X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام  

صبح شنبه همگی بخیر. امیدوارم یخ نزده باشین. آقا من باور نمی کردم یه زمانی برسه که دمای هوای تهران از مسکو هم سردتر باشه. تو این چیزهاخوب بلدیم رکورد بقیه رو بزنیم. در هر حال صبح همگی بخیر و شادی باشه. خدا کنه کسی سردش نباشه و خونه ها همه گرم باشه. 

 

 

عرض کنم خدمتتون که ما دیشب خونه مادر مهدی خوابیدیم و من از نصفه شب سردم بود. واقعا شوفاژ یه سیستم خیلی چرته. اصلا هوا نداره و با این آبهای رسوب دار، بعد از یه مدتی جرم دیواره هاشو میگیره و فشار آب هم که کم باشه که دیگه هیچی. من که سردم بود. البته بگذریم که مهدی تا صبح بدون تی شرت خوابید! اونم البته زمستون و تابستون نداره و همیشه لخته. 

پنجشنبه برف عین چی می اومد و دیگه حوالی ساعت دوازده راه افتادم به طرف خونه و خیلی هم تجربه رانندگی تو برف رو ندارم. ولی دیدم در کمال تعجب هرچی که میرم به طرف غرب، برف کمتر میشه و تقریبا از ستاری به اونور اصلا برفی نمیاد! رفتم در خونه و زنگیدم مهدی و مانی بیان پایین. اومدند و مهدی یه حالت عصبی داشت. ازش پرسیدم چی شده؟ که گفت هیچی.  

رفتیم خونه مامان اینا و ناهار آبگوشت داشتند. داداش بزرگه هم از راه رسید و مامانم تو ظرف کشید که ببره. که معلوم بود کجا می بره. گفتم بابا سرده، بگو مهمونتم بیاد خونه!!!! با تعجب نگام کرد منم خندیدم. اگه پسرخاله مجرد نمیخواست بیاد، قطعا دختردایی می اومد. بابام گفت: آخه از اینجا میخواد ناهار ببره اون سر شهر؟ گفتم سخت نگیر پدر من! جوونی قشنگیش به همین چیزهاست دیگه. 

ناهار آبگوشت رو خوردیم. جای همگی خالی. بعدش من گفتم آقا اگه کسی کنار شوفاژ نمیخوابه، اجازه بدین من بخوابم. همه گفتند بخواب!  

رفتم یه تشک نازک و بالش و پتو آوردم و خوابیدم و عصر پاشدم. بگذریم که این وسط مانی و مامانم هی بازی می می کردند و بیدار میشدم. ولی بازم می خوابیدم. نیاز داشتم به خواب و گرما. دلم هم درد میکرد. عصر که پاشدم بازم اونجا رو ول نکردم. البته اعصاب خردیهایی داشتم. از جمله اینکه بازی پرسپولیس بود و مهدی اینقدر فحش داد و عصبی شد که من خجالت کشیدم. تو رو خدا بازیهای لیگ رو بذارین وسط هفته که ما وسط هفته این بدبختی ها رو داشته باشیم. آخر هفته دیگه جلوی مردم اینقدر من بدبخت عذاب نکشم. 

البته چند بار دیگه هم تو حرفاش هی فحش داد به این و اون. اصلا هم ملاحظه بزرگتر ها نمی کنه. هرچند که خدا شاهده من ندیده ام جلوی مامانش اینا اینقدر فحش بده.  چند بار هم هی رفتارهای عصبی کرد که دو سه بار بهش گفتم تو چته ؟!!!!!!!!!!

دیگه شام خوردیم و شکر خدا برگشتیم خونه مون. خب مسلما تا قبل از خواب بازم حرفمون شد و مانی دیگه خواب بود و خواستم رو مبل بشینم با لپ تاپ فیلم ببینم که گفت پاشو برو تو اتاق بشین که ریختتو نبینم!!!!! 

منم اومدم تو اتاق.  

والا 

فیلم خشم و هیاهو رو دیدم که فیلم قشنگی بود. واسه همه مون خوبه دیدنش. کسانی که کنار رابطه خانوادگی، یه رابطه موازی یواشکی هم دارند و نمیدونند قراره چه بلایی سرشون بیاد. بازی زیبای نوید محمدزاده و طناز طباطبایی هم که دیگه جای خود داره. 

بعدش دیگه مهدی اومد گفت گاز قطع شده و ظاهرا پست گاز یخ زده بود و تشک مانی رو آورد تو اتاق ما و هیتر رو هم آورد. چون بخاری دیگه خاموش شده بود. خونه هم داشت به سرعت سرد میشد. دیگه مانی رو آورد و من دیدم زمین سردتره. خودش هم داشت تو هال پلی استیشن بازی میکرد. منم مانی رو بردم رو تخت خوابوندم و یه پتو رو لحافم انداختم و پایین رو تشک خوابیدم. مهدی اومد گفت چرا اینجایی؟ گفتم می ترسم مانی پایین سرما بخوره. 

و خوابم برد. 

صبح پاشدم ولی دلم نمیخواست از رختخواب بیرون بیام. مانی کم کم بیدارم کرد که بهش صبحانه بدم. پاشدم صبحانه درست کردم و با هم خوردیم و یکی از بدترین سردرهای میگرنیم شروع شده بود. گوشت و سبزی بیرون گذاشتم که قورمه سبزی درست کنم. البته نه برای اون روز. بلکه برای شنبه شب. چون واسه جمعه ظهر که ناهار جوجه چینی مونده بود از قبل. گفتم همونها رو می خوریم.  

یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و ظرفها رو هم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و کار دیگه ای نداشتم. لپ تاپ رو برداشتم رفتم تو پذیرایی و فیلم چهارشنبه رو دیدم. فیلم قشنگی بود. از اینم خوشم اومد.  

بعد هی سرم بیشتر و بیشتر درد می کرد. دیدم دیگه نمیتونم طاقت بیارم. مهدی حوالی یازده و نیم دوازده از خواب بیدار شد و منم حوالی یک دیگه بالش و لحاف آوردم تو پذیرایی خوابیدم. مهدی هم با مانی جوجه چینی داد. ظاهرا قرار بود یه سر بره پیش پسرخاله مجرد. گفت تو ناهار نمیخوری؟  

گفتم نه. سرم درد میکنه میخوام بخوابم. 

بعدش خوابیدم و چهار بیدار شدم. دوباره چشمامو بستم و این بار بیست دقیقه به پنج بیدار شدم. سرم همچنان درد میکرد. رفتم دیدم مانی ناهار خورده. نمیدونم مهدی آیا خورده بود یا نه. قورمه سبزی رو از برق کشیدم و گذاشتم در پنجره تا خنک بشه. ده دقیقه بعد، یخ کرده بود. قابلمه اش رو گذاشتم تو یخچال و واسه خودم خوراک کشیدم واسه ناهار امروزم. وسایل رو جمع کردیم و رفتیم خونه مادر مهدی. 

اینقدر سرم درد میکرد که داشتم از نفس می افتادم. مادر مهدی برام خمیر دارچین درست کرد. (ترکیب دارچین و آب) و گذاشت رو پیشونیم. گفت سوزشش رو تحمل کن تا درد سرت رو بکشه بیرون. دردش غیرقابل تصور بود. واقعا داشتم جون میدادم. دیگه دارچین خشک شد و رفتم شستمش. تا آخر شب دردش یه کم سبک شد ولی همچنان درد داشتم. الانم البته پیشونیم قرمزه. شب خوابیدیم و صبح سه تایی اومدیم اداره.  

یه چی از مانی بگم بخندین. خواهر بزرگه مهدی هم قرار بود شب بخوابه خونه مادرش اینا. منتها چون بچه کوچیک داره، این بار ما کنار پنجره خوابیدیم. مانی گفت چرا ما باید اونجا بخوابیم؟ گفتم چون نی نی کوچولو سرمانخوره. مانی خیلی متفکر  گفت: خب منم دلم نمیخواد سرما بخورم!!!!!!

************** 

کاری به کار مهدی ندارم. شما هم چیزی در موردش ننویسید. اینجوری مجبور میشم جواب بدم، اعصابم بدتر خرد میشه. من مینویسم و رد میشم. شما هم تو رو به خدا هیچی ننویسید. سعی میکنم ازش دور باشم. هرچند اینا برای مانی سمه. ولی چه میشه کرد. از دعوا بهتره.  

********* 

واسه حادثه کربلا ناراحت شدم. ولی بیشتر این جگرمو خون کرد، که خبرش رو توی خبر تصادف قطارها گم کردند! که کسی نگه اینا بلد نیستند امنیت رو برقرار کنند!!!!!! اینهمه حادثه، واقعا داریم چه کار می کنیم. واقعا واقعا چه کار می کنیم!!!!!!! خدا صبر بده به همه خانواده ها. آخه چرا!!!

خیلی خب من برم. خیلی کار دارم.  

دست حق به همراهتون.



تاریخ : شنبه 6 آذر 1395 | 11:57 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر