X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. 

صبح همگی بخیر. 

میگم، این پنجشنبه سر کار اومدن هم شاید دلخوشی باشه. کی امروز اومده سر کار؟ تعداد خیلی کمی. 

 

 

خوبین شماها؟ من خوبم. 

نمیدونم. شاید از اول این مدلی نوشتن، باعث شده اینقدر کامنت داشته باشم. شاید الان کلافه ام. کلافه کامنتهای مجازی و حقیقی. اینکه مثلا تو دنیای مجازی ـ مثل تلگرام ـ یه صحفه ای باشه به اسم توییتر فارسی که یکی در میون در مورد این بنویسه که وقتی طرف ناراحته سرزنشش نکنیم و فقط گوش بدیم، اینو بهم بگه که این خصلت ایرانیاست. خصلت خودمونه که وقتی کسی ناراحته، نباید سرزنشش کنیم. این یعنی خیلی ها باهاش درگیرند. با این مشکل. 

و اینکه الان مثلا اگه پام بخوره به جایی، مانی میاد رو سرم و میکه حقته، خیلی بیشتر از اون درد انگشت پا، دردم میاد چون دلم نمیخواد مانی، یه مهدی دیگه بشه. یه آدمی بشه که دائم در حال سرزنش کردن بقیه باشه. اون روز هم دعواش کردم که زشت ترین حرف همینه. حقته یعنی چی؟ 

شاید نوع زندگی خودم و رودربایستی و به اصطلاح خودم مردم دار بودنم باعث شده روم نشه به کسی که داره نصیحتم میکنه، بگم تو رو خدا هیچی نگو. فقط گوش کن. 

واسه همینه که اون دوست افسرده ام، چند ماه پیش که بچه ها اومدند خونه اش، تند تند بهم پیام میداد که آشتی کجایی؟ اینا پدر منو درآوردند از بس نصیحتم کردند. از بس گفتند به خودت برس، تو میتونی فقط به داد خودت برسی، شاد باش، به زندگی امید داشته باش،  

اه 

چرا فکر می کنیم طرفمون که تو چاه افتاده، خودش بدبختیاشو نمیدونه. چرا وقتی ازمون میخواد هیچی نگیم، بازم میگیم؟ 

من همه تون رو دوست دارم. الان بازم نیایین به جون هم بیفتین. نیایین به جون من بیفتین.  

چند سال پیش رفتم به وبلاگی که طرف تو پروفایلش نوشته بود: اگه اینجا منتظری من ازت تعریف کنم، بزن به چاک! 

یه همچین چیزی. با خودم گفتم مگه میشه آدم با مخاطبش اینجوری حرف بزنه؟! چرا اینقدر خشن. 

امروز می فهمم اون آدم خیلی لبریزه. خیلی پره. دیگه گنجایش یه کلمه حرف رو هم نداره. 

نمیگم خوبه، نمی گم بده. ولی میگم وقتی کسی خودش ناراحته و از غم لبریزه، چرا هی بگیم و بگیم و بگیم. یه کم بشنویم و بشنویم و بشنویم. 

همه این مدتی که با این دوست افسرده ام میرم و میام یا تو تلگرام با هم حرف می زنیم، فقط گوش می کنم. وقتی میرم خونه اش، اون گریه می کنه، حرف میزنه. حتی گاهی چرت و پرت میگه. چیزهایی میگه که من اصلا قبول ندارم. ولی من فقط گوش میدم. یه جا که حرفش تموم میشه بهش میگم: این دفعه به نظرم چقدر خونه ات انرژی داره. چقدر تمیزه این آشپزخونه. چقدر خوشمزه است این آش.  

یا وسط حرفهاش یه جا یه چیزی از قدیم میگم که بخندیم. یادم نمیاد بهش گفته باشم: تو باید خودت به خودت کمک کنی، حقته این بلا به سرت بیاد چون خودت کردی، ... همه بدبختیاش مال اینه که غصه گذشته ها رو دائم داره به دوش می کشه. وقتی می بینم خودش به این بدبختی واقفه، من چرا تکرار کنم؟ 

دیروز با بابام حرف میزدم. تلفنی. می دونستم چی قراره بشنوم. از قبل از تلفن خودمو مجاب کردم هیچی نگم. و جریان این بود که پریرزو که اداره بودم، همه اش حس میکردم سرده. اسپیلت رو گذاشتم رو گرمای زیاد. همکارم که عرق کرد فهمیدم لرز دارم. گفتم مگه شماها سردتون نیست؟ گفت: نه. کشتی ما رو از گرما.  

بدن درد شدیدی هم داشتم. دوباره مریض شده بودم. میدونستم به بابا زنگ بزنم چی میگه. 

همونها رو گفت که منتظر بودم. گفت: سالی خدا تومن پول واکسن میدی آخرش هم مریضی. هم خودت هم مانی. چرا باید شمادو تا اینقدر مریض باشین. حالا فکر کنین همه پارسال فقط یه بار من و مانی مریض شده بودیم. ولی پارسال هم همینها رو میگفت. یعنی اگه بعد از ده سال هم مریض بشیم، بازم اینا رو میگه. امسال که اینقدر مریض میشیم که دیگه بماند. داااااااائم داره تکرار می کنه. زنگ زدم و بازم شنیدم. هی گفت و گفت و گفت. منم فقط گوش کردم. یه جاش گفت: الو. گفتم بله گوش میدم.  

نمیتونم عوضش کنم. همینه. صد سال دیگه هم همینه. فقط یه جا وسطش گفتم من فقط 24 تومن پول واکسن دادم.  

بعد بحث رو کشوندم به فیلم. اینا رو جلوی مهدی نمیگم. چون یه جاهایی بی اغماضه و تو روی بابام درمیاد. پرخاش میکنه و من دائم، درونم دارم ناخن می جوم که نکنه بحث بشه.

میخوام بگم خیلی هامون همینیم. دااااااااااایم می خوایم به طرف بگیم کارت از اونجا غلط بوده و الانم غلطه و حالا بیا این کار رو بکن.  

بابا، طرف خودش از صبح تا شب داره خودشو نقد میکنه. میدونه غلطش کجاست. خیلی چیزها عوض نمیشه. شاید خیلی چیزها هم عوض بشه.  

**** 

دلم میخواست سه شنبه زودتر برم خونه. برعکس کار زیاد بود. با این مدیرعامل هم یه جورایی رودربایستی دارم. هر وقت بخوای بری و نباشی، یه جوری رفتار میکنه که پشیمون میشی. گفتم ولش کن. بذار تا همون چهار صبر کنم. که البته کار به بیست دقیقه به پنج کشید. رفتم و افتادم تو ترافیک. درد ترافیک تهران درمان نمیشه. تازه فکر کنین روز بین تعطیلی بود. وقتی رسیدم خونه از بدن درد حال مرگ داشتم. مهدی از صبح خونه بود و مانی رو برده بود دکتر. چون مانی هم از همون صبح گلودرد و بدن درد داشت. یه بارم مهدی زنگید که شکر کجاست که گفتم تموم شده. برو بخر. نون هم نداشتیم. 

نمیدونم چرا مثل قبلا هول تموم شدن این چیزها رو نداشتم. چون اصلا بهشون فکر نمی کردم. شکل آشپزخونه شده بود یه چیزی که خودم بدم می اومد.  

سه نفر آدم از صبح تو خونه بودند و کسی آشپزخونه رو مرتب نکرده بود. فقط دیدم ظرف کثیفی تو سینک نیست. شاید مهدی شسته بود. 

من فقط بدن درد و گلودرد داشتم. رفتم خونه دستامو شستم و لباس عوض کردم و کنار بخاری دراز کشیدم. از دو روز قبل تو یخچال برنج و یه کم قورمه سبزی بود. گفتم اونو پسرخاله مجرد بخوره. یادم نیست چی بود که مانی بخوره. شاید شوید پلو. آها نه، یادم اومد. مهدی ظهر واسه مانی چلو کباب از بیرون گرفته بود. یه کمش مونده بود. همین که فکر کردم شام یه چیزی هست که بقیه بخورند لوله شدم کنار بخاری. بعدش رفتم تو اتاق. واسه خودم هم از در اداره سوپ خریده بودم. مهدی بهم دوا داد. نون هم خریده بود. بهش گفتم بسته شون کن. گفت نمیتونی بسته کنی؟ گفتم نه. دستام از کتف داره می افته. 

خودش بسته کرد.  

جالبه وقتی رسیدم خونه گفتم این چیزها رو نداریم. گفت نمیتونستی سر راه بخری بیاری؟ گفتم نه. حالم بده. 

اونجا شاید باور نکرد چقدر حالم بده. هم حال جسمی هم درد روحی. دلم نمیخواست هیچکی رو ببینم. داداش کوچیکه از صبح بهم پیام داده بود که شب بریم خونه مامان. گفتم مریضم. بیام بچه ات میگیره.  

ولی حقیقت دلم میخواست خونه خودم باشم. دخترعمه ام هم از تبریز اومده بود خونه خواهرش. همون ظهر تو اداره بهش گفتم من حالم بده. مریضم. که طفلی گفت عیب نداره آشتی من چند هفته دیگه دوباره میام تهران. همدیگر رو اون وقت می بینیم. مامانم زنگید که اشتی پاشو بیا اینجا ازت مراقبت کنم. گفتم من دیگه نمیتونم از این چهار طبقه بیام پایین. فقط بذارین بخوابم.  گفت: نیست وقتی میای، میگیرمت به کلفتی!!!!! هر دو خندیدیم. راست میگه. من نه خونه مادرم نه خونه مادرشوهرم کار نمی کنم. یعنی کاری نمی مونه. مامانم که نمیذاره کسی نزدیک آشپزخونه بشه، مادرشوهرم هم وقتی میریم ناهار پخته و همونو شام میاره بقیه بخورند. اونم به عده ای که بخوان بخورند.

تا صبح هم چند بار از بدن درد بیدار شدم. مسکن هم بهم اثر نکرده بود. دو تا دستام از کتف داشت می افتاد از درد. شونه ام که داغون بود. 

شب مهدی رفت خرید کرد و عسل خرید. گفتم چرا عسل شرکتی خریدی؟ گفت: بس کن اشتی. طرف گفت عسلش عالیه منم خریدم. چرا کاری که بدت میاد رو انجام میدی؟  

منظورش مامانم بود که از خرید همه ایراد میگیره.  

درست میگفت. 

اتفاقا عسلش خوشمزه هم بود. 

دیروز صبح پاشدیم صبحانه خوردیم ولی من داغون بودم. مهدی بهم دوا داد. طرفهای ظهر رفتم آشپزخونه و عدس پلو درست کردم. دستی هم به آشپزخونه کشیدم. اینقدر که حالم بد نشه وقتی میرم. مهدی شکر رو تو جاشکری خالی کرده بود. شاید میخواست محبت کنه. شاید فهمیده بود چقدر حال درونم بده. شاید می دید دلم یه گوشه افتاده و دل و دماغ هیچی ندارم. 

ناهار خوردیم و بعدش خوابیدیم. عصر پاشدم پسرخاله رفت دنبال بقیه کارهای خونه اش. مهدی رفت وسایل الویه رو خرید. الویه درست کردم. فیلم جاده شهریار رو هم دیدم. بقیه اش همه اش درازکش بودم. لباسهای خشک شده رو هم دادم مهدی تا کنه. دست ندارم که. 

رو کاناپه که دراز کشیده بودم، پامو ناز کرد. بعد گفت دنیا مگه چند روزه که آدم جر و بحث کنه. گفتم با کی حرفت شده؟ گفت با تو. چرا من باید با تو جر و بحث کنم.  

یه چیزی در گوشتون میگم ولی نگین به کسی.  

حالا شاید این حالتم زودگذر باشه. ولی یه حالی ام که خوب نیست. تو دل خودم هر چی فکر میکنم چه کار کنم که یه کم خوشحال بشم، هیچی به ذهنم نمیرسه. حتی با خودم گفتم اگه با خودم به این نتیجه برسم که دلم بخواد چند روز مرخصی بگیرم و خونه بمونم، حتما این کار رو بکنم. ولی مرخصی هم حالمو خوب نمی کنه. برای همین که میگم رفتن به خونه مامانم یا نرفتن به خونه مادرشوهرم یا هر چیز دیگه ای نه حالمو خوب میکنه نه بد. 

حتی بیرون رفتن و البته خرید کردن که میدونید من کلا خرید حالمو خوب نمی کنه. یعنی اونجوری نیستم که بگم رفتم خرید و حالم خوب شد. الان فقط دلخوشیم مشق نوشتن مانی و گلدونامه. هی میرم باهاشون حرف میزنم. یه گلدون هم اداره دارم که همه اش نازش میکنم. اکثر گلدونهای خونه ام هم کاکتوسه. نمیشه نازشون کرد!!!!!!! 

خلاصه اینطوری. 

فعلا برم. بازم سردمه. الان البته با پالتو و بوت نشسته ام. با مدیرعامل کم کم حرف بزنم. ببینم اگه نیازی نیست، شاید بشه یه جوری از زیر پنجشنبه ها در رفت. بگم هر روزی که میای ما هم بیاییم. شاید یه روزهایی نیاد و ما هم بپیچیم به بازی. آخه یعنی چی بیاییم در و دیوار رو نگاه کنیم. تو خونه لااقلش اینه که آدم می تمرگه. کاری هم نکنه، ولی تو خونه است. 

 یادم باشه واسه مانی کتاب حواستو جمع کن بخرم. مربیش گفت تکالیف کلاس رو جلو جلو حل نکنه. ولی در عوض واسش کتاب بخر که تو اون انجام بده و انرژیش تخلیه بشه. کسی چه میدونه. شاید مانی در آینده به نوشتن علاقمند بشه و وبلاگ نویس بشه. بعدش بچه های شما بیان وبش رو بخونند. البت اگه تا اون موقع وب نوشتن از مد نیفته! 

دوست مامانم بهش صد و پنجاه هزار تومن داده واسه بچه های بجنورد. مامانم امروز رفته بازارببینه می تونه با قیمت پایین و از عمده فروش، چند تا شال و کلاه بخره و بفرسته واسه آقای انتظاریان؟! ان شاءالله که بتونه. این آقای انتظاریان رو دست کم نگیرین. بعدا میام در مورد ایشون براتون می نویسم. 

خب دیگه من برم.  

چقدر سرده. فکر کنم بازم لرز کرده ام. 

یه چیزی در مورد دختردایی میخواستم بگم، بعد گفتم ولش کن شنبه بگم. بعد گفتم نه بابا الان بگم و برم! حالا تو دلتون مرغ و جوجه میشه. 

شب قبل از تعطیلات دوشنبه که میشه یکشنبه شب، تهران یه ترافیکی به چشم دید که تاریخ ندیده بود. یعنی بساطی بود. خود پلیس راهور گفت این سر همت چسیبده بوده به اون سر همت. خودشون می گفتند مال راه های خروجی تهران بوده. اینقددددددددر حجم ماشینهایی که داشتند از تهران بیرون میرفتند زیاد بوده که ترافیکش به وسط شهر هم رسیده. خدا میدونه. 

بعد همون شب داداش بزرگه بهم زنگید (از عصر منظورمه) که ببین پسرخاله مجرد امشب کجاست. اگه میره خونه مامان، که من دختردایی رو بیارم خونه شما. اگه میاد خونه شما که من دختردایی رو ببرم خونه مامان. چون دختردایی هم از این آنفولانزا شدیده گرفته بوده و حالش خیلی بد بوده. اینطوری بگم که از عصر داداشم در تلاش بوده برسه به دختردایی ولی تو اون حجم ترافیک، ساعت یازده میرسه به دختردایی و اون دختر بی گناه هم ببینین با این آنفولانزا و ترافیک چه حال بدی داشته. دیگه نهایت مامانم سوپ درست میکنه و دختردایی رو می بره خونه مامانم. این چند روزم اونجا بوده و مامانم حسابی بهش میرسه. همون شب داداشم گفت این موش و گربه بازی بسه و میخوام به پسرخاله مجرد بگم. 

خب راست هم میگه. چون پسرخاله مجرد خونه ما بزرگ شده اصلا و ما هیچی ازش پنهان نداشتیم و خواستگار هم که اون وقتها برای من می اومد، فقط این یکی خبردار میشد چون خونه ما بود! چه خواستگارهایی هم!!!!القصه، دیگه همون شب ظاهرا داداشم میگه به پسرخاله و از اون شب هم پسرخاله دیگه نرفته خونه مامانم.  

که البته تقصیر زنداییمه. همه این سالها ـ حتی قبل از فوت داییم ـ ایییییینقدر از ماها دیو ساخته تو ذهن بچه هاش که خود بچه ها الان دچار دوگانگی شده اند که اونی که مامان میگفت چی بود، اینی که ما خودمون با چشمامون می بینیم چیه. در حالی که خود زندایی فضول ترین و خبرچین ترین آدمه، همه اش پخش خبرها رو میندازه گردن بقیه که البته ما صبوریم و گذاشتیم لااقل دختردایی خودش به این مطلب برسه. خلاصه. دیگه پسرخاله رفت و دختردایی مریض رو کنار شوفاژ دید و برگشت خونه ما.  

یه پرانتز. یه چیزی تو مغز زنداییمه که ماها نمیدونیم. مثلا چند سال پیش که دایی زنده بود یادم نیست چی شد که زندایی به گوش داییم رسونده بود که پسرخاله مجرد همه اش در خونه ما پلاسه و حتما واسه خاطر دختر دایی بزرگه است. داییم هم به گوش مامانم رسوند و مامانم هم ته و توشو درآورد و سینه سپر کرد و زنگید به داییم که هرکی اینو گفته شکر خورده چون همین الان پسرخاله مجرد، سنندجه!!!!! اصلا کرمانشاه نیست که بخواد در خونه شما، جولان بده و اشتباه به عرضتون رسونده اند.  به قول هیلا، بهله!

دو سه بارم بعد از فوت داییم، زنداییم یه چیزهایی به گوش خاله دومی (مادر پسرخاله مجرد) (چه شیر تو شیریه!) رسونده بود که آره، داداش آشتی فلان و بهمانه ولی پسر تو خوبه!!!!!!!! 

که البته من بگم بهتون، یک در میلیارد دختر بزرگه شو به پسرخاله مجرد نمیده چون اگه از اول با مادر من مشکل نداشته، ولی با خاله دومی همیشه مشکل داشته چون خاله دومی یه زن رکه و همچین دل و جگرشو بیرون میکشه که حظ کنه. پس بهش دختربده نیست ولی نمیدونم کرمش بابت چیه!  

اینا رو ول کنین. این جمله داداشمو بچسبین که همون چند شب پیش که دختردایی مریض بود، به دختردایی گفته: 

خیلی وقته منتظر بودم مریض بشی که ازت پرستاری و مراقبت کنم و بهت محبت کنم!!!!!!! بعد رفته براش شلغم و پرتقال و این این چیزها خریده و چند روزه به تیمار و پرستاری مشغوله.
میخوام بگم دور از جون پدر و مادرم، خانوادگی خریم! والا باید یه میدون شهر رو به نام ما بزنند به نام شهیدان راه محبت! حیفه جایی به اسم خریتمون ثبت نشه! 

والا! 

ووووووووی دستام چقدر درد می کنه. من چرا اینقدر نوشتم آخه.  

خب دیگه برم. برم چای سوم رو هم بخورم. نخیر، آشتی معتاد شده رفته! چای غلیظ و گرد و ........... با وفاااااااااااااااا!!!!!!! 

**************** 

راستی پریروز که رفتم خونه، دیدم مهدی برام یه پیرهن هواداری استقلال خریده! بهش گفتم فکر کنم یه خبرهایی از سلامتیم داری و حتما رو به موتم که بهم محبت میکنی!!!!!! حالا می پوشم یه بار عکسمو میذارم تو اینستا! درسته که اینستا ندارم، ولی اینجا که میتونم بذارم!!!!!!



تاریخ : پنج‌شنبه 11 آذر 1395 | 10:14 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (39) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر