X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام. صبح بخیر 

خوبین شماها؟ کاشکی به جای این آلودگی، یه کم بارون و باد بیاد هوا تمیز بشه. 

 

 دیروز تا ساعت شش کا رداشتیم. مدیرعامل گفت من دیگه خسته ام. میرم خونه. خواست بره، کارتابل چکها رو آوردند. یکیش مورد داشت. تا کارمند مالی بره چک رو عوض کنه، خدماتی واسش آب هویچ آورد. مجبور شد دوباره برگرده تو اتاقش. تا کارمند مالی برسه به اتاق مدیرعامل، دو تا از مدیرها اومدند گزارش جلسه امروز رو بدن و برن. مدیرعامل شش و نیم دیگه پاشد بره. 

تا جمع کردم و آژانس اومد، شد ساعت ده دقیقه به هفت. یه برنامه داشت راننده به اسم ویز. که شما مبدا و مقصد رو معلوم می کردین و اون میگفت بهترین راه کدومه. گفت از حکیم برین بهتره. ایشون هم از حکیم اومد. و بیست دقیقه به هشت رسیدم خونه.  

من یه نگرشی دارم و اون اینه که، تو هر لاینی که باشم، اون لاین زودتر از بقیه از ماشین خالی میشه در نتیجه من زودتر میرسم. همیشه این نگرش رو دارم. مثل جاپارک که در هر شرایطی، یه جاپارک مال منه. چه زود برسم چه دیر.  

آره داداش، اینجوریاست. 

خود راننده دیشب هم انرژی مثبت بود. زود رسیدم نسبتا. راننده تعریف میکرد که تو ترافیک چهارشنبه عصر ساعت چهار یه دختری رو ساعت چهار سوار کرده ببره پونک و ساعت هشت و بیست دقیقه رسیده اند!!!!! گفت اینقدر تو ماشین بودیم و با دختره حرف زدیم که دختره وقتی خواست پیاده بشه، بهم گفت دلم برات تنگ میشه!!!!!!  

ترافیک هم وابستگی خودش رو میاره!!!! 

خلاصه رسیدم خونه و راستش این چند روز مانی رو درست و حسابی ندیده ام. چهارشنبه هم دیر اومدم خونه. پنجشنبه و جمعه هم درگیر مهمونی بودم. دیروزم که تا دیروقت اداره بودم. بعد اومدم دیدم مهدی داره با دقت یه فیلمی رو نگاه می کنه. لباس درآوردم و چسبیدم به کاناپه. مانی رفته بودم دستشویی. مهدی رفت شستش و یه نمونه هم برای آزمایشگاه برداشت. هر سال باید بچه ها تست انگل ببرن مدرسه.  

بعد مانی اومد و بغلش کردم که فرار کرد. پسرها رو که می شناسین. زیاد احساساتی نیستند. 

بعد مهدی از خیر فیلم گذشت و گفت اعصابم رو خرد کرد. فکر کنم یه سریالی بود که این قسمت اولش بودو پیمان معادی بازی میکرد. بعد وایپ اوت رو گرفت واسه مانی و مانی هم با خوشحالی اومد. یه کم میوه خوردم و به مانی هم خیار و نارنگی دادم. چون یبوست داره. بعدش هم براش غذا گرم کردم. تا آشپزخونه دنبالم اومد و گفت: دلم برات تنگ شده بود. وقتی اومدیم خونه، دیدم خودم و بابا هستیم. دیدم تو نیستی، ناراحت شدم!!! 

یه کم چلوندمش و صداشو درآوردم. شامشو خورد و منم ولو رو کاناپه بودم. بعد هم این سریال جم شروع شد فکر کنم اسمش شهر قشنگ باشه. همین که ایرانیا ساختنش. البته که خیلی ضعیفه منتها من به خاطر این پسر کرمانشاهیه نگاش میکنم. وگرنه یه دختر قدبلند هست که قرمز می پوشه. نمیدونم اسمش چیه. خییییییییلی بازیش ضعیفه. یعنی واقعا خودش نمیدونه؟ 

خوشبختانه نمازم رو تو اداره خونده بودم. دیگه این روزها اینقدر تو اداره هستم که فقط نماز صبحم رو تو خونه می خونم. بقیه اش به اداره میرسه. 

بعدش هم دیگه مسواک و پاک کردن آرایش و لالا. 

مانی اومد یه کم پیش ما خوابید و اینقدر اذیتش کردم و مردم آزاری کردم که رفت! مهدی هم هی میگفت: نکن. خب مزه میده. هی دست و پامو مینداختم روش و لهش میکردم و یا فشارش میدادم به طرف مهدی. مهدی هم خوابش می اومد و هی میگفت نکن. وقتی هم که مانی خواست بره اتاق خودش، پامو گرفتم جلوش که نره. حال میکنم با این دست مردم آزاریها. 

صبح هم که پا شدیم اومدیم اداره. 

دیشب بابا زنگید به مهدی که هوا آلوده است و مانی رو بیارین دو سه روز بذارید اینجا. منم گفتم بذار امروز رو بره ببینیم چه خبر میشه. اگه وضع اینجوری باشه فردا یحتمل نیارمش مهد. بذارم پیش مامان اینا بمونه.  

از مهمونی پنجشنبه یه قابلمه برنج و یه قابلمه خورش فسنجون مونده. عصر برگردیم خونه خودمون غذاها رو برداریم ببریم خونه مامانم. چون عصر من و مامان خدا بخواد دیگه بریم دیدن بچه خواهر دوست داداشم!!! تا لباسهایی که براش خریده ایم، کوچیک نشده. 

این روزها دلم میخواد یکی بغلم کنه. بدنم درد میکنه ولی دلم بغل میخواد. یه آغوش مهربون و بدون دغدغه. یه کم استرس و نگرانی دارم که بیرونیه. یعنی عوامل بیرونی باعثش شده. یکی دو تا خبر. که الان نمیخواد در موردش بنویسم. و البته در مورد یکی ش که هرگز نمی نویسم.  

امروز صبح یه کم خسته ام.  

باشه بعدا.  

در ضمن آقای انتظاریان یحتمل دوشنبه میاد تهران برای جمع کردن اعانه برای بچه ها. اگه بتونم از پسرخاله لباس بگیرم و برای بچه ها بفرستم خیلی خوبه.  

چقدر الان دلم ریحان میخواد. بوی ریحان میاد. دیشب خواستم یه مشت از تو گلدونم بچینم بخورم که یادم رفت.  

برم یه نسکافه بخورم خستگیم در بره. آخه چرا آدم باید صبح خسته باشه؟ مال کار دیشبه. و اینکه دیروقت رفتم خونه. ولی قهوه بخورم خستگیم میره. 

یا حق



تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395 | 09:16 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (11) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر