X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااام صبح قشنگ همگی بخیر. 

ساعت 07:30 اینجا تهران است، آشتی صبحانه خورده، داره می نویسه برای شما. 

 

 

تقریبا 07:05 رسیدم اداره. بابت جلسه، خدماتی مون عدسی بار گذاشته بود. یعنی جاتون واقعا خالی بود. بسیار خوشمزه بود. درسته کنسرو بود ولی یه عالمه بهش ادویه و عصاره گوشت و از این چیزها اضافه کرده بود که بسیار خوشمزه شده بود. کاسه اول رو هم داد به من. از بس زود رسیده بودم. منم خوردم و گفتم دیگه چای رو ساعت هشت بخورم که آهن عدس رو از بین نبره! (آشتی جون دوست) 

دیروز تا عصر اداره بودم. با همکارم همه بایگانی رو از اول درست کردیم و یه سری دیگه رو هم در حین کار انجام میدیم. تقریبا روال دفتر عادی شده. 

آقای انتظاریان دیروز تهران بودند. با هم تلفنی حرف زدیم، ایشون گفتند چقدر هوای شهرتون کثیفه. گفتم آره، شما هم چه روزی اومدین تهران. ایشون خندید و گفت: من از هوای پاک کوهستان اومدم، شما چطور تو این هوا زندگی می کنین؟ گفتم: ما هم محرومیتهای خودمون رو داریم. هوا هم نداریم نفس بکشیم! 

بعد دو سه بار تا عصر با هم حرف زدیم. قرار بود تا عصر من این دو گونی لباس رو بدم به پیک اداره که ببره ترمینال شرق، تحویل بده به تعاونی سیر و سفر و به دست راننده برسونه. تا آقای انتظاریان هم کارش تموم بشه و بره همونجا. 

با پیک اداره حرفیدم و که گفت من تا ساعت چهار و پنج نمی تونم برم. چون کار اداره رو دارم و کلی نامه است که باید جابجا کنم و از طرفی هیچ کدوم از مسیرها هم شرق نیست. ولی خونه مون همون طرفهای شرقه که ساعت چهار و پنج که دارم میرم خونه، براتون می برمش. 

یه بارم آقای انتظاریان زنگید که کاشکی بتونید تو گونی ها، یه چادرنماز و چند تا توپ هم بذارید چون به بچه ها قول داده ایم. که گفتم راستش اگه خونه بودم این کار رو میکردم. ولی من الان اداره ام و برام مقدور نیست برم اینا رو خریداری کنم. دیگه گفتم اینجا بگم بهتون هر کدوم اگه خواستین نیت کنین و برای بچه ها این پولها رو به نیت توپ یا چادرنماز به کارت اقای انتظاریان بریزید. اصلا پنج هزار تومن، ده هزار تومن یا هر چقدر که خودتون دلتون خواست. 

یه بار دیگه شماره کارتشون رو میذارم اینجا: 

6679    5575    9972    6037 

و یه موضوع دیگه:  

یکی از عزیزان بهم خصوصی پیغام داده که ایشون نذری داره و میخواد برای کفش بچه ها پول بریزه. و از من شماره کارت میخواد. راستش عزیزم اگه اینجا پول به دست من برسه، قطعا براشون خرید میکنم ولی چند تا مساله هست: یکی اینکه در ابعاد بزرگتر میشه اینا رو مثلا دو سه گونی کرد و فرستاد. خب این بار خیلی خوب شد که خود آقای انتظاریان اومدند و لباسها رو بردند. وگرنه سخت میشه اگه بخوایم خودمون بفرستیم. بعدش هم من شماره حساب جدا برای این کار ندارم و حسابم با حساب بچه ها خدای نکرده قاطی میشه. مگه اطرافیانم که هر ماه ازشون میگیرم و همون موقع می ریزم به کارت آقای انتظاریان. پس بهترین کار اینه که شما مهربونا این عشقها و پولهاتون رو به کارت ایشون بریزید.یه وقتهایی اگه تو همون شهر تهیه بشه، خیلی ارزونتر درمیاد تا اینکه ما از اینجا بفرستیم، مگه این بار که تعداد زیاد بودو خود ایشون هم تهران بودند.  

شاید مثلا برای عید بشه بازم در این ابعاد چیزهایی فرستاد.  

در هر حال قربون دستهای سبزتون برم. چه خوبه که کارگزار خدا باشیم و بتونیم برای بنده ای قدمی برداریم. دیروز من اول صبح دلشوره داشتم که کاشکی پیک بیاد و کاشکی ببره وسایل رو. ولی عصر که پیک زنگید که نزدیکه و داره میاد به خودم گفتم آشتی، خدایی که تا الان همه اینا رو مهیا کرده، خودش هم سر وقت پیک رو میرسونه. همه چی دست خودشه. پس تو فقط بشین و تماشا کن که همه کارها چطوری انجام میشه. 

دیگه پیک رسید و با هم رفتیم دم در ماشین و گونی ها رو پشت موتورش گذاشت. بعد با کش سفتشون کرد. یه جا هم بهم گفت این کش رو محکم بکش. خواستم دیگه خیلی محکم بکشم که تعادل موتور بهم خورد و موتور افتاد!!! که البته هر دو گرفتیمش! زور نیست که،  اصلا آشتی رو دست کم نگیرین. درسته کوچیک و ریزه ام، ولی حکایت تندی فلفل ریزه!!!!!!! (حالا اون کیه که هفته ای هفت روز مریضه، خدا عالمه!!!) 

مهدی هم زنگید که کجایی که گفتم بار زدیم (!) و دیگه دارم راه می افتم. به آقای انتظاریان هم پیغام دادم که لباسها داره میاد. 

رفتم دنبال مهدی و چه تراااااااااافیکی بود! خب نابغه ها! شما که فقط مدارس ابتدایی رو تعطیل کردین، فقط بچه ها رو از این محیط آلوده دور کردین وگرنه عملا فکری به حال این هوای خراب نکردین. چون نوعا بچه های ابتدایی همون اطراف خونه میرن مدرسه و ترافیک اصلا کم نشد. بعد از اول بگین دو روز تعطیله که کلا یه عده بذارن از شهر برن بیرون و راه واسه بقیه باز بشه. والا آدم نمی دونه منظور اینا چیه. انگار برنامه ریزی بلند مدت ندارند. اگرم دارند ما که خبر نداریم و سردرنمیاریم. من حتی راضی بودم ادارات دولتی تعطیل بشه. درسته من تعطیل نمیشدم ولی لااقل راه و ترافیک باز میشد. و البته قبل از تعطیلی باید مراکز خرید رو تعطیل کنند که مردم نرن به گشت شهری و خرید! 

دیگه با مهدی رفتیم به طرف خونه و من یه هفته ای بود که پشتم دوباره درد میکرد. گفتم حالا که دوشنبه است و ماهم که شهرانیم، بهترین فرصته برم ماساژ. هی زنگیدم، دختره جواب نداد. گفتم حتما مشتری زیر دستشه. مهدی هم ایکس باکسش رو فروخته بود و یه پی اس فور خریده بود. میخواست با بچه ها تستش کنه. هی تو راه با داداش کوچیکه و پسرخاله حرفید که چه کنند. آخرش برنامه این شد که مهدی منو ببره در ماساژ پیاده کنه و بره دنبال مامانم اینا. مامانم هم جاتون خالی مغز درست کرده بود و همه ملزوماتش رو هم گرفته بود که شام ساندویچ مغز بخوریم. بعد قرار شد اونا رو برداره و بیاد دنبال من در ماساژ و همه با هم بریم خونه ما تو شهرک. خب داداشم اینا گفته بودند ما ساعت هفت و نیم کارمون تموم میشه. چه کاری؟  

یه پسرخاله دیگه ام که خونه عموم بود بلند شده و قراره پسرخاله مجرد بره توش بشینه. دارند خونه رو رنگ می کنند و کار نقاشی اون بود. از طرفی خانم برادر کوچیکه و کپل خان هم با خانواده خانمه رفته بودند شمال که تو این هوای آلوده از تهران دور باشند. این بود که داداش کوچیکه اومده بود کمک پسرخاله مجرد به نقاشی. 

مهدی منو در ماساژ پیاده کرد و رفتم داخل و از اونجا به مهدی زنگیدم که کارم هفت تموم میشه. بیایین دنبالم. رفتم داخل و یه کم منتظر بودم و نوبتم شد و ساعت هفت زنگیدم به مامانم که بیایین. مهدی و مامانم و مانی هفت و بیست دقیقه رسیدند و مهدی رو باید می دیدین که چقددددددددر شاکی بود. کلا جوابمو نداد تا رسیدیم خونه. چرا؟ چون دلش خواسته بود از ساعت هفت با بچه ها بازی کنه. و اون موقع که ما رسیدیم در خونه مون، ساعت 07:36 دقیقه بود!!!!!! 

بعد ما پیاده شدیم و زنگیدیم به پسرها که بیان. مهدی هم رفت نوشابه بخره. بالا اومدیم و مامانم گفت: مهدی ناراحته؟ گفتم: آره. دلش میخواست با بچه ها بیشتر بازی کنه. 

همون پایین هم که بودیم، مهدی زیر لب بهم گفت: تو آدم خودخواهی هستی! من گفتم منو ساعت پنج و نیم بذار شهرزیبا که برم خونه. ولی تو منو به زور بردی ماساژ که ببرم و بیارمت! گفتم تو خودخواهی که نیم ساعت بازیت دیر شده این کارها رو میکنی. گفت: اگه خودخواه بودم دیروز نمی بردمت!!!!!!! 

شوهرهای مردم که هیچی، دوست پسرهای مردم یه سر دنبال دختره اند و اینور و اونور می برنش. این دو بار منو برده و آورده، به نظرش چه کار شاقی کرده!!!!!!! 

آقا یه چیزی رو از من داشته باشین. کسی که حاضر نشد از وقتش براتون بذاره و کلا هیچ رقمه براتون مایه نذاشت، شما رو نمیخواد. طرف تا بوق سگ میشینه فیلم می بینه و بعد که میاد تو رختخواب پشتشو به شما می کنه. اگرم زود بیاد، زود میخوابه. دریغ از یه ناز و یه بغل. حالا بقیه اش بخوره تو سر من (سرم می شکنه خو!!!) 

البته خیلی جاها من مقصر بودم، من زیادی کوتاه اومدم، من زیادی بهش رو دادم و من نذاشتم مهدی بزرگ بشه. بشه اندازه ای که مردی که باید بالا سر خانواده باشه. 

شما هم اگه رفیقهای من باشین، منو سرزنش نمی کنین. چون دیگه به دردم نمیخوره. به نظر خودم، همین که لابلای همه این زندگی، یه وقتی برای خودم پیدا میکنم و میرم ماساژ و میرم پیاده روی و غرغر مهدی رو گوش نمی کنم، کافیه. وگرنه اگه بلد بودم روز اول اصلا یه جور دیگه زندگی می کردم. همه همینیم. اگه با این تجربه ها بخوایم از اول انتخاب و زندگی کنیم، یه جور دیگه میشه مسیر زندگی. منم روی صحبتم الان با کسانیه که اول رابطه اند.  

یه روزگاری من تازه فوق لیسانس قبول شده بودم. به خودم میرسیدم میرفتم دانشگاه، سر و زبون داشتم. رشته مو دوست داشتم. معلم هم بودم. همه جوره حالم خوب بود. آدمهای زیادی دور و برم بودند. دوستهای خوب، همکلاسی های مهربون. کلاسمون مختلط بود و ما با پسرها خیلی کار تحقیقی انجام میدادیم. والا هیچ اتفاقی هم نمی افتاد. دو سه نفر یه منطقه سیاسی رو برمیداشتیم و در موردش مقاله ترجمه می کردیم و تفسیر می کردیم و یه اینجور کارهایی. خب من خیلی سر و زبون داشتم و چون سالم زندگی می کردم، موقعیت دور و برم زیاد بود.  

حالم اون سالها بد بود چون قبلش، یه سری آدم بهم ابراز محبت می کردند و دنبالم بودند ولی من ـ توجه کنین «من» ـ اینقدر به طرف محبت می کردم و کوتاه می اومدم که بعد از یه مدتی نقشها جابجا میشد و شما حس می کردین که من از اول دنبال طرف بودم. از بس حتی دلم نمی اومد طرف یه آبمیوه هم بخره! اینقدر به انسانیت و تلکه نکردن طرف فکر میکردم که همه چی به هم میریخت. حالا فکر نکنین مثلا من صد تا دوست پسر داشتم. یا صد تا عاشق سینه چاک. تو همون دانشگاه. تو همون روابط دانشجویی. تو همون زمانی که تو کتابخونه یا بوفه می نشستیم و قرار بود مثلا یه مقاله رو ترجمه کنیم. یا مثلا نهایت دسته بشیم و بریم تا میدون شهرک غرب و یه چیزی بخوریم و برگردیم دانشگاه. اینقققققدر دختر نبودم که طرف، پسر بودن از یادش میرفت. 

من بلد نبودم. و اینجوری شد زمانی که خیلی احتیاج داشتم کسی دور و برم باشه، کسی نبود و مقارن شد با نامزدی دوستم که شوهر اونم یه حسود روانی بود که حتی به کیف پول هم حسودی می کرد و دوستم اگه کیف پولش رو دوست داشت، میگفت اینو بذار کنار، خودم یکی برات میخرم. این دوستم تا کار ازدواجش با این پسره درست بشه، خیلی به من وابسته بود و درسته از من بزرگتر بود ولی من خیلی آرومش میکردم و کنارش بودمو وقتی نامزد کردند پسره دیگه نذاشت با من دوست باشه از بس حسود بود. و البته این دوستم مجبور شد یه مدت از خانواده اش هم دور باشه از بس این مرتیکه روانی بود. 

و من همون موقع به دوستم گفتم من ازت دور میشم تا این دوره گذار بگذره و شوهرت نسبت به همه یه کم احساس آرامش کنه.  

و دقیقا زمانی بود که من خودم بسیااااااااار نیاز داشتم کسی کنارم باشه. حالا دخترهای دانشگاه منو می دیدند که به خودم میرسم و میگم و می خندم، نمی دونستند من چقدر تنهام. کلی پشت سرم حرف می زدند. حتی یکی شون یه شب زنگ زده بود به یکی از پسرها و گفته بود این آشتی، فلانه! و این پسره هم بهش توپیده بود که تو حق نداره به آشتی توهین کنی و پسره فردا اومد دانشگاه گفت تو با بچه ها راحتی، یه سری از این دخترهای کارشناسی از تو بدشون میاد. در حالی که همون موقع من از همیشه تنها بودم و اگه بلد بودم، یکی از اون پسرها رو واسه خودم نگه میداشتم و باهاشون دوست میشدم. 

همون روزهای تنهایی، مامانم از همه بدتر بود و نمیذاشت من تا سر کوچه برم و دلش میخواست من زود ازدواج کنم و موقعیت ازدواج هم پیش می اومد، می ترسید و تردید می کرد و همه اش فکر میکرد من دارم چه کار می کنم. اون روزها من ناخن مصنوعی میذاشتم و هی میگفت زشته و اینقدر بلند نذار و از این حرفها که فقط اعصاب آدم رو خرد می کنه. وگرنه والا من خلاف یه سری رو می دیدم، تو دلم به حال خودم گریه می کردم که چرا همه جوری اینقدر روم فشاره. مامانم دچار یه وسواسی شده بود که مثلا من هر روز میرفتم مدرسه و بعدش که میرفتم دانشگاه دنبال پایان نامه ام، می اومدم خونه همه اش میگفت کجا بودی و چرا تایید نمی کنند موضوعت رو و همه اش بهم مشکوک بود. همون روزها من با مهدی دوست شدم و حالم خیلی بد بود. یه ماه از دوستی مون گذشته بود که یه روز متاسفانه با مامانم دعوام شد و منی که اصلا نمیخواستم به مامانم جریان دوستی مون بگم (چون مامانمو می شناختم) دیگه تو دعوا کارد به استخونم رسید، گریه کردم و گفتم بابا ولم کن. من با یه نفر دوستم. بذار ببینم دارم چه گهی می خورم. 

بعد دعوا تموم شد و همون شب که فکر کنم ماه رمضون هم بود، اخبار گفت که یاسرعرفات فوت کرده. و من یه عالمه گریه کردم. البته حالم اینقدر خراب بود که همون شب دلم میخواست جای یاسرعرفات باشم و خلاص بشم. 

الان که نگاه می کنین شما، به نظرتون چیز بغرنجی نبوده. ولی من بیشتر از این ناراحت بودم که مامانم همه اش استرش ازدواج منو داشت و جالبه من از هجده نوزده سالگی خواستگار داشتم و حتی بیست و یه سالگی یه خواستگار سمج داشتم که هنرپیشه بود ولی مامانم همه اش میگفت تو به این شوهر نکن، من رنویی که ثبت نام کرده ام میدم سوار بشی!!!! یعنی کلا همیشه استرس و دلشوره داشت واسه ازدواج من. یه زمانی میخواست شوهر نکنم، یه زمانی میخواست شوهر کنم. خب مادر من، بذار ببینیم قسمت چی میشه.  

سر داداش بزرگه ام هم پاره اش کرد. اینقدددددددر که هی به من و خودش میگفت زن بگیر. بابا ولش کن. بذار هر وقت هر کس رو که دلش خواست بگیره. هی غر میزد که تو خواهرشی. یکی رو پیدا کن. منم دیگه زبونم شد پشمک حاج عبدالله اینقدر که گفتم مادر من، این پسریه که خودش باید زن بگیره و به حرف ما گوش نمیده . 

و از همه مهمتر، من واقعا خودم رو در مقامی نمی دیدم که بتونم و یا بخوام برای کس دیگه ای تعیین تکلیف کنم. من چه می دونستم برادرم چه زمانی آمادگی ازدواج داره و اصلا با کی احساس آرامش می کنه. خودم به این نتیجه رسیده بودم چون زندگی مشترک بهم یاد داده بودکه خودم خییییییلی اشتباه کرده ام و حالا گه زیادی میخورم اگه بخوام واسه کس دیگه ای تعیین تکلیف کنم. 

الانم تجربیاتم رو میگم بهتون. هرکی ببینه به کارش میاد یا نه. وگرنه غلط کردنش به من نیومده.  

برگردم به همون پاییز 83 که تازه با مهدی دوست شده بودم. خب شما حساب کنین من با قبلی ها که اونهمه منو می خواستند یه کاری می کردم که یارو بیاد بشینه رو سر من! حالا مهدی تو روزهای سخت به من رسیده بودو قبلا هم دوستش داشتم. خب معلومه عملا کف جاده رابطه دراز می کشیدم که تریلی از روم رد بشه. اینکه مهدی سواستفاده چی بود یا بقیه هم همینند یا بقیه شاید بدتر، رو من در مقامی نیستم که تشخیص بدم. 

فقط میدونم به اسم محبت، خیلی باج دادم و خیلی خودم له کردم و وقتی ازدواج کردم و خواهر مهدی اون کار رو با برادرم کرد و چند سال بعدش اون بی احترامی رو به مادرم کرد، اونجا همه دنیا خورد تو سرم و دیدم یه رابطه اگه دیرتر به سرانجام برسه و روال خودش رو طی کنه و هرکی بازی خودش رو بکنه خیلی بهتره از اینکه آدم بابت اینکه اصلا رابطه شکل بگیره، خودشو لگد مال کنه. من همون اول هم که مامانم دوستی من و مهدی رو فهمید، از یکی دو ماه بعدش شروع کردکه اگه قراره ازدواج کنین، با هم برین و بیایین. وگرنه باهاش نرو بیرون! ما هفته ای یه بار اونم دو سه ساعت با هم بیرون بودیم. 

خب این جنایته. چون ازا ینور مامان بهم فشار می آورد و ازا ونور هم مهدی اصلا اوکی ازدواج رو بهم نداده بود و من این وسط شده بودم یه کیسه بوکسی که مهدی گفته بود تا عید فکراشو می کنه و میگه!!!!!!!! یعنی کلا قرار نبود من فکر کنم و من اوکی بودم. این مهدی بود که باید بهم جواب میداد. واقعا الان فکر میکنم کاشکی اون موقع مرده بودم و یه مرگ با آبرو کرده بودم. کدوم دختری تو موقعیت من اینقدر خودشو خوار و خفیف می کرد!! 

بعد عید شد و مهدی منو انتخاب کرد! ولی اوووووونهمه امتیازی که من به عنوان یه دختر باید می داشتم، نداشتم. من حتی تو همون سه چهار ماهه یه سری اخلاق ها از مهدی دیده بودم که دوست نداشتم. ولی بابت تنهاییم، داشتم باج میدادم. خب چرا من باید اخلاقهای گند مهدی رو تحمل می کردم؟ چرا باید وایمیسادم اون اصلا بخواد تکلیف رابطه رو یکسره کنم. البته که مهدی منو دوست داشت و همیشه میگفت جنس محبت کردن تو با بقیه فرق میکنه. نمیدونم. شاید اگه من صبر میکردم و اگه مامانم اونطوری استرس به من نمیداد که زودتر باید تکلیف رابطه معلوم بشه، خیلی چیزها سر جاش قرار می گرفت. 

همون موقع دوستهام چند سال بود دوست پسر داشتند و حسابی همدیگر رو محک می زدند. خانواده شون هم هییچ عجله ای نداشتند.  

این بحث تکراریه ولی در جواب کسانی که می گفتند چرا حالت بد بوده اون سالها. 

خیلی سعی کردم عوض بشم. خیلی جاها عوض نشدم. یه جاهایی ولی سعی کردم تغییر کنم. مثلا من با دوستام هم همینطور بودم. یه دوست داشتم خیلی تنبل بود. عصرها برای پیاده روی میرفتم دنبالش، میگفت آشتی من هنوز ظرفها رو نشسته ام. امروز نوبت منه. بعد من میرفتم داخل و تا اون حاضر بشه، ظرفها رو می شستم. الان از کارم پشیمون نیستم. ولی دیگه ازا ین کارها هم نکردم. چون اون دوستم رو خیلی دوست داشتم منتها خیلی خیلی تنبل بود. الانم دوستش دارم ولی دیگه دلم نمیخواد مثل قبل اون سرویسها رو بدم. 

خلاصه اینجوری. 

 چقدر نوشتم امروز.  

فردا منتظرم نباشین. دیگه نمی نویسم تا شنبه خدا بخواد.



تاریخ : سه‌شنبه 25 آبان 1395 | 11:08 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (49) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر