X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااااام.  

صبح همگی بخیر. نمیدونم چند نفرتون تو تهران هستین. ای کسانی که تهران نیستید، با همه وجود هوای تمیز رو استشمام کنین!!! ما که مردیم از این همه آلودگی. 

ساعت تقریبا بیست دقیقه به هشت صبحه. من اداره ام و صبحانه نون و خرما و دو لیوان شیر خورده ام. زورم میاد از جا پاشم برم چای بریزم. بذارین اینو بنویسم، بعد میرم. 

 

 

اگه امروز مهد کودکها رو تعطیل نمی کردند، من نمیذاشتم مانی بره. هرچند بابام پریشب زنگید که مانی رو بیارین بذارین پیش ما. ولی من اینقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم فکر کنم و تصمیم بگیرم. بعد گفتم ببرمش، ببینم چی میشه. خب چی میخواست بشه؟ هیچی. 

مهدی دیروز ساعت حوالی سه از اداره بیرون اومده بود پی کاری رفته بود. میدونستم بعدش زودتر میره خونه. خلاصه رفتم دنبال مانی و دوتایی سوار ماشین شدیم و کلی با هم حال کردیم. مانی گفت مامان آهنگ کدوم کوه و کمر رو بذار. گذاشتم و با هم خوندیمش! چه ترافیکی هم بود بعد از تونل رسالت.  

حوالی پنج و نیم رسیدیم  انبار. مانی گفت منم باهات میام. 

با پسرخاله انباری هماهنگ کرده بودم برم ازش جنس بگیرم برای بچه های بجنورد. آقای انتظاریان امروز که دوشنبه است، از صبح تا عصر تهران هستند و گفتم لباسها رو بدم خودشون ببرن برای بچه ها. 

دیگه شوهرخاله زنگید به پسرخاله و اونم ده دقیقه بعدش رسید. تند تند لباسها رو بهم داد و منم تا میکردم و یه گوشه میذاشتم. بعد به مانی گفتم تو هم بیا کمک کن. ما داریم واسه نی نی هایی که لباس ندارند اینا رو می فرستیم. لباسها رو تا می کردم و مانی یه گوشه میذاشت. بعد به فکر فرو رفت و گفت: یعنی لباس ندارند و لختند؟ گفتم: بالاخره لباسشون خیلی کمه. ما باید بهشون کمک کنیم. 

پسرخاله گفت: اشتی، لباس دخترونه هم میخوای؟ گفتم اگه باشه خیلی خوبه. چون یادمه تو آمار آقای انتظاریان، دختر هم بود. دیگه شوهرخاله زنگید به زن پسرخاله و گفت چای بیار انبار!!!! اونم بعد از چند دقیقه با یه فلاکس چای اومد و دیگه کار ما هم تموم شد و این وسط دو سه بار هم مامانم زنگید که اشتی کجایی؟  

آخه زنگیده بود به مادر دوست داداشم و قرار بود بریم دیدن نی نی شون. کاشکی میذاشتم واسه امشب. چه می دونستیم همه چی اینقدر ضربتی و فوری میشه. دیگه پسرخاله لباسها رو تو دو گونی جا داد و البته از اینهایی که تو عکس می بینید، بیشتر شد لباسها. چون یه تعدادی هم بهش اضافه شد. و خود پسرخاله هم خیلی خیلی تخفیف داد. مثلا یه سری لباسها رو داد دونه ای سه هزار تومن!!!!! یه سری دیگه رو دونه ای هفت هزار تومن. یه سری کفش هم داشت که من دیگه راستش پول نداشتم و گفتم ان شاءالله این بار دوباره پول جمع کنم و بفرستم براشون.  

الان مقدار اینا شد نهصد و شصت و سه هزار تومن. که همون دیشب دویست تومن کارت کشیدم و گفتم سر برج صد تومن بهت میدم. مثلا ماهی صد تومن میدم و این وسط اگه کسی پولی بهم داد هم میدم به پسرخاله تا بدهی صاف بشه. دیروز همکارم هم گفت که دویست تومنش رو ایشون میده، ماهی پنجاه تومن البته. که خیلی خوبه. بعد گونی ها رو خواستیم از انبار بیرون ببریم که صدای دزدگیر دراومد و فهمیدیم حتما از اون تگها، به لباسها چسبیده!!! اینه که مجبور شدیم دوباره نصف لباسها رو بیرون بکشیم و تگها رو دربیاریم! خیلی وقت داشتیم، اینجوری هم شد.   

اینم گزارش لباسها.

دیگه کار که تموم شد به مهدی زنگیدم و گفتم یه سری وسایل رو آماده کنه. پسرخاله گونی ها رو پشت صندوق عقب ماشین گذاشت و ما هم تشکر کردیم و راه افتادیم رفتیم دنبال مهدی. یه چیز جالب بگم بخندین. وقتی با مانی داشتیم لباسها رو تا می کردیم، به یکی شون، از این تگ ها چسبیده بود. دادش به پسرخاله ام و گفت: دایی، این لباسه، یه دگمه بزرگ داره، به درد ما نمی خوره! بعد لباس رو داد به پسرخاله ام!!!!!!!! 

خلاصه رفتیم دنبال مهدی و ساعت یکربع به هفت بود. مهدی هم گازید تا شهران. تو راه به مهدی گفتم: میشه ما رو ببری خونه شون؟ من بلد نیستم تا حالا نرفته ام! گفت: عمرا. اصلا حرفشم نزن. 

راستش خیلی دلم شکست. اینقددددددددر خسته بودم که به زور خودمو سرپا نگه داشته بودم. بعد شروع کرد به آدرس دادن که ازا ینجا برو و اینجوری کن. بعد یه دفعه گفت: اصلا خودم می برمتون!!!!!! 

کلی ازش تشکر کردم. اون لحظه هیچی برام باارزش تر از این نبود که منو ببره و بیاره. رفتیم دم در و مامانم حاضر شده بود و عین خانمها شنل و کفش پاشنه بلند و یه ته آرایش. منم خسته و داغون و با بارونی و مقنعه و بی آرایش!!!! رژ لبم رو هم پیدا نکردم لااقل یه ذره رژ بزنم یه وقت زائوی بدبخت از دیدن قیافه ام، آل نبرتش!!! دیگه مهدی ما رو برد و من همه اش فکر میکردم کاشکی خونه شون که رسیدیم، من اجازه بگیرم و یه دوش ده دقیقه ای بگیرم. به مامانم اینا هم گفتم. نمیدونم چرا خندیدند! به نظرتون نمیشد؟ تا اونا حرف می زدند، منم بدنم رو می شستم!!!!  

رسیدیم و من و مامان رفتیم داخل و مهدی و مانی هم رفتند اون حوالی یه دوری بزنند. چهل دقیقه تقریبا نشستیم و نی نی رو دیدیم که هزار ماشاءالله خیلی خوشگل بود. خب اینا هنوز داغ پسرشون رو دارند ولی چه میشه کرد. یکی دو بار هم مادره خواست از غصه ها بگه که ما بحث رو عوض کردیم و از شادیهای نی نی جون گفتیم و مادرم یواش به مادره گفت: از غم نگو، دخترت شیر غصه میده به بچه اونوقت. مادره هم تصدیق کرد و هیچی نگفت. غم خیلی بزرگیه به خصوص که به در و دیوار، همه اش عکس پسرشون رو زده اند. جگر خودم خون بود ولی دو سال از اون زمان گذشته و الان خدا بهشون یه نی نی داده. یه وقتهایی مجبوریم شاد باشیم چون محکومیم به زندگی. این زوها که میگذره. چه میشه کرد. حالا هی غم رو یدک بکشیم. آخرش چی؟  

الکی خوش بودن خوب نیست. ولی از الکی غمگین بودن بهتره. البته اینا الکی غمگین نبودند. واقعا غم داشتند. ولی چه میشه کرد. هر ناراحتی، رو این بچه طفل معصوم تاثیر داره. بعد که نی نی جون بیدار شد، مادره، نی نی رو آورد داد به من. میخواستم بچلونمش ولی خب، کثیف بودم! دلم نیومد. یه کم با نی نی جون حرف زدیم و چه خوشگل بود. ابروهاشم بور بود خوشگل من. بعد بچه تو دستم آروغ زد و وقتی مامانش گرفتش، همون موقع، یه گوگ هم زد! ظاهرا خاصیت آغوش من واسه همه بچه ها، همینه!!!!!!!! 

بعدش پاشدیم و زنگیدیم به مهدی که همون حوالی بود و با مانی اومدند دنبالمون. رفتیم خونه مامانم اینا. یه چی بگم سرتونو بکوبین تو دیوار. پریشب که نزدیک ساعت هشت رسیدم خونه، بالشم رو گذاشتم کنار بخاری و دراز کشیدم. له بودم ها. بعد تلفن زنگید و مانی گوشی رو برداشت که بابام بود. بعد مهدی گوشی رو از مانی گرفت و با بابام حرفید. بابام گفت هوا آلوده است و بیاین. مهدی گفت: باشه، بذارین با آشتی مشورت کنم. بعد اینقدر من خسته بودم که گفتم ولش کن، یکشنبه هم مانی بیاد. اینا رو که گفته بودم. حالا ببینین چی شده. 

مامانم وقتی تلفن بابام قطع میشه میگه: چرا مهدی زود گوشی رو از دست مانی گرفت؟ نکنه اتفاقی واسه اشتی افتاده؟ نکنه اصلا اینا دعواشون شده. مهدی زود گوشی رو گرفت که مانی چیزی به من نگه. یعنی چی شده؟؟ 

بعد مادر من تا چهار صبح خوابش نمی بره!!!!!!!! حالا اگه من مادر نبودم، میگفتم مادره و من خبر از حالش ندارم. ولی آخه این چیه دیگه؟ مادر من، خیلی نگران بودی، همون موقع دوباره زنگ میزدی که من میخوام با آشتی حرف بزنم. چرا یه شبانه روز خودتو زجرکش کردی؟  

اصلا انگار یه وقتهایی همه مون به یه غم شیرین عادت می کنیم. عادت کرده ایم که همیشه نگران باشیم، مضطرب باشیم، داغون باشیم و خودمونو عذاب بدیم. همیشه منتظر حادثه، همیشه نگران مردن کسی، همیشه همیشه همیشه. 

خیلی وقتها حادثه وقتی اتفاق می افته که هیچ نگرشی از قبل نداشته ایم. حس ششممون هم رفته تعطیلات و داشته ایم زندگی مون رو می کردیم. این حس ها، تا یه جایی طبیعیه. ولی اونجا غیرطبیعیه که مخل زندگی روزانه بشه.  

دیگه برگشتیم خونه و من فکر میکردم چند تا کار دارم که باید انجام بدم. شروع کردم به اولی. رفتم دوش گرفتم و از بند هپلیگی، رستم! بعد نماز خوندم و پسرخاله مجرد و داداش بزرگه هم اومد و شام خوردیم. بعدش نرمه نرمه چرت زدم و یه سری چیزهای خنده دار تو گوشی من و داداشم بود که با بابام نشستیم به دیدن. یازده هم خوابیدیم. مانی خوشحال بود که امروز پیش مامانم اینا می مونه. صبح هم من و مهدی بیدار شدیم اومدیم اداره. کاشکی فردا تعطیل بشه کلا. من خودم از صبح تا حالا انگار یه سنگی وسط قفسه سینه مه. خیلی سبک نفس نمی کشم.  

الان هم مهدی زنگید و حالم رو پرسید و من بابت دیشب بازم ازش تشکر کردم.  

خب دیگه من برم. 

دست حق به همراهتون.



تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 09:19 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (25) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر