X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. صبح بخیر. شنبه است و بین تعطیلی. خوبه آدم تو خونه باشه و استراحت کنه. ولی خب، برای منم خوبه که ترافیک نباشه و تنها بیام اداره. مهدی امروز رو مرخصی گرفته و چون هوا بد بود، مانی هم پیشش مونده. یعنی هوا طوری نبود که بیارمش پیش دبستانی. گفتم چه کاریه. حالا شاید اصلا امروز به حدنصاب هم نرسند و اصلا معلمشون درس نده. دیگه پیش دبستانی چیه. والا به حضرت عباس (با لهجه امپراتور کوزکو بخونین!) 

 

 

نمیدونم چند نفرتون امپراتور کوزکو رو می شناسین. همون خانمی که کلیپهاش بیرون میاد و قمیه. یعنی عااااااااشقشم. چقدر قشنگ نقش هاش رو اجرا می کنه. از دو سه هفته پیش کلیپ هاشو دیده بودم و عضو کانالش بودم تا دیشب اتفاقی مصاحبه اش رو خوندم. بر خلاف اینکه یه سری فکر می کنند پسره، ولی واقعا یه دختر خانم هنرمنده که قبلا طراح وب بوده. عمدا نقش یه خانم حسود بددهن بی ادب رو بازی می کنه و این صفات رو پررنگ می کنه که زشتی اش رو نشون بده. من که خوشم اومد از هنرش. لااقل یه چیزی برای ارائه داره.  

شماها چطورین؟ خوبین؟ 

آخرین بار سه شنبه نوشتم. همون روز با مهدی عصر برگشتیم خونه مون و مامانم هم پیش مانی بود. یادم نیست شام چی داشتیم. هرچی بود، مامان درست کرده بود. مامان خیلی اصرار داشت که حتما چهارشنبه صبح مانی رو برداره و برگرده خونه شون. هر کاری کرده بودیم، بابام نیومده بود. دیگه تو این سن پدر و مادرها یه گیرهایی دارند که ماها سردرنمیاریم. البت ماها هم همینیم. یه وقتهایی دلمون نمیخواد بریم یه جاهایی. دیگه مامانم هم پاشو کرده بود تو یه کفش که من چهارشنبه مانی رو می برم خونه مون. هرچی می گفتم هوا کثیفه. بذار ما بیاییم ببریمتون. تا عصر صبر کن. میگفت نه، بابات غذا نداره. تازه خود بابات یواشکی بهم گفته غذای منو بهانه کن و بیا!!!!!!! حالا یکی ندونه فکر میکنه چه کارهایی قراره با هم بکنند!!!!!!! والا!!!! 

منم دیگه خیلی وقته فهمیده ام حریف مامانم نمیشم و از اینکه بخوام دعوا کنم، بیزارم. وقتی زورم نمیرسه، هیچی نمیگم. گفتم هرجور راحتی. 

دیگه چهارشنبه اومدیم اداره و وسطهای روز به مامانم زنگیدم که گفت بابات گفته نمیخوای بیای، غذا واسه من هست، همون عصر بیا. ولی مامانم مانی رو برده بود خونه همون دوستش که مریضه و خونه اش همونجاست. همون که من تو شهریور رفتم تولدش. عصر شد و برگشتیم خونه و من دیگه چند تا از ناخنهام دراومده بود و همه رو تا عصر کندم که کاشت جدید داشته باشم. منتها به دوستم گفتم بذار ببینم مامانم کی میره. رسیدیم خونه و دیدم مامانم حموم رو شسته و اتاق مانی رو هم جارو برقی کشیده و کیسه جاروبرقی رو هم تمیز کرده. نمیدونم شماها هم معذب میشین وقتی مامانتون تا این حد خونه تون کار می کنه؟ من اذیت میشم واقعا. چرا با اون دست و پای داغونش باید این کار رو بکنه. یه رویه بالش هم بود که دو شب پیش جلوی مهدی برگشته میگه: این چرا اینقدر چرکه!!!!! میگم این بالش مال زیر دست مهدیه. بعد چهارشنبه عصر که برگشتیم خونه، می گه: ببین، شستمش تمیز شد!!!!!! 

واقعا دلم میخواد بکوبم تو مغز خودم. یواش بهش گفتم: مادر مهدی وقتی میاد خونه ما، عین خانم میاد و میره. تو چرا این کارها رو میکنی؟ (حتی خونه دخترهاشم عین مهمون میاد و میره.)

قبول دارم محبته. ولی به نظر شماها، هرچی حدی نداره؟ قلبم درد گرفت از بس حرص این کارهاشو خوردم.  

انار هم دون کرده بود روز قبلش که آوردم خوردیم. ساعت شش و نیم پسرخاله مجرد زنگید بهش که خاله کار من تموم شده، حاضر باش اومدم. دیگه مامان که رفت، زنگیدم به دوستم که اگه فکر میکنی دیره، شنبه بیام. اونم غر زد که چرا دیر شده. گفتم دهنتو ببند و غر نزن. شماها باید شرایط منو درک کنین. وقتم کمه، همینه که هست! (آشتی سگ می شود.) اگه وقت نداری یه روز دیگه میام. والا! اونم گفت ما ساعت نه شب مهمون داریم. جلدی بیا که تا اون موقع تموم بشه. دیگه منم پریدم تو ماشین و به مهدی هم سفارش کردم اگه مانی گشنش شد، بهش برنج و خورش قیمه بده بخوره تا من برگردم. 

رفتم خونه دوستم و خواهرش و بچه زلزله اش هم بود. بچه گفت مانی رو چرا نیاوردی؟ گفتم چون شهر رو بهم میریزین. دیگه رفتیم تو اتاق یه رییییییییز حرف زدیم و تمام مسایل رو مورد تجزیه و تحلیل قرار دادیم و حرررررف زدیم تا نزدیک نه که داداشش اومد. آخه پنجشنبه تولد دوستم بود. دیگه کار کاشت هم تموم شد و برگشتم خونه.  

قرار بود پنجشنبه شب مهمون داشته باشم و خاله سومی از کرمانشاه با دخترخاله اومده بودند. باید حتما دعوتشون میکردم چون وقتی میریم کرمانشاه همیشه، خونه اینا میریم. تصمیم داشتم کباب از بیرون بخرم. گفتم بادنجون سرخ کرده که دارم، کشک بادنجون هم درست می کنم. اول خواستم سالاد ماکارونی درست کنم که گفتم ول کن بابا چه خبره. 

دیگه پنجشنبه صبح بیدار شدم و دستشویی رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم و صبحانه رو آماده کردم و با مانی خوردیم و هر کاری کردم، مانی باهام نیومد. از قبل با هیلا و نرگس هماهنگ کرده بودم بریم آبانه رو ببینیم. البت به آبانه نگفته بودیم!!!! من فقط بهش گفته بودم پنجشنبه صبح اون طرفها یه کاری دارم و یه سر شاید بیام. دیگه ساعت ده از خونه بیرون اومدم و رفتم شهران اول یه کیک کوچیک خریدم و رفتم جنت آباد لباس مانی که کوچیک بود، به جاش یه لباس دیگه واسش خریدم و دو تا شیشه میوه خوری هم واسه بچه های هیلا گرفتم (عین شیشه شیره، ولی سوراخهای سرپستونک زیاده و تکه های میوه رو میندازین توش و بچه میک میزنه و مزه میوه ها میره تو دهن خوشگلش!) یه ماگ با طرح میکی موس هم واسه نرگس خریدم!  

دیگه رفتم به طرف کافه و تا حالا تنها نرفته بودم و مهدی همیشه منو میرسوند. چه راحت هم پیداش کردم و پریدیم تو بغل هم. بعد آبانه دعوام کرد که چرا اینستا ندارم و گفت که یه چالشیه که برای جلوگیری از ورشکستگی کتاب فروشی ها، همه کتاب بخریم و منم گفتم تو دلم که تا بقیه بیان، برم یه کتاب بخرم. رفتم و از اون حوالی یه کتاب واسه بابام خریدم. عشق سالهای وبا. وقتی برگشتم نرگس رو دیدم و بعد از چند دقیقه هم هیلا خانم با شکمش تشریف آوردند. واااااای که چقدر حرف داشتیم بزنیم! مگه تموم میشد! هیلا واسم یه جلد کتاب شکرگزاری رو آورده بود که تو این سالها کشتمش از بس ازش اسم نویسنده و ناشرش رو پرسیده بودم. نرگس عزیز هم واسم کتاب من، منم؟ (پس نه، من، تویی!!!!!!) رو آورده بود و یه عروسک واسه مانی. دیگه خاله بازی بود. 

بعدش نخود نخود هرکی پاشد رفت خونه اش و از در کافه که بیرون اومدیم، نرگس و هیلا منو خفت کردند که دونگ ما چقدر شد؟ البته من میخواستم پول کادو و کیک رو تقسیم بر چهار کنم چون آبانه هم بالاخره از کیک خورده بود و تازه کادو رو هم اون برده بود! ولی دیگه کوتاه اومدم و به بچه ها سهمشون رو گفتم  که نامردها همونجا دست کردند تو کیفشون و پول رو بهم دادند! جلوی مغازه دارها. گفتم الان اینا فکر می کنند پول چیه که دارین بهم میدین! بعد ازشون تشکر کردم و گفتم بازم اگه کار خونه داشتین بهم بگین و خدا سایه تونو از سرم کم نکنه و لباس هم برای بچه ام بود، بدین، غذا هم مونده بود بدین.  

کلی خندیدیم و راه افتادیم و هرکی رفت پی کار خودش.  

همونجا زنگیدم پیتزا فروشی در خونه مون که تا میرسم پیتزا ببره خونه. و به مهدی هم زنگیدم که پیتزا رو بگیره.  

نشون به اون نشون که ساعت دو و ده دقیقه رسیدم خونه چون تو نیایش تصادف شده بود. هنوز پیتزا نیومده بود و مانی و مهدی با هم مشغول بازی با پلی استیشن بودند. یه کم بعد پیتزا اومد و خوردیم و بعدش من خوابیدم.  

چهار بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه و برنج خیس کردم و رو میز ناهارخوری رو تمیز کردم و ظرفها رو روش چیدم و مهدی بیدار شد رفت خرید و میوه شستم و کاهو و وسایل سالاد رو آماده کردم و یه ظرف هم سالاد یونانی درست کردم و بادنجون رو گذاشتم بپزه کم کم و کشک بادنجون درست کردم. 

اینم بگم که مامانم به هییییییچ عنوان راضی نشد بیاد. زنگیدم بهش که مامان، از مهدی رنجیدی؟ کسی بهت چیزی گفته؟ گفت نه به خدا. من با مهدی چه مشکلی دارم آخه؟ فقط خسته ام و چون جمعه اینا خونه من دعوتند، میخوام خرد خرد کارهامو بکنم. بعدش هم پام درد میکنه هی برم و بیام از اون چهار طبقه. گفتم خب مجبور بودی خونه منو تمیز کنی و خودتو از دست و پا بندازی؟  

گفتم نمیخواد بیاد دیگه. چه کارش کنم. 

بعد عصرش دخترخاله هم اس داد بهم که مامانم نمیاد، می مونه پیش مادرزن داداشم. اینا خونه پسرخاله ام (پسرشون) بودند و مادرزن پسرخاله هم اونجا بود. منم زنگیدم به خانم پسرخاله و گفتم حتما مادرت رو بیار و گوشی رو گفتم بده به مادرش و دعوتش کردم. گفتم من و شما با هم تو انقلی همسایه بودیم و حتما تشریف بیارین.  

والا، آدم این جور وقتها باید خودشو بذاره جای طرف که یه دفعه مهمون واسش میادو خودش هم جایی مهمونه. اونم مادرش. اونجوری که دلمون میخواد مردم بهمون احترام بذارند، ما هم باید به بقیه احترام بذاریم. بعدش دخترخاله ام با بچه هاش بیرون بود و خودش زودتر اومد و حرف زدیم تا بقیه رسیدند. 

خب گفته بودم که مهدی چند روز بود ناراحت بودو من هنوزم نفهمیده ام مشکلش چی بود. اون روز عصر یه دفعه مهربون شد و جلوی خاله ام و مهمونها واسم چای آورد!!!! میخواستم سکته کنم! آخه خیلی وقت بود ازش این چیزها رو ندیده بودم. این آدمهای ویری که آدم نمیدونه کی خوشحالند و کی ناراحت و یه دفعه یه حرکتی می کنند برق از سرتون می پره حالا چه از خوشحالی یا چه از ناراحتی. 

بعدش مهدی و پسرخاله مجرد رفتند کباب خریدند از شهران. اینم بگم که داداش کوچیکه و خانمش شمال بودند و داداش بزرگه هم با دختردایی. یعنی هم چون آخر هفته بود با دختردایی بود و هم اینکه کلا جلوی چشم فامیل نمیاد. مامانم اینا هم نبودند که. 

جاتون خالی کللللللی خندیدیم و بهمون خوش گذشت و بچه ها هم با هم سرگرم بودند و دیگه آخر شب ساعت تقریبا دوازده بود که رفتند. ما هم ولو شدیم خوابیدیم. من کمرم هم درد میکرد. شب پسرخاله مجرد خونه مون موند و صبح جمعه وخیزادیم و صبحانه تخم مرغ با روغن حیوانی درست کردم که مهدی و مانی نخوردند. بعدش من دیگه خرد خرد بقیه جمع و جورهامو کردم و آرایش و حاضر شدیم ناهار بریم خونه مادر مهدی. راستش من خیلی خسته بودم و دلم استراحت میخواست. مهدی مسخره میکرد که مگه غذا درست کردی؟ چیکار کردی مگه؟ گفتم هیچی. از هیچی خسته شده ام. 

رفتیم اونجا و ناهار قورمه سبزی بود و ساعت سه هم خواهرشوهر بزرگه اومد و نی نی رو آورد. منتها بچه به ما نمیرسه که!!! (زندایی بدجنس) هی این خاله بغلش میکنه، هی اون خاله بغلش میکنه. خب خیلی دوستش دارند. کی نی نی کوچولو دوست نداره. یه چرتی هم زدیم و پاشدیم و چای و میوه و مانی شام خورد و برگشتیم خونه مون. مهدی مانتومو اتو کرد و با  مانی یه ساعت پلی استیشن بازی کرد و خوابیدم.  

قبل از خواب، عادت دارم نت گوشیم رو قطع کنم. اومدم قطع کنم، آقای انتظاریان برام پیغام فرستاد. حالم خیلی بد شد. اینو برام فرستاد: 

خواهر بزرگوار ، دل پر دردی دارم ،نادانی مدرن این مردم خیلی آزارم داده . یک بسیجی جبهه رفته هستم که با افتخار نزدیک  به شش ما برای دفاع از کشور، ناموس و دینم جنگ کردم . اما وقتی می بینم کودک معصومی از شدت گرسنگی در کلاس از حال می رود .یا پدری مجبور می شود دختر عزیزش را برای تامین هزینه مواد مخدر به یک نامرد بفروشد. دلم پر از غصه و غم می شود . درد از این بالاتر که از 150 نفر دانش آموزان یک مدرسه شهری دوسوم آنها بدسرپرست یابی سرپرست هستند و دانش آموز مستعد وتیز هوش این جامعه مجبور است برای تامین معاش خودوخانواده اش برود ودر مغازه ها کار کند ویا سر چهارراه ها آدامس بفروشد ومادر یا خواهر اونیز به خود فروشی روی آورد.از آموزش وپرورش طبقاتی هم هیچ نگویم که ناگفتنش بهتر است .این است که با افتخار من معلم دست نیاز و گدایی به سوی پروردگارم دراز می کنم  وبا یاری گرفتن از ائمه معصومین مخصوصا امام حسین ع می خواهم  اجهاف هایی راکه دولتمردان در حق این مردم رواداشته اند، ازرنج ناشی از این تبعیض هابکاهم ااز قرص نانی گرفته تا خوراک وپوشاک نوشت افزار ومدرسه به همت شما سروران گرامی تهیه کنم تا به داد مردم مستمندی که صدای فریادشان را مسولین نمی شنوند. به گوش جامعه برسانم. 

به هر حال وقتی دیروز شنیدم کودکانی که در یک مرکز دولتی نگهداری می شوند به دلیل بی پولی مرکز  دو هفته است که غذای سالم ومقوی نخورده اند جگرم آتش گرفته است. 

راستش وظیفه خودم دونستم اینا رو اینجا بنویسم. که بدونید. اتفاقا دو روز دیگه هم اول آذره. برای جمع آوری این ده تومنها.  

به زودی یه صفحه اینستا هم راه میندازم. تو همین یکی دو روز و خدا بخواد دوشنبه هم خبرش رو بهتون میدم. اینستا برای ستاره های دریایی. که عزیزانی که در اینستا هستند بتونند فوروارد کنند و تعداد این کمکها بیشتر بشه.  

اینم شماره کارت آقای انتظاریان: 

6679    5575    9972    6037 

 

اینم شماره کارت خانم مریم مظفری پور: 

6044    9563    6915     6037 

 

قلب آدم از گرسنگی بچه های بی گناه درد میگیره. انتقادات به کنار، خبر دزدی ها و اختلاس ها کنار، من و شما کمک کنیم. دست بدیم به دست هم. یه ستاره دریایی هم نجات پیدا کنه خوبه. من شخصا از اینترنت متشکرم. واقعا خیلی خوبه. اون روز رفتم پیش آبانه گفت کتاب بخریم. گفتم باشه. فوری رفتم یه کتاب خریدم. خب این خیلی خوبه. می تونیم کارهای قشنگ بکنیم و اونا رو به اشتراک بذاریم. خدا میدونه ده بیست هزار تومن پولی نیست. ولی کنار هم که جمع بشه، میشه باهاش کلی کار هست. آقای انتظاریان رو تنها نذاریم. دستش رو خالی نذاریم. کنارش وایسیم و این بار رو به سرمنزل مقصود برسونیم. همه با هم. با دستها و نیت سبز.  

آقای انتظاریان میگه چقدر پول به حسابش واریز شده. میام خبرش رو میگم بهتون. یه سری گزارش هم هست در مورد لباسهایی که فرستادیم بجنورد که تو وبلاگ ستاره های دریایی می نویسم. البت اول اینجا رو به روز کنم، بعد نوبت اونجا هم میشه.  

خب دیگه من برم. مواظب خودتون باشیم و آقای انتظاریان و خانم مظفری پور و همه مهربونها رو تنها نذاریم. کارگزار خدا باشیم.



تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 10:29 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (14) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر