب. قبلی خیلی بیشتر بیرون میرفت. میشد تو اون فاصله بری و بیای. ولی این، اگه باشه و بخوای بری، اکراه داره از اجازه دادن! اینه که تا بتونم زمانی که هست، نمیرم. خلاصه وقتی گفت خانمه نیست، تصمیم گرفتم قانونم رو عوض کنم. چون واقعا باید میرفتم. به خاطر خودم. 

رفتم در اداره. هم بعد مسافت نداشتم، هم زودتر برگشتم اداره. قبلی باید یه کورس سوار ماشین میشدم. اونش مهم نیست. مهم وقتیه که آدم باید بذاره. وگرنه که مرخصی رد میکنه. 

خلاصه رفتم و خانم شدم و برگشتم. یه لقمه کتلت خوردم و رئیس هم نبود، با همکارم نشستیم به درست کردن بایگانی های جدید و انجام کارهایی که در نبود رئیس میشه انجام داد. مثل پیگیری ها و تلفن ها و ست کردن جلسات. راس چهار و ربع هم از اداره زدم بیرون. البته قبلش زنگیدم به گوشت فروشی و سفارش دادم و رفتم تحویل گرفتم و پول دادم و رفتم مهد. صد و بیست تومن شد سه کیلو گوشت. چرخی خریدم واسه شب جمعه که خانواده مهدی که میان، فسنجون درست کنم. البته فسنجون درست کردن کار سختیه واسه مهمونی. هرکی ذائقه خودشو داره. حالا من گردو رو می پزم و گوشتها رو هم قلقلی میکنم و میذارم مادر مهدی بیاد رب انار رو توش بریزه. والا. آدم زحمت میکشه یه چیزی درست میکنه، اگه دوست نداشته باشند، نمی خورند. بذار طبق ذائقه خودشون باشه. 

حالا باید فیله هم بخرم. چون یه سریاشون با گوشت قلقلی دوست دارند یه سریا با مرغ. 

راستی یادم اومد که گردو و رب انار نخریده ام. یحتمل برم بازار روز شهران. چون باید زیتون میتون (!) هم بخرم. واسه آبگوشت روز جمعه. همچنین سبزی خوردن برای فسنجون و آبگوشت.  

الان مثلا من دارم با صدای بلند فکر میکنم. نمیدونم از شماها کدومتون وبلاگهای قدیمی رو می خوندین. یه سالهایی کسی بود به نام فینگیل بانو در وبلاگ بلند فکر میکنم. من عااااااااشقش بودم. هر روز هزار بار صفحه اش رو باز می کردم و می خوندمش. خیلی دوستش داشتم. به خصوص وقتی زیاد می نوشت، ذوق مرگ میشدم! همیشه اون وقتها دلم میخواست وبلاگ نویس روزانه باشم. که البته بعدها این آرزو لباس عملی پوشید! (اوه اوه) 

خلاصه اینجوریا. 

آها. به اون خانمه هم زنگ زدم که صبح پنجشنبه بیاد برای نظافت خونه. فسنجون درست کردن هم کاری نداره. تمیزی هم با این خانمه، فقط سبزی بخرم و پاک کنم. مرتب کردن ظرفها هم هست که انجامش میدم.  

دیروز نزدیک خونه بودیم که بارون شدید شروع شد. برف پاک کن ماشین با سرعت فراوون داشت کار میکرد ولی جلو دیده نمیشد. باید دو جا میرفتیم. یکی شارژ شهرک رو بدیم، یکی اینکه دستمال تموم شده بود. دیگه رفتیم در دستمال فروشی و پیاده شدم. مهدی گفت چتر ببر گفتم نه بابا بذار یه کم خیس بشم. مقوا که نیستم!  

کلا چتر هم دوست ندارم ولی حالا گاهی باید داشته باشم. که البته هفته دیگه یکی از یکشنبه بازار میخرم. این هفته خسته بودم و عجله داشتم نشد بخرم. یه چتر رنگی. مثلا زرشکی!

دستمال کاغذی و رولی و مال دستشویی خریدم و رفتیم شارژ هم دادیم و مانی شاکی بود که مامان، چقدر ما رو معطل کردی؟؟؟!!! گفتم ببخشید دیگه، دیسکو آهنگ قشنگ گذاشته بود، دلم نیومد نرقصم. اینه که معطل شدیم! 

خلاصه رسیدیم خونه و ساعت شش و پنج دقیقه بود.  

رخت و لباس رو کندیم و عدس گذاشتم بپزه و بعدش یه شبکه ای فیلم شیار 143 رو گذاشته بود. اولش بود و نشستم به دیدن. سردم بود کنار بخاری دراز کشیده بودم. بعد رفتم آب برنج رو گذاشتم و عدس پلو رو دم انداختم. از ساعت هشت مانی گفت گشنمه. بمیرم الهی. ولی برنج دم نکشیده بود که. اینبار باید شام رو زودتر درست کنم. هشت دیگه حاضر باشه.  

ده دقیقه به نه من و مانی شام خوردیم و مانی وایپ آوت رو می دید. خیلی دوست داره این برنامه رو. 

بعدش دیگه جمع  کردیم و ساعت ده و نیم هم برنامه نود شروع شد. جالبه هییییییچ عکسی از حضور خانمها تو ورزشگاه شیرودی بابت مراسم منصور خان نشون نداد. یعنی اون همه خانم اومده بودند و رسانه ملی کلا ندیده گرفت. ما که میدونیم بودیم. و بودیم. حالا شما ندید بگیر. به قول رئیس جمهور، رسانه میلی. هرچی میلش بکشه میذاره.  

بعدش هم مسواک و لالا. صبح هم که پاشدیم اومدیم اداره. 

امروز تولد مهدیه. 

و البته دهمین سالگرد عروسی من و مهدی. خاطرات روز عروسی رو گفته ام. امروز میخوام خاطره اولین تولد مهدی رو بگم براتون. اولین تولدی که من بودم. 

نمیدونم البته. شاید هم گفته باشم. 

سال 83 من معلم بودم. تقریبا من و مهدی از بیست و نه مهر باهم دوست شدیم. یعنی من زنگیدم بهش. البت از سالها قبل همدیگر رو می شناختیم ولی دیگه چند سال از هم دور بودیم. مهر 82 من سال دوم ارشد بودم. یعنی ترم سه. همون مهر، یکی از بچه های قدیمی، یه روز روزنامه قبول شده های ارشد رو آورده بود تو بوفه داشت نگاه میکرد. اون موقع ارشد علوم سیاسی، سه تا گرایش داشت: روابط بین الملل، مطالعات منطقه ای و خود علوم سیاسی. من روابط بودم. پسره روزنامه رو داد بهم و گفت: از بچه های قدیمی اینا قبول شده اند. بعد یه سری اسم بهم گفت. اسامی مال گروه های روابط و علوم سیاسی بود. گفت مطالعات منطقه ای رو ندارم.  

یه نگاه سرسری به اسامی انداختم. میدونستم مهدی اگرم بخواد ارشد شرکت کنه، روابط شرکت میکنه. چند سال پیش خودش گفته بود و منم جزوه های ارشد روابط رو بهش داده بودم برای کنکور ارشد. و از اون وقت دیگه نه ارتباطی باهاش داشتم نه ازش خبر داشتم و نه دیده بودمش. اسم مهدی تو علوم سیاسی و روابط نبود. 

خلاصه اون مهر (82) تموم شد و فکر کنم اسفند یا بهمن اون سال، محرم بود. تو اوج حال بد من. از نظر روحی خیلی داغون بودم. بهمن نمره ها رو زده بودند به برد. داشتم نمره هامو میدم، انگار یه حسی منو کشوند به لیست نمرات بچه های مطالعات منطقه ای. و اونجا بود که اسم مهدی رو دیدم. و فهمیدم یه ترم گذشته و ندیدمش. آخه روزهامون با هم فرق میکرد.  

حالا بهمن شده بودو ترم جدید ولی باز هم نمی دیدمش. فکر کنین تو اون روزها که حال من خیلی خیلی بد بود. مهدی رو ندیدم تا بعد عید. یه روز تو اردیبهشت بود شاید از در دانشگاه اومد بیرون و دیدمش. همه بدنم گر گرفت. روزهای خیلی بدی بود. مهدی منو ندید و رفت. منم رفتم بالا دنبال کارهام. دیگه کلاسهام تموم شده بود و دنبال تایید موضوع پایان نامه ام بودم. از پله ها که پایین می اومدم، با هم روبرو شدیم. بعد از چند سال. فکر نمی کردم منو بشناسه. ولی شناخت و احوالپرسی گرم کرد و گفت من سال اولم. شما حتما دیگه درست تموم شده. گفتم آره. بعد خداحافظی کردیم و تموم شد. 

از اون به بعد گاهی میدیدمش و سلام و علیک می کردیم. تا مهر شد و من همچنان حالم بد بود. همون مهر 83. که 29 مهر یه روز زنگ تفریح مدرسه بیرون اومدم از مدرسه و زنگ زدم خونه شون. مادرش برداشت که قطع کردم. بعد یه پسری رو صدا کردم و گفتم من این شماره رو میگیرم، شما بگو آقا مهدی هست. پسره اومد شماره رو گرفتم و دادم دستش که گفت: خانم، میگه خودم هستم. 

تشکر کردم و گوشی رو گرفتم. آقا، منو شناخت و بهش گفتم من حالم بده، شما نباید حال منو بپرسین؟گفت: من از کجا بدونم؟ گفتم همین خودش عذر بدتراز گناهههههه!  

روز قبلش هر دو دانشگاه بودیم و مهدی بعدها گفت که میخواسته منو سوار کنه منتها ترسیده نکنه محلش نذارم! یعنی می بینین؟ خودش هم تو نخ من بوده. حالا نه زیاد و عمیق ولی بهم فکر میکرده قطعا. خلاصه واسه فرداش که دوشنبه بود قرار گذاشتیم و صبح رفتیم دانشگاه و با هم سوار ماشین شدیم و یکی دو ساعت چرخیدیم و حرف زدیم و برگشتیم دانشگاه و رابطه شروع شد کم و بیش.  

نزدیک تولدش که شد، گفتم شاید این اولین و آخرین تولدی باشه که ما با هم هستیم. بذار یه کادوی خوب بهش بدم. منم معلم بودم و حقوق آنچنانی که نمی گرفتم. خلاصه هی بالا و پایین کردم و آخرش رفتم یه پلاک ساین تولدش که عقربه براش خریدم. از طلافروشی تو میدون کاج سعادت آباد. بیست و دو هزار تومن! یادمه خیلی برام زیاد بود. ولی خریدم دیگه. گفتم شاید آخرین بار باشه. بعد چون آقا خیلی به خانواده اهمیت میدادند، روز هجدهم آبان که تولشونه رو نزد خانواده موندند و ما با هم نوزدهم قرار گذاشتیم عصر بریم بیرون. 

یه دوست دارم از بچگی که پنج تا خواهر هستند. خیلی هم به خودشون میرسند. اون روزی که میخواستم برم مهدی رو ببینم، کادو رو تو کیفم قایم کردم و رفتم که مثلا شب پیش دوستم بمونم. می بینیند تو رو خدا، خرس گنده بیست و پنج سالم بود. ولی جرات نمیکردم بگم من با یه پسردوستم! بعد رفتم خونه دوستم و اونا هم آرایشم کردند. خدا رو شکر سبیل نداشتم ولی ابرو داشتم یه عالمه! بعد موهامو یه وری درست کردند و شال و کیفم صورتی بود که برام عوضش کردند و زرشکی مشکی اش کردند. الان که یادم میاد، فکر کنم گفته ام اینو چند سال پیش. حالا بازم میگم!!!!!!!! شما هم مثلا نشنیده اید. 

بعدش دیگه مهدی اومد در خونه دوستم دنبالم و بچه ها سفارشات لازم رو کردند که شام زیاد نخور و نوشابه نخور که نفخ نکنی و خیلی نخور و اروغ نزن و مودب باش و از این حرفا!!!!!!!!  

رفتیم یه گشتی تو خیابون زدیم و بعدش سوپراستار تو پارک وی. اونجا کنار هم راه رفتیم و مهدی منو دید و گفت: کوچولویی ها!  

بعدش چیزبرگر خوردیم و رفتیم دور زدیم و کادوش رو بهش دادم و کلی تشکر کرد و منو برد در خونه دوستم رسوند و تموم شد.  

خلاصه این از این. سال بعدش ما دیگه عقد کرده بودیم و الان یادم نیست کادو بهش چی دادم!!! 

خب الان رفتم بیرون و برگشتم و یه جعبه شیرینی خریدم و یه شاخه گل. شیرینی رو گذاشته ام تو یخچال اداره منتظرم پیک ظهر بیاد برای مهدی ببره. 

****************** 

آقا یه چیزی بگم. یادتونه قبل از تاسوعا عاشورا با آقای انتظاریان حرف زدم و نذر آگاهی رو راه انداختیم. خب تا الان شکر خدا خیلی خوب بوده. آقای انتظاریان چند روز پیش به من زنگید که ما مکان داریم ولی نه قفسه داریم نه کتاب! الان یکی از دوستان قراره کتابها رو بفرسته. بعد ایشون گفتند برای قفسه بندی، به تقریبا یک میلیون تومن نیاز دارند. قرار شد اطلاع رسانی کنم. 

که دیگه من از پریروز پست نذاشته ام و اطلاع رسانی هم نشد. ولی نگو اطلاع رسانی دست یکی دیگه بوده و خودش همه کارها رو ردیف کرده. چون دیشب همون دوستم که هفته پیش رفتم پیشش کیک پختیم، بهم زنگید که آشتی یه نفر یه پولی بهم داده که میخوام چهارصدتومنش رو بدم بهت بفرستی بجنورد!!!!!! دویست هم خودش یه خانمی رو تو نصیرآباد میشناخت که ریخت به حسابش. خدا خیرش بده. خدا به ایشون و همه تون سفره با برکت و سلامتی بده.

الله اکبر 

شماره کارت آقای انتظاریان رو دادم که خودش مستقیم بفرسته. می بینید؟ برای رسیدن همیشه نباید دوید. گاهی میشه ندویده هم رسید!!!!!! یه همچین چیزهایی! 

دیگه با آقای انتظاریان صحبت کردم و ایشون هم کی تشکر کرد که من گفتم باید از خدا تشکر کنیم. بسپریم دست خودش، همه چی رو ردیف می کنه. 

بعد در مورد لباس ازم پرسید. که بالاخره امروز صبح تونستم بعد از مدتها با پسرخاله انباری تماس بگیرم و ببینم لباس داره واسه بچه هام تو بجنورد یا نه. که گفت یه عالمه تیشرت آستین بلند گرم داره که به درد بچه ها میخوره. مثلا میتونه دونه ای هفت هزار تومن بهم بده. که بهش گفتم مثلا من صد تا بخرم، ماهی صد تومن بهت بدم. گفت باشه و خودم هم مقداریش رو تقبل می کنم. حالا باید یه روز برم انبار و لباسها رو بیرون بریزیم و بسته بندی کنیم. بعد ببرم ترمینال و بدم اتوبوس ببره. یا مثلا بارنامه اش کنیم. تا ببینیم چی میشه. حالا واسه پک کردنش بینم مهدی کمکم می کنه یا نه.  

خلاصه این از این. 

دیگه اگه اجازه بدین من برم. 

ارکیده عزیز 

 اگه محبت کنی باهام تماس بگیری. چون یه آقایی از انتشارت شما با آقای انتظاریان تماس گرفته ولی ایشون شماره اون آقا رو نداره. ممنون میشم خبرم کنی. فدای محبت و دستهای سبزت. 

خدا نگهدارتون باشه.



تاریخ : سه‌شنبه 18 آبان 1395 | 11:37 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر