X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام. صبح بخیر 

سه شنبه است. بین تعطیلی. اومده ام اداره. رئیسم از یکربع به هشت اومده اداره. کار کردن و کار نکردن برام فرقی نمی کنه. کار جزیی از زندگیه. اگه خسته ام، از کار نیست. از چیزهای دیگه است.  

 

 

میگم، این سه شنبه سر کار اومدن هم، دلخوشیه ها. خیابونها که خلوته. نصف کارمندها هم که نیستند. یه جور حس مدرسه رفتن بین تعطیلی که خیلی درسها و امتحانها لغو میشد یا اصلا خود مدیر نمی اومد. فقط نمیدونم من چرا اینقدر کار دارم. البته کارهاییه که خودم واسه خودم تراشیده ام. یه سری کارها که روتین شده انگار. 

کار خونه، کار اداره، ویرایش کتابهای مامانم، فکر کردن به دو تا کتاب واسه خودم. که البته یکیش تا یه جاهایی پیش رفته و یکی دیگه رو متاسفانه تو گوشی قبلیم فرمت کردم، گرفتن تولد واسه مانی، خرید پرده واسه آشپزخونه (بعد از یک سال و نیم سکونت تو این خونه) و هزار و یک کار ریز و درشت دیگه.  

دیشب کسی بهم زنگید بابت کاری. جوابشو ندادم. مهدی گفت چرا جواب نمیدی؟ گفتم حوصله ندارم. گفت چرا اینقدر گوشیت سایلنته؟ گفتم واسه اینکه خیلی زنگ میخوره. خیلی کارم دارند. و من الان اصلا حوصله هیچکس رو ندارم. 

و واقعا وقتی یکشنبه شب رفتم خونه، تصمیم گرفتم تا یکی دو روز اصلا با موبایل حرف نزنم.  چند ساعت هم گوشیم رو خاموش کردم.  

اتفاقی هم نیفتاد.

تو این همه کار و مسوولیت که خودم و شرایط و زندگیم ریخته ایم سرم، یکی دو روز سایلنت بودن، طوری نمیشه. به جاش سه تا فیلم دیدم که الان اصلا یادم نیست دو تا بود یا سه تا. فکر کنم همون دو تا دیدم.  

یکشنبه شب خواستم برف و خاکستر رو ببینم که از خواب چشمام می سوخت. گذاشتم واسه دیروز. از دیشبش مرغ مونده بود. برای همین فقط واسه ناهار شویدپلو درست کردم و فیلم دیدم. بازم الان یادم رفت که من اصلا چه فیلمی دیدم دیروز قبل از ظهر!!!!! شاید هم فیلم ندیدم!  

آشپزخونه رو تمیز کردم و یه دستی هم به در یخچال کشیدم. مانی هم اومد تو آشپزخونه که مشق بنویسه. البته میگم مشق، ولی مشق نیست که. شاید هم مشق باشه! یه کتاب ریاضی تو خونه دارند که پریروز معلمش گفت مانی تو خونه تا صفحه نه حل کنه. دیروز اومد تو آشپزخونه نشست رو صندلی بلند من. جامدادیش رو هم باز کرد و مداد و پاک کنش رو ریخت رو کانتر. هی می پرسید: اینجا رو باید چه کار کنم؟  

دستم به تفت دادن سیب زمینی بود. گفتم: نوشته باید زنبور کوچکتر را زرد کنی، زنبور بزرگتر را هر رنگی که دلت خواست.  

گفت: باشه. 

شروع به رنگ کردن زنبور کرد. بعد از دو دقیقه گفت: حالا چی؟ گفتم: پروانه کوچکتر را زرد کن، پروانه بزرگتر رو هر رنگی که دلت خواست. گفت: من دلم میخواد پروانه کوچکتر رو هر رنگی که دلم خواست بکنم. گفتم نمیشه. گفت من میخوام! 

کلا حرف گوش نکنه. بعد هی تند تند صفحه ها رو جلو میرفت. گفتم دیگه بسه. به صفحه نه رسیدی. گفت: نه، تو رو خدا یه کم دیگه. 

صفحه بیست و سه بود که دیگه مهدی بهش تشر زد که تمومش کنه!!!!!!!! 

والا ما ندیدیم بچه از مشق نوشتن خوشش بیاد. 

مانی کلا مثل خودمه. عاشق سرگرمی با نوشتنه. از نوشتن و نقاشی خوشش میاد خیلی. کاشکی بعدا هم همینطور بمونه.  

همه اش هم دوست داره من بگم: چقدر عالی رنگ کردی، من به و افتخار می کنم. عاشق مشق نوشتنتم. و من همه اینا رو روزی چند بار بهش میگم. اونم از سر ذوق، می خنده و کیف می کنه.

بعد از ناهار خوابیدیم.  

خونه خودمون بودیم. یه دور هم ماشین لباسشویی رو روشن کردم. یه دور هم ماشین ظرفشویی. پسرخاله مجرد هم بود. عصر که پاشدیم چای خوردیم. مهدی و پسرخاله رفتند یه سر خونه پسرخاله واسه باز کردن کابینت. نپرسیدم باز کردند بالاخره یا نه. شاید هم پرسیدم و گفتند. الان یادم نیست. 

تا بیان، فیلم خاکستر و برف رو تموم کردم.  

شام اندازه یکی دو نفر مونده بود از ناهار ظهر. همونو گرم کردم پسرخاله و مانی خوردند. ساعت هشت هم رفتم تو اتاق با لپ تاپ فیلم یحیی سکوت نکرد رو دیدم. فضاسازیش عاااااالی بود. چه خونه قدیمی خوشگلی. چقدر این خونه ها رو دوست دارم. دو طرف خونه، اتاقه. فضای اتاقها بازه و تموم نمیشه. نه مثل آپارتمانها که پا میذاری، یه اتاق تموم میشه. چیزی بیشتر از اونی که می بینی نیست. ولی این خونه قدیمیها، همیشه خونه از اونی که هست، بیشتره. خیلی بیشتر. چیزی که تو همه اش به مرور زمان کشفش میکنی. حتی کوچه هاشم زیاده. شاید به نظر تنگ بیاد ولی چون ماشین کمی توش میره و میاد، ولی زیاده.  

آپارتمان دوست ندارم. 

خونه قدیمی دوست دارم. شاید چون سوراخ سنبه زیاد داره. جا واسه قایم شدن زیاده. میشه هر روز یه جا قایم شد و خود رو بغل کرد. 

الان به نظر شما، چه کار کنم؟ کتاب بنویسم یا به نوشتن همین وبلاگ ادامه بدم؟ البته در هر صورتی وبلاگ رو می نویسم. روزانه نویسی حالم رو خوب میکنه.  

میگم، من نظرات پست قبلی رو بستم. ولی مهربونی کردین و رفتین تو پست قبلی نوشتین! الان دیدم 92 نظر نخونده دارم!!!!!!! باید بذارین سر فرصت برم سراغش. 

دستم چقدر خشک شده. روزی چند بار باید کرم بزنم تا خشکیش بره.  

به نظرتون فردا پل چوبی بازه؟ میخوام برم حصیر بخرم واسه پنجره آشپزخونه. به نظرتون دلم خوش میشه یه کم؟ شاید آشپزخونه یه کم تاریک بشه و دنج تر بشه. من که از آشپزخونه اپن بدم میاد. خوب شد اینجا رو اپن نکردیم. 

من برم. کارم زیاده. 

دوستتون دارم. مرسی که هستین.



تاریخ : سه‌شنبه 9 آذر 1395 | 08:44 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (41) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر