X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام. 

صبح برفی تهرونیا بخیر. البته الان ساعت هشت و نیمه. دو سه ساعت از صبح گذشته! ولی خب، به هر حال صبحه. خوبین همگی؟ 

 

 

تا اطلاع ثانوی اعلام شده که محدوده طرح ترافیک اصلی، گسترش پیدا کرده و الان محدوده زوج و فرد هم محدوده طرح ترافیک اصلی حساب میشه. دیروز اومدیم وارد بشیم با ترس و لرز که دیدیم یه پلیس لابلای درختها کمین کرده. اینه که دیگه امروز گفتیم ماشین نیاریم. اگه به خودمون باشه که نمیاریم. ولی با یه بچه کوچیک خیلی سخته. 

اینه که امروز صبح پنج دقیقه به شش بیدار شدم و حاضر شدیم. اتفاقا مانی هم بیدار شد و مهدی بیست دست لباس تنش پوشوند و راهی شدیم. مهدی ما رو میدون ونک پیاده کرد و با نگرانی منتظر موند ببینه می تونیم سوار ماشین خطی بشیم یا نه. ماشین خطی که نبود ولی یه ماشینی بود که میخواست بیاد طرف اداره ما. من و مانی هم جلو نشستیم. بچه اینقدر سوار تاکسی نشده که فکر میکنه همه جا ماشین خودمونه. اولش شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. بعد دو سه بار بهش تذکر دادم که باید آروم حرف بزنه. آخرش هم پیاده شدیم و کلی با هم کیف کردیم و مسابقه دو گذاشتیم. نم نمک هم برف می بارید. 

الان اداره ام. بدنم گرم شده و مقداری از کارهام رو انجام داده ام. 

یه آهنگ دارم گوش میدم و برای شما می نویسم.  

یه حالی دارم که دلم میخواد بنویسم. نمیدونم. یه وقتهایی اینقدر حالم بده که میگم تا یه مدت ننویسم. ولی نوشتن واقعا آرومم می کنه. 

در اتاق مدیرم بازه و از گوشه پنجره می تونم رقص دونه های برف رو ببینم.  

خدا کنه برف به شادی بباره و سقف خونه ای چکه نکنه و بی لباسها سردشون نشه. آمین. 

یکشنبه تا حوالی دو اداره بودم. بعدش مادر مهدی بهم زنگید که آشتی من قیمه پخته ام میای ببری؟ زنگیده ام به مهدی گفته ماشین دست شماست. گفتم باشه میام. 

دیگه از اداره گازیدم رفتم خونه اونا که شکر خدا خلوت بود و سه پرس قیمه بهم داد. خیلی قیمه هاش خوشمزه است. دستش درد نکنه. قیمه ها رو گرفتم و گازیدم به طرف خونه. یادم افتاد آجیل تموم شده. این فصل به مانی بیشتر مغزی جات میدم. همون سر یکشنبه بازار پیاده شدم و البته بارون می اومد و خیلی ای فروشنده ها و خریدارها نبودند. منم از شدت دستشویی داشتم عربی می رقصیدم. هی این پا و اون پا می کردم و به آقاهه می گفتم تو رو خدا تندتر بکش اینا رو. دیگه یادم نیست چیا خریدم. زود برگشتم خونه. یه عالمه برنج و کباب مونده بود. پسرخاله مجرد هم بود و دیگه داشت میرفت. اومدم خونه یه ناهاری خوردم و واقعا دلم خواب میخواست ولی مانی دستکش نداشت. دیگه ساعت چهار و نیم اومدم هرچی برنج و کباب مونده بود رو ریختم تو ظرف یکبار مصرف و با مانی رفتیم یکشنبه بازار. 

گذاشتم خودش رنگ دستکشش رو تعیین کنه. نارنجی انتخاب کرد. همونجا دستش کردم و چشماش برق زد. نگام کرد و گفت: الان همه فکر می کنند من بیرانوندم! (دروازه بان پرسپولیس)  

فکرکنین! با یه دستکش.  

بعد هی می پرید هوا و خوشحال بود. دو بسته هم کیک سی سی براش خریدم و یه سری خرت و پرت دیگه که یادم نیست. میخواستم واسه خودم چتر رنگی بخرم که یادم رفت. دیگه با مانی زود سوار ماشین شدیم و چقدر هم سرد بود. رفتیم بازار روز شیر بخریم که دیدم بسته است. با تعجب از لبه فروش کنار بازار روز پرسیدم: آقا، چرا بسته است؟ 

اون متعجب تر نگام کرد و گفت: اربعینه!!!!!!! 

خندیدم. چون خودم رفته بودم سر کار، اصلا حس روز تعطیلی رو نداشتم. با مانی برگشتیم خونه و مهدی زنگید که اگه دستتون خالیه، نوشابه هم بگیرین که گفتم شرمنده، دستمون خیلی هم پره.  

با مانی رفتیم بالا و من دیگه له بودم. ولی دلم نمیخواست بخوابم. گفتم شب خوابم نمی بره. یه کم برنج کهنه هم بود که ریختم برای گنجشکهای بالکن. شب به مانی قیمه دادم و خورد و خوابیدیم. 

دیروزم اومدم اداره. خیلی کار داشتم.  

و البته حال دلم هم خوب نبود. 

این روزها دلم خسته است. بحث مسافرت و سنگینی کار و استراحت نیست. دلم خسته است. شبها که خسته میرم خونه، مانی یه کم وقتم رو پر میکنه و سعی میکنم لابلای کارها، یه کم مطالعه کنم.  

ازم نپرسین چرا حال دلم خوب نیست. حالا بهتر میشم حتما. 

اگه بشه امروز چیزکیک درست میکنم که فردا عصر بعد از اداره ببرم پیش دوستم. همون که اون روز کیک بردم براش. قرار بود شیرینی یه چیزی رو بهش بدم. حالا بعدا میگم شیرینی چی بود. الان نپرسین. این دوستم هم خوشحال میشه. 

ببینم تا عصر میتونم این کار رو بکنم یا نه. 

دیشب اینقدر سردم بود که نمی تونستم برم حموم. سرپایی حموم کردم. امشب دیگه حتما باید حداقل بدنم رو بشورم. 

فردا صبح یه جلسه کاری دارم بیرون اداره. فکر نکنم بتونم صبح بنویسم. ولی سعی میکنم تا قبل از عصر، یه پست بذارم. 

مواظب خودتون باشین. 

راستش من امروز هوس آش گوجه فرنگی کرده ام.  

 

اینم عکس یکی از کوچه هایی که چند روز پیش بارون می اومد و ازش رد میشدم. خیلی حس خوبی داشتم. 

 

دست حق به همراهتون



تاریخ : سه‌شنبه 2 آذر 1395 | 10:59 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (16) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر