X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااام صبح یکشنبه تون بخیر.  

سورپرایزه، نه؟  

بله که سورپرایزه. واسه خودم هم همینطوره. من الان اداره ام. ساعت تقریبا یکربع به نه صبح یکشنبه است. قسمتی از پروژه باید امروز کارش تموم میشد. برای همین نه تنها امروز که بچه های اداره پنجشنبه و جمعه هم اداره اومده اند. امروز که دیگه جای خود داره.  

 

 

اقا چقدر هوا سرد شده. صبح که می اومدم چه بارونی می اومد. فقط خوبیش این بود که فقط من تو اتوبان بودم و چند تا ماشین علاف تر از من! بقیه قطعا در منزل خسبیده بودند.  

دیروز تو اداره بودم که به مامانم زنگیدم. اونم گفت همه میخوایم شب بریم خونه خاله کوچیکه. چون خاله سومی و دخترش یکشنبه میخوان برگردند کرمانشاه. امشب همه اونجا جمع میشیم. میخواد قورمه سبزی درست کنه. گفتم من یه قابلمه بزرگ برنج دارم. یه عالمه هم کباب و جوجه از شب جمعه  مونده.  

بعد قرار شد پسرخاله مجرد ناهار بیاد پیش مهدی و مانی. خب یه کم از برنج رو خوردند.  

آها. به مامانم گفتم بذار بزنگم به مهدی ببینم میاد یا نه. زنگیدم بهش که گفت خودت میدونی که من عاشق این مهمونیای جمعیت زیاد و دورهمی هستم. حتما میام. به مامانم اوکی رو دادم و عصر از اداره رفتم خونه. دودوشی رو حسابی بغل کردم و پریدم تو حموم. مهدی داشت یه فیلم میدید که گفت یه ساعتش مونده. ساعت شش از حموم بیرون اومدم و یه کم دراز کشیدم تا آب موهام توسط حوله (!) کشیده بشه. بعد یه بشقاب آوردم و گفتم مانی، مثلا تو خونه ما یه کلاغی هست که تا من سرمو برمیگردونم، میاد پسته ها رو می خوره!!!!! 

بعد من هی پسته مغز میکردم و میذاشتم گوشه بشقاب و رومو می کردم اونور، مانی دونه دونه میخورد و قایم میشد. بعد عاشق این بود  که من سرمو برگردونم طرف بشقاب و با تعجب بگم: 

عه، دوباره پسته ها نیست. 

بعد پسته ها تموم شد و مانی بشقاب رو هم برداشت و روش دراز کشید. من گفتم عجب کلاغیه، بشقاب هم میخوره. مانی هم ریز ریز می خندید و هیکلش تکون میخورد. 

خلاصه این وضع تا جایی ادامه داشت که کلاغه کل وسایل روی پاتختی رو برد گذاشت یه گوشه اتاق! هم بازی کردیم، هم از اون مهمتر، مانی یه چیزی خورد! فکر خیلی خوبیه. از این به بعد باید کلاغ بازی کنیم! 

بعد از اداره بهم زنگ زدند که فردا یعنی امروز باید بیاییم. گفتم باشه. بعدش به مامانم زنگیدم که من فردا باید برم اداره. گفت: اربعین؟ گفتم آره دیگه. می شناسی اداره مون رو که. پس مجبورم یه کم از این برنج رو برای مانی و مهدی کنار بذارم. گفت: برنج مهم نیست. امشب بیایین خونه ما، من همه چی رو آماده می کنم. فردا مهدی و مانی پیش ما بمونند. گفتم نه مامان. میخوان خونه خودمون بمونند. گفت: چرا؟ بیان اینجا من غذا درست میکنم. 

هنوزم مامانم فقط به غذا فکر میکنه. از بس که مادرها مهربونند. گفتم نه. مهدی میخواد فردا خونه بخوابه و فیلم ببینه. دستت درد نکنه. اگه برنامه شون عوض شد بهت میگم. 

موهامو خشک کردم و آرایش کردم و مهدی هم فیلمش تموم شد و حاضر شدیم رفتیم دنبال مامانم اینا. دم درشون بودیم که داداش بزرگه رو دیدم. راستش من خیلی تعجب کردم. دیدم قابلمه به دست داره میاد به طرف ما. گفتم جل الخالق. چطور ممکنه شب بیاد خونه خاله کوچیکه؟ گفت: من میخوام اینا رو بیارم بذارم اونجا و شب برم بیرون. گفتم خب چرا نمیای؟ گفت: یعنی چی؟ خب کار دارم!!!!! 

مامان و خاله سومی اومدند سوار ماشین ما شدند و بابام هم با داداش بزرگه و قابلمه برنج و کاسه سالاد اومدند. داداشم لحظه آخر که داشت میرفت گفت: دختردایی امشب و فردا سر کار نمیره. شرایط برادرت رو درک کن. میخوام بیشتر پیش هم باشیم. گفتم باشه عزیزم. هر جور راحتی. 

دیگه رفتیم خونه خاله کوچیکه و یکی دو ساعت بعدش هم دخترخاله ها اومدند. رفته بودند کوروش خرید کرده بودند. دیگه خریدها رو هی پوشیدند و ما هم نظر دادیم. واسه شام پسرخاله کوچیکه و زنش و پسرخاله مجرد هم اومدند و کلی گفتیم و خندیدیم و بحث پرسپولیس استقلال هم شد و البته شکر خدا خیلی ملایم بود و فقط نظرات کارشناسی (بلانسبت) می دادند. ولی خب اکثرا معتقد بودند امسال پرسپولیس قهرمان میشه. مهدی هم کلا هیچی نمی گفت. مانی هم با بچه های دخترخاله ام بازی می کرد.  

دیگه آخر شب خداحافظی کردیم و قبل از خداحافظی، من دیدم کیف خاله سومی خیلی سبکه. بعد من اصلا کیف مشکی ندارم. گفتم خاله کیفتو از کجا گرفتی؟ چقدر سبکه؟ گفت ببرش. بعد خالیش کرد و منم خوشحال و خندان دستم گرفتم و اومدم! مهدی میگه تو خجالت نمیکشی کیف خاله ات رو خالی می کنی؟ گفتم نه. ما از این حرفها با هم نداریم. اگه نمیخواست، نمی داد. منم از کسی که باهاش راحتم کیف میگیرم! مثلا هرگز میام از مامان یا خواهرهای تو بگیرم؟ گفت: مامان من که نزدیکه. گفتم آره. ولی من هرگز ازش اینجوری وسیله نمیگیرم. ما با خاله هامون این حرفها رو نداریم.   

(ما حتی قبل از عروسی هم وقتی ببینیم مثلا لباسی که من گرفته ام، به اون یکی میاد، لباسها رو عوض می کنیم. اینقدر خلیم!!!!!!)

دیگه رسیدیم خونه و آرایشی پاک کردم و مسواکی زدم و لالا کردم. پدر و پسر هم مشغول بازی شدند. همون سر شب به نظرم یه بار هم دعواشون شد. بازی کردن مانی ته نداره. مهدی هم داشت بهش میگفت فقط یه دست باهاش بازی می کنه. 

دوباره خوابیدم و صبح ساعت هفت بیدار شدم. ساعت نذاشته بودم. گفتم هر ساعتی که بیدار شدم بیام اداره. خوابم می اومد. ولی یه کم تلگرام رو چک کردم که خوابم بپره. بعد حاضر شدم و اومدم. چه بارونی می اومد. البت الانم داره میاد یحتمل. چون یه گوشه از سقف داره چکه می کنه!!!!  

پاشم برم یه کم پونه دم کنم بخورم. یه کم گوشم درد میکنه.  

راستی دیشب آقای انتظاریان زنگ زدند و گفتند امشب قراره به بچه ها شام بدن. بچه های خیریه احسان که دو هفته است غذای درست و حسابی نخورده اند. و اون دوست مهربونی که انتشارات داره و برای بچه ها کتاب فرستاده بود، ظاهرا دیروز هفتصد هزار تومن ریخته به کارت آقای انتظاریان.  

دویست تومن هم خرد خرد جمع شده بود. دست سبز همگی رو با همه محبت می فشارم و حواله میدم به مهربونی و برکت دستهای خدا. 

************ 

منو بگو از چند روز پیش دلمو صابون زدم که امروز صبح میرم یکشنبه بازار و چشم روشن خرید میکنم. ولی بارونه و من بعید میدونم اصلا یکشنبه بازار تشکیل بشه. منم که سر کارم. حالا معلوم نیست تا کی. مهدی دیشب شاکی بود و حتی یه جا هم گفت آشتی از خداشه بره اداره!!!!!!! آخه چه دیوونه ای خونه و رختخواب گرم و نرم رو ول می کنه و دلش میخواد بیاد اداره. اونم من که عاشششششق خونه ام.  

مهدیه دیگه. به جای دلداری دادن، میاد تو شکم آدم. کاریش هم نمیشه کرد. البته حق داره ناراحت باشه. ولی نباید بگه تو از خداته که بری.  

اتفاقا هیچکی مثل من دلش نمیخواست امروز خونه بمونه. چون واقعا خسته بودم.  

ولی حالا اومده ام. کاشکی تا ظهر تموم بشه و بتونم برم خونه. لااقل به خواب ظهر برسم. 

خب دیگه من برم. گزارش شام امشب بچه ها رو تو وبلاگ ستاره های دریایی میذارم. 

دست حق نگهدارتون.



تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 | 09:50 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (16) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر